صفحه اصلی / سرگرمی / شعر و داستان / داستان زیبای بیمارستان روانی

داستان زیبای بیمارستان روانی

داستان

داستان کوتاه جالب بیمارستان روانی

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند.

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‎‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‏‎وگو می‏‎کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‏‎روم روی نیمکت دیگری می‏‎نشینم که شما راحت‏‎تر بتوانید صحبت کنید.
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را نگاه می‏‎کرد و نگران بود که زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این‏‎ور دیوار است یا آن‏‎ور دیوار.

loading...

نوشته مشابه

شعری زیبا در مورد شب یلدا

Yalda Night شعر شب چله اشعار زیبای پاییز شعر طنز یلدا , شعر نو , تبریک شب یلدا , شب یلدا , اشعار شب یلدا , تبریک شب یلدا , طنز شب یلدا ,علی واشقانی

اولین دیدگاه

  1. سلام آدمین جان
    این داستان زیبا رو آقای “عمران صلاحی” نوشتند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن تبلیغ