مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ

سریال هسل داستان قسمت آخر سریال هسل و تمام قسمت ها

سریال هسل سریال مادر

سریال هسل, سرنوشت هسل و ملک, آشتی هسل و مادرش گلرو, عکس سریال هسل, داستان تمام قسمت های سریل هسل

داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت های سریال هسل سریال مادر

ملک دختری کوچک هست که در خانواده هیچکس به او توجه نمی کند او در خانه ای که ناپدری به او ظلم میکند بزرگ شده است و مادرش از روی فقر رو به کار در میخانه های ترکیه میکند ملک دختری تنهاست که فقط تنها همدم او یاد پدرش و خرگوشی هست که با او بازی میکند.
سریال هسل سریال مادر

سریال هسل سریال مادر

روزی بین اون و ناپدری و مادرش اتفاقاتی می افتد که ملک دیگر راهی جز ترک خانه ندارد و باید به دنبال علاقه و چیز هایی که دوست دارد برود و در دیگر موضوع سریال فردی به نام زینب با بازی جانسو دره حضور دارد او از دانشگاهی که درخواست کار داده پذیرفته میشود و کار مورد علاقش را پیدا میکند ولی لحظه ای تمام برنامه هایش بهم میخورد و میفهمد که زندگی فقط برنامه ها نیستبلکه زندگی عبارت از اتفاق هاست او در یک جریان و اتفاق با ملک دختر تنها و بیچاره آشنا میشود و حالا زندگی این دو فرد تنها به هم گره میخورد ملک و زینب حالا چه چیزهایی در سر دارند برای دوری از ظلم ها و تنهایی ها و ملک برای دوری از ناپدری و مادرش با زینب که خود دختر تنهایی بوده فرار میکند و در ادامه داستان درام با بازیگران خاص و حرفه ای خود ادامه پیدا میکند ….

 

خلاصه داستان قسمت 1 سریال هسل


هسل دختری هفت ساله ست. دختری که پدرش رو از دست داده و با مادرش و مردی به اسم چنگیز زندگی میکنه. چنگیز از مادر ملک سوء استفاده می کنه . شبا میبرتش بار و براش مشتری پیدا می کنه و از این راه پول درمیاره. مادر هسل هم آدم‌خونسرد و بی تفاوتیه و به دخترش توجه نمی کنه با این حال هسل دوستش داره و سعی می کنه جلوی همه جوری نشون بده که خیلی خوشبخته .
طرف دیگه ی داستان دختریه به اسم زینب که عکاسه و علاقه به پرنده ها مخصوصا پرنده های مهاجر داره و توی این زمینه عکاسی می کنه. از طرف فردی به اسم ارجان بهش پیشنهاد کار داده میشه اینکه با یه اکیپ تحقیقاتی و دانشجوها برن خارج برای تحقیقات و عکاسی در این رابطه ولی چون اکیپشون هنوز تکمیل نشده و خبر نهایی رو ندادن زینب موقتا توی یک دبستان(دبستانی که هسل توشه) شروع به تدریس کلاس اولی ها می کنه. روز اول کارش بهش میگن به بچه ها بگو برای پاموک ، سگی که تو حیاط مدرسه زندگی می کرده و مرده نامه بنویسن همه نامه می نویسن به جز هسل. زینب ازش میپرسه تو چرا نمی نویسی وقتت داره تموم میشه
هسل: میشه ننویسم؟
-چرا؟
-آخه پاموک که نمی تونه نامه هامون و بخونه اون ‌مرده.
بچه ها باهاش دعوا می کنن که مگه تو دوستش نداشتی و … زینب ساکتشون‌می کنه
هسل:میشه یه چیزی بپرسم؟بهشت کجاست؟ زیر خاک؟ ( بهش گفتن پاموک رفته پیش پدر مادرش توی بهشت)
زینب چیزی نمیگه و فقط میگه اگه دوست نداری ننویس. هسلم بهش لبخند میزنه. بعد کلاس کلاه بافتنیش و میده به زینب به خاطر اینکه بهش کمک‌ کرده.
وقتی زینب میره خونه کارت عروسی خواهرش براش اومده (خواهرش از خانواده ای که سرپرستیش و قبول کردن نه خواهر واقعیش) به دلایلی که مشخص نیست ازشون خوشش نمیاد و جدا از اونا زندگی می کنه پیام میده که نمی تونم بیام عروسی وقتی هم مادرش زنگ میزنه جواب نمیده.

هسل وقتی میره خونه میبینه چنگیز خونه ست( اسباب بازیهاشم دم در میبینه مامانش که داره میره بیرون میگه دیگه بزرگ شدی و از دست این خرت و پرتات خسته شدم) با ترس لرز میره تو خونه در کوبیده میشه چنگیز از اتاق بیرون میاد و سرش داد میزنه که چرا سر و صدا کردی حالا یادت میدم چطوری ساکت باشی و با کمربند میفته به جون بچه 😔 بعدا بهش زنگ میزنن و میره .

هسل که گریه می کنه کاغذ مچاله شده ای از تو جیبش در میاره و با حسرت میخونه: از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم (توی آگهی نوشته یه دختر بچه که تو نوزادی توی حیاط مسجد رها شده حالا پنج ساله ست و کنار خانواده ای که سرپرستیش و به عهده گرفتن خیلی خوشبخته).
هسل هر روز و هر شب به هوای این آگهی با خرگوشش(سیکیز) میره تو حیاط مسجد میشینه که شاید اونم یکی ببره و یه خونه ی گرم و نرم پیدا کنه 😢❤
شب زینب تو رستوران نشسته سوپ میخوره که هسل میاد پیشش .میگه منم پول دارم و یه بستنی آب شده سفارش میده و با خوردنش میگه :عجب نوشیدنی خوشمزه ای
زینب: بستنی خوردنیه نه نوشیدنی
هسل :خیلی بانمکید معلمم
زینب:نه نیستم هسل: عصبانی اید؟
زینب: نه هسل :قیافه تون اینجوری نشون میده
زینب: قیافم اینجوریه
هسل:ولی به نظر من بانمکید (شوخید) یه چیزی بپرسم؟ شما من و دوست ندارید؟
زینب: بچه ها رو دوست ندارم هسل: پس کاش معلم نمیشدید
زینب: نیستم یه مدت کوتاه معلمم
هسل میشینه پیش معلمش و دفترچه ش رو که توش چیزای مورد علاقه ش و نوشته نشونش میده میگه شما هم به چیزایی که دوست دارید فکر کنید نه چیزا یا کسایی که دوست ندارید . بعد برمی گرده سر جاش به یونجه های توی گلدون پست پنجره اشاره می کنه میگه اینا سه برگین ولی چهار برگیشونم هست میگن اگه اونا رو پیدا کنی و آرزوت و بگی آرزوت برآورده میشه .
روی شیشه ی بخار گرفته مینویسه: یونجه و زینب زخم های دست هسل و می بینه.بهش میگه من برسونمت خونه هسل میگه خودم چراغ قوه دارم میرم . وقتی میرسه می بینه بازم چنگیز خونه ست با ترس و خیلی آروم میره تو و سریع میخوابه.

صبحش زینب میره پیش ارجان و میگه من تو مدرسه کار شروع کردم هر وقت اکیپ آماده ی سفر شد زودتر اعلام کنید که به مدرسه اطلاع بدم .برادر ارجان، علی هم اونجاست که انگار از زینب و عکساش خوشش میاد.اما زینب زیاد بهش رو نمیده.
هسل گرسنشه می بینه هیچی تو یخچال نیست چند تا قند میخوره و میره مدرسه وقتی زینب میاد سر کلاس میبینه همه در حال تغذیه خوردنن جز هسل وقتی می پرسه هسل میگه صبحونه زیاد خوردم سیرم بچه ها میگن دروغ میگه هیچ وقت هیچی نمیاره هسل اجازه میگیره میره دستشویی دقتی دیر می کنه زینب یکی از بچه ها رو میفرسته سراغش اونم میاد میگه هسل تو دستشویی خوابیده!! زینب بدو بدو میره می بینه ملک غش کرده رو زمین دستشویی. زنگ میزنن مامانش بیاد دنبالش. اون یکی معلم(سزگین) زخمای تن هسل و می بینه و به زینب میگه این بچه یه چیزیش هست هم خوب تغذیه نمیشه هم بدنش زخمیه .

 

خلاصه داستان قسمت 2 سریال هسل

زینب میره پیش ملک که دراز کشیده رو مبل ملک میگه: معلم سزگین کجاست؟
زینب :بیرونه بگم بیاد؟
ملک :نه
زینب : چرا؟
ملک : همش سوال پیچم کرد .که مامانت و دوست داری ؟ ازت خوب مراقبت می کنه؟
زینب: تو چی گفتی؟
ملک: گفتم دوسش دارم همه ی بچه ها ماماناشون و دوست دارن. همه ی مادرا مراقب بچه هاشونن…معلمم من حالم خوبه فقط یه کم خوابم میومد قول میدم دیگه تو مدرسه نخوابم زینب: باشه ملک خودت و خسته نکن میری خونه میخوابی خوب میشی
ملک : میشه نرم خونه؟ همینجا بمونم؟
زینبم میگه که مامانش داره میاد دنبالش. وقتی مادر ملک میاد بدون اینکه بپرسه چی شده خیلی خونسرد دست ملک و میگیره میبره و سزگین شکش بیشتر میشه که این بچه بد سرپرسته .فرداش که ملک نمیاد مدرسه سزگین به موسسه ای که کارشون حمایت از بچه های بد سرپرسته اطلاع میده و جریان ملک و میگه اما اونا و مدیر راضی نمیشن و میگن دلایلتون ناکافیه باید مدرک داشته باشید سزگین عصبانی میشه و میگه پس من امروز با زینب میرم دم خونشون تا سر و گوش آب بدم . ظهر میرن دم خونه ی ملک هرچی در میزنن کسی باز نمی کنه همسایه شون میگه کسی خونه نیست چنگیز هست اونم در و باز نمی کنه. ازگی میگه چنگیز شوهرشه؟ همسایه : نه شوهرش مرده دوست پسرشه هر روزم دعوا دارن از دستشون خسته شدیم دیگه
شعله و ملک میان یه چشم ملک بسته ست سزگین میپرسه چشمت چی شده ملک میگه توپ خورده بهش شعله هم داد و بیداد می کنه که چرا دنبال بچمی
سزگین :من احساس می کنم این بچه مشکل داره ،رابطه ی دوست پسرتون باهاش چطوره؟
شعله : به تو چه؟ بچه بچه ی منه شوهر شوهر من
این و میگه و ملک و میبره . سزگین میگه ببین چطوری حرف میزنه من این بچه رو فراریش میدم حالا ببین
شب ملک گرسنشه می بینه هیچی نیست بخوره میره سراغ چیپس و پفکای چنگیز اونم از راه میرسه و …
وقتی شعله میاد میبینه چنگیز ملک و کرده تو کیسه زباله میترسه مرده باشه ولی وقتی درش میاره زنده ست میگه تو رو خدا از این شوخی ها نکن چنگیز میخنده 😠
شعله که دلش سوخته یه کم پول میذاره رو میز به ملک میگه برو واسه خودت یه چیزی بخر ملکم سریع پول و خرگوشش و برمیداره و میره. دوباره میشینه تو حیاط مسجد که زینب می بینتش میگه این وقت شب اینجا چیکار می کنی و میبرتش خونش .
ملک گرسنشه چشمش میفته به بیسکوویتای رو میز زینب میگه به چی نگاه می کنی؟ ملک: سیکیز گرسنشه می تونم یکی بردارم؟ زینب : معلومه که می تونی برداری ملک: خیلی نخوره شکر داره براش خوب نیست…اینم نصفه موند حروم نشه اینم من بخورم.
این و میکه و با اشتها و لذت اون تیکه ی کوچیک بیسکوویت و میخوره . زینب دلش میسوزه و براش تخم مرغ درست می کنه.ملک همینطور که با اشتها می خوره میگه شما هم خیی ادم خوبی هستید هم خوب غذا درست می کنید
زینب : نه تخم و مرغ و همه بلدن درست کنن
ملک: مامان منم غذاهای خوشمزه ای درست می کنه زینب: مثلا چی؟
ملک: وقتی دهنمون پره نباید حرف بزنیم… مامانم ماکارانی خوب درست می کنه
زینب:با چی؟
ملک: با گوشت ، با گوجه فرنگی و … زینب: معذرت می خوام اگه نمی خوای می تونی نگی …حق با توئه با دهن پر نباید حرف زد.
ملک:مامان شما هم مثل شما خوب غذا درست می کنه مطمئنم همینطوره چون دخترا به مامانا میرن… راستی مادرتون چه شکلیه؟ مثل شما خوشگله؟ موهاش کوتاهه یا بلند؟ زینب:نمی دونم یادم نیست ملک : مگه میشه؟ مادرا فراموش نمیشن
زینب: چون ازش متنفرم
ملک تعجب می کنه
بعد شام زینب برای ملک کتابی راجب پرنده های مهاجر میخونه ملکم با اشتیاق گوش میده بعد میگه دلم میخواد ببینمشون زینب میگه اگه میخوای فردا بریم ملک با خوشحالی میگه واقعا؟
زینب: آره چرا که نه چون صبح زود باید بریم شب همین جا بخواب من برم یه پتو بیارم
ملک یهو ناراحت میشه و میگه اما مامانم نگرانم میشه
زینبم میگه حق داری نگرانت میشه
ملک معذرت خواهی می کنه زینب میگه نیازی به عذرخواهی نیست منم همینجوری گفتم . الان خانم معلم (سزگین) میاد دنبالت.
ازگی میاد و ملک و میبره ملک که انگار دلش نیست بره با ناراحتی به زینب نگاه می کنه.
وقتی میرسن در خونه ی ملک بازم سزگین و شعله دعواشون میشه .
صبح چنگیز میگه سر و شدای دیشب واسه چی بود؟ صدای یه زن دیگه میومد
شعله میگه معلم ملک بود یه کم بحثمون شد
چنگیز:این بچه ت حسابی دردسر شده باید بهش یه درس دست حسابی داد
این و میگه و به خرگوش ملک نگاه می کنه😢😠(درسته که میگن کسی که به حیوون رحم نکنه به آدما هم نمی کنه)
ملک تو مدرسه میره پیش زینب میگه خانم معلم قول داده بودید بریم پرنده ها رو ببینیم
زینب: قول نداده بودم گفتم اگه شد بریم ولی می دونی که همیشه کارایی که دوست داریم و نمی تونیم انجام بدیم
ملک با ناراحتی میگه فهمیدم میخواد بره که زینب میگه اگه یه وقت مشکلی داشتی به سزگین بگو.(اکیپشون تکمیل شده زینب از کار استعفا داده و قراره بره خارج بلیطشم حاضره).
دیشب دفترچه ی ملک(همون که کارای مورد علاقه ش و نوشته بود) جا موند خونه ی زینب زینب قتی میره خونه شروع می کنه به خوندنش ‌ همون لحظه نشون میده ملک رسیده خونه و داره برای چنگیز لقمه درست می کنه.

(توی دفترچه نوشته با کف حباب درست کردن، رفتن رو صندلی، باریدن بارون توی تابستون، بستنی آب شده، بوی گلی که موقع تمیز کردن زمین به مشام میرسه، مادر توی تبلیغ شامپو، موها رو از دو طرف خرگوشی بستن و…) وقتی لقمه و چایی رو میبره چایی از دستش میفته و چنگیز با عصبانیت مجبورش می کنه زمین و لیس بزنه و بعدم تمیز کنه . میگه ببین از دست تو و مامانت چی میکشم رژ لبش و می بینی رو زمین؟ ملک رژ لب و برمیداره چنگیز میگه میخوای مثل مامانت بشی؟ بزن ببینم بلدی ملک طفلی بی خبر از همه چی رژ لب و میزنه و شعله میرسه و خشکش میزنه.
زینب بلیط داره به ارجان زنگ میزنه میگه من دو ساعت دیگه میام کاری دارم باید انجام بدم .
شعله تو ماشین به چنگیز میگه بریم شبم برنگردیم تو هتل بمونیم
چنگیز:مطمئنی؟( ملک و انداختن تو کیسه زباله گذاشتن دم در که احتمالا کار شعله بوده چون نمی خواد بچه ش خودش یه زن بدکاره بشه گفته این کار و می کنم یا میمیره یا کسی میفهمه و میبرتش)
شعله داد میزنه : آره گاز بده بریم
زینب وقتی میرسه دم خونه ی ملک میبینه از آشغالا یه صدایی میاد و تکون میخوره با ترس در کیسه رو باز می کنه و می بینه ملک توشه😳
ملک و میبره خونه .ملک دراز کشیده و گریه می کنه.
زینب: چیزی می‌خوای؟ تشنته؟

زینب: حیاط مسجد؟ اونجا چیکار میخوای بکنی؟
ملک اون تیکه از روزنامه رو میده به زینب
زینب میخونه:
از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم … با گریه میگه: واسه همین میرفتی اونجا؟
ملک:زینب: حیاط مسجد؟ اونجا چیکار میخوای بکنی؟
ملک اون تیکه از روزنامه رو میده به زینب
زینب میخونه:
از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم … با گریه میگه: واسه همین میرفتی اونجا؟
ملک: من و هم میگیرن مگه نه خانم معلم؟ یا اینکه فقط نوزادا رو به سرپرستی قبول می کنن؟ 😢
زینب دیگه نمی تونه جلوی خودش و بگیره و میزنه زیر گریه.
صبحش زینب ملک و میبره لب ساحل جایی که همیشه برای عکاسی از پرنده ها میره . وقتی پرنده های مهاجر مان ملک میدوه سمتشون و داد میزنه:پرنده ها تو رو خدا منم با خودتون ببرید.منم ببرید تو رو خدا
زینب که تحت تاثیر قرار گرفته میره پیش ملک بهش میگه من فراریت میدم .می خوای؟ میریم یه جا که هیچ کس پیدامون نکنه باهم زندگی می کنیم ، من‌ مادر تو میشم تو دختر من

 

خلاصه داستان قسمت 3 سریال هسل

شعله تو ماشین به چنگیز میگه بریم شبم برنگردیم تو هتل بمونیم
چنگیز:مطمئنی؟( ملک و انداختن تو کیسه زباله گذاشتن دم در که احتمالا کار شعله بوده چون نمی خواد بچه ش خودش یه زن بدکاره بشه گفته این کار و می کنم یا میمیره یا کسی میفهمه و میبرتش)
شعله داد میزنه : آره گاز بده بریم
هسل وقتی میرسه دم خونه ی ملک میبینه از آشغالا یه صدایی میاد و تکون میخوره با ترس در کیسه رو باز می کنه و می بینه ملک توشه😳
ملک و میبره خونه .ملک دراز کشیده و گریه می کنه.
هسل: چیزی می‌خوای؟ تشنته؟
ملک:حیاط مسجد
هسل: حیاط مسجد؟ اونجا چیکار میخوای بکنی؟
ملک اون تیکه از روزنامه رو میده به زینب
زینب میخونه:
از حیاط مسجد به یه خونه ی گرم و نرم … هسل با گریه میگه: واسه همین میرفتی اونجا؟
ملک: من و هم میگیرن مگه نه خانم معلم؟ یا اینکه فقط نوزادا رو به سرپرستی قبول می کنن؟ 😢
هسل دیگه نمی تونه جلوی خودش و بگیره و میزنه زیر گریه.
صبحش هسل ملک و میبره لب ساحل جایی که همیشه برای عکاسی از پرنده ها میره . وقتی پرنده های مهاجر مان ملک میدوه سمتشون و داد میزنه:پرنده ها تو رو خدا منم با خودتون ببرید.منم ببرید تو رو خدا
هسل که تحت تاثیر قرار گرفته میره پیش ملک بهش میگه من فراریت میدم .می خوای؟ میریم یه جا که هیچ کس پیدامون نکنه باهم زندگی می کنیم ، من‌ مادر تو میشم تو دختر من
ملک گریه ش میگیره
هسل: می دونی فردا چه روزیه؟
-ملک: نه
هسل: روز دروغ گفتن همه می تونن به هم دروغ بگن ما هم اینکار و می کنیم می تونی تا آخر عمرت این دروغ و بگی؟ می تونی بهم بگی مامان؟
ملک با گریه هسل و بغل می کنه میگه مامان، مامان جونم💔
هسل میگه دیگه گریه نکن همه اینا میگذره تو ترک نشدی تو داری اونا رو ترک می کنی
با هم نقشه میکشن هسل میگه میری خونه طوری که کسی متوجه نشه مثل همیشه میای بیرون انگار میری مدرسه هیچ چیزم از خونه برندار که شک کنن بعد میری لب ساحل دم دریا(دریا اون روز طوفانیه) وایمیستی که یکی ببینتت وقتی حواسش نبود لباسات و میندازی تو دریا که فکر کنن غرق شدی بعدم ما با هم میریم استانبول.
وقتی شعله و چنگیز صبح ملک و میبینن تعجب می کنن چنگیز میگه ماشاالله نه تا جون داره این بچه.
شعله هم پول میده به ملک میگه برو خرگوش جدید بخر.
ملکم با اوقات تلخی میگه فهمیدم و میاد بیرون.
هسل و ملک میرن ترمینال قبلشم ملک کاری که هسل گفته بود و کرد و همه فکر کردن غرق شده به شعله هم خبر دادن.

تو ترمینال خبر ملک پخش میشه . دارن میرن که پاتریکس برادر ارجانم میاد هسل هول میشه ملک و رد می کنه بره بیرون هسل میگه باید برم استانبول ولی شانسی که میارن گوشیش زنگ میزنه میگن باید بیاد برای خبر دختر بچه تو دفتر روزنامه کار دارن اونم خداحافظی می کنه کارتش و به هسل میده و میره.
هسل و ملک سوار اتوبوس میشن و به سمت استانبول حرکت می‌کنن. هسل موهای ملک و شونه می کنه ملک میگه:شما هم وقتی مادرتون موهاتون و شونه می کرد خوشتون میومد؟
هسل: نه، وقتی مامانم موهام و شونه می کرد حس می کردم باید ازش عذرخواهی کنم ملک: چرا؟
هسل: چون خودم و مثل بار اضافی حس می کردم.
بعدم از مادر واقعیش میگه که تو بچگیش ولش کرده همون لحظه هم مادرش و نشون میده که از زندان آزاد میشه
هسل و ملک میرسن استانبول.وقتی از اتوبوس پیاده میشن یه عده پلیس و می بینن که تک تک مدارک مسافرا رو چک می کنن هسل هول کرده نمی دونه چیکار کنه ازش میخوان شناسنامه ی ملک و نشون بده با استرس تو کیفش و میگرده که ملک میگه مامان دستشوییم گرفته نمی تونم صبر کنم پلیسم میگه خب برید وقتی دور میشن هسل به ملک میگه آفرین تو خیلی باهوشی نجاتمون دادی ملک میگه ولی واقعا دستشویی دارم میرن دم دستشویی هسل کیف و میذاره دم در که ملک میاد میگه در دستشویی خرابه و هسل میره تو و کیف رو یادش میره وقتی میان می بینن کیف نیست. میرن جلوتر پیداش می کنن اما پولا رو برداشتن.ملک ناراحت میشه و معذرت خواهی می کنه هسل بغلش می کنه میگه اشکال نداره همه چیز درست میشه یه کم از مامانم پول میگیرم که یه جایی رو بگیریم بعدم کار پیدا می کنم.

 

خلاصه داستان قسمت 4 سریال هسل

میرسن به توقف گاهی که کارت های شناسایی میگیرن.. بعد از استرس های طولانی میرسن به اول صف..پلیس : کارت شناساییتون رو بدید..هسل میده و پلیس ازش کارت شناسایی بچه رو میخواد..هسل مثلا تو کیفش داره دنبالش میگرده..ملک که میبینه هسل داره تو مخمصه گیر میکنه بهش میگه: مامان من دستشویی دارم..نمیتونم نگه دارمش..پلیس: باشه برین.. ملک و هسل رد میشن که هسل میگه: چه بچه باهوشی هستی خوب ردمون کردیا..ملک: مامان..من واقعا دستشویی دارم..هسل کیف رو بیرون میزاره و بچه رو میبره داخل دستشویی..بعد دستشویی تازه متوجه کیف ها میشه و میره بیرون از دستشویی که کیف هاش نیس..دوان دوان از محدوده دستشویی خارج میشه که ملک داد میزنه: مامان ..هسل صبرمیکنه تا بچه ای که هیچ نسبت خونی نداره بهش برسه.. و بعد از کلافگی کیف هارو کنار نرده ها پیدا میکنن و میبینن همه پول هارو برداشتن و بدون هیچ پولی درمونده تو خیابون ها موندن..ملک: ببخشید.. هسل ملک رو باتموم وجود بغل میکنه و آروم میشه..
شعله میرسه خونه و به چنگیز میگه ملک افتاده تو دریا و گم شده..هسل برای ملک با سکه های تو جیبش “سیمیت ” میخره و باهم میرن تو قایق ..ملک با دیدن موج ها میگه: مامان جون اب خیلی خوشگل کف میکنه..هسل بهش میگه: اونجوری اویزون نشو بیا پیشم بشین و ببین.هسل : باید برات اسم جدید پیدا کنیم..ملک: چرا؟ از ملک خوشت نمیاد؟..هسل: نه چون قراره زندگیمون رو تغییر بدیم میگم..اسمت چی باشه ؟ ملک: نمیدونم مگه مامان ها روی بچه هاشون اسم نمیزارن؟..هسل: راست میگی.. درنا..اسمت درنا باشه؟ ملک: مثل درنای مهاجر؟..هسل: خوشت میاد؟..ملک: خوشم میاد..درنا..در..نا..
گونول (مادر اصلی هسل) میره شرکت جاهیده ( مادر خونده هسل ) تا باهاش حرف بزنه که میفهمیم گونول و جاهیده همدیگر رو میشناسن و هنوز باهم در ارتباطن..

گنول اصلان میره پیش جاهده و بهش ادرس جایی میمونه رو میده و از جاهده تشکر میکنه بابت بزرگ کردن دخترش و میگه: نمیدونم چجوری لطفتونو جبران کنم..جاهده: ببین گنول من هسل رو در مقابل چیزی بزرگ نکردم..هسل واسم بار نیست..هرگزم نخواهد بود..گنول: میدونم شما نزاشتین دخترم درد بی مادری بکشه..خواستم تشکر کنم فقط حالش چطوره خوبه؟..جاهده: اره خوبه نگران نباش..گنول: از وقتی خبری به من ندادید من مردم. ازدواج کرده؟..جاهده: نکرده..تازه دانشگاهش تموم شده..شروع به کار کرده..الانم استانبول نیست..گنول: واقعا؟ الان کجا زندگی میکنه؟..جاهده بلند میشه و روبرو گنول میشینه و میگه: سالها قبل در این مورد باهم حرف زدیم..هسل میدونه بچه ناتنی ماعه..اما خواهراش نمیدونن..بهم قول دادی ..چون نمیخوام ارامشمون بهم بخوره..گنول: قولم قوله..من جلو دخترم سبز نمیشم..جاهده: درستش هم همینه.. گنول بلند میشه که بره قبل از رفتنش از جاهده عکس دخترشو میخواد .. جاهده تنها عکس هسل رو از رومیز برمیداره و میده به گنول.. گنول ذوق زده میشه و میگه: چقد شبیه مامانم شده خدای من.. ممنوم ازتون..میره دست جاهده روببوسه که جاهده دستشو عقب میکشه و میگه: خواهش میکنم…
هسل و ایگل ( اسم دیگر ملک یا اونایی که ترکیه میبینن درنا ) داخل مغازه هستن که هسل میگه : من میرم پیش مامانم تو اینجا تنها بمون میام پیشت..
گنول میره بالای پل پیاده که روبروش دخترش رو میبینه و ناخواسته اولین دیدار شکل میگیره..با تعجب بهش نگاه میکنه و هسل از کنارش رد میشه.. که ایگل از بیرون مغازه داد میزنه: مامان مامان من اینجاام… گنول پایین رو میبینه که دختر بچه ای ایستاده و یاد حرف های جاهده میوفته که میگفت: ازدواج نکرده..تازه دانشگاهشو تموم کرده و شروع به کار کرده.

گنول میره تو مغازه و پیش ایگل.. ایگل داره همینجور میگرده که گنول پاش میخوره وسیله ها و وسیله ها میوفته پایین..ایگل میره کمکش میکنه.. گنول هم بهش خیره میشه..
هسل میره پیش مادرش و درخواست پول میکنه جاهده هم براش سریع پول رو جور میکنه.. تو شهر باندیرما لوکاس ( پاتریکس یا اونایی که تو ترکیه هستن به نام علی میشناسن ) از دور از چنگیز عکس میگیره..
هسل میره بالای پل هوایی که میبینه مغازه ای که داخلش ایگل مونده اتیش گرفته..بدو بدو میره پایین..در به در دنبال دخترشه که میبینه خبری نیست ..اما یه کاغذی رو میبینه رو دیوار هست و دست خط ایگل یادش اومده که بهش میگه کنار پارکی هستیم که از اتوبوس پیاده شدیم .ایگل و گنول تو پارک هستن که ایگل نقاشی میکشه.. هسل میاد و ایگل رو بغل میکنه

ایگل و گنول تو پارک هستن که ایگل نقاشی میکشه.. هسل میاد و ایگل رو بغل میکنه ( گنول برای اینکه با هسل روبرو نشه میره ) هسل میبینه که ایگل کفشاشو در اورده و بهش میگه: کفشات کو..ایگل: اونجاست.. عه خاله پیرزن رفت که..هسل: خاله پیرزن کیه دیگه؟..ایگل: تو مغاره دیدمش ..کلی از وسایلو ریخت پایین خیلی خندیدم که نگو..بعدش که فهمید من اینجا منتظرت میمونم..با من اومد نترسم..هسل: میدونی که نباید با غریبه ها حرف بزنی..ایگل: میدونم اما خاله پیرزن کمکم کرد..بهم اب داد..هسل: بیا بریم هتلی که اینجاست یکم بمونیم…
میرن تو هتل و یه اتاق میگیرن و با دیدن روزنامه ها میبینن که عکسای ایگل همه جا هستش استرسشون بیشتر میشه.. پایان

 

 

خلاصه داستان قسمت 5 سریال هسل

ایگل و هسل تو هتل هستن که ایگل تلویزیون رو روشن میکنه و اخبار پیرامون خودشو میبینه..بغض رو نگه میداره..هسل میاد جلوش میشینه و میگه: دلت واس مامانت تنگ شده؟ نه؟..میتونی بهم بگی..ایگل با بغض میگه: زنی که تو تلویزیونه نمیدونه مادر ملک دلش واسش تنگ نمیشه..واسش دعا نمیکنه..هسل: شاید بکنه..و بی محابا ایگل رو بغل میکنه و آرومش کنه..
شعله و چنگیز از خونه میزنن بیرون که لوکاس ازشون عکس میگیره..
فردا صبح هسل به ایگل میگه: تو اینجا بمون من میرم کار پیدا کنم.. هسل اول میره دانشگاه برای عکاسی اما شغل نیاز ندارن.. ایگل تو اتاق هتل گشنه میشه و دنبال غذا میگرده .. اما چیزی پیدا نمیکنه..سکه روی میز رو میگیره و میره بیرون تا سیمیت بخره واس خودش.. ایگل میاد بیرون و میره از تو پارک سیمیت میخره و میره رو میز میشینه و نقاشی میکشه.. گنول که از دور داره نگاش میکنه..طاقت نمیاره و میره پیشش تا باهاش صحبت کنه..ایگل میگه: ابی روشن دوس دارم اما ندارم..گنول بهش خودکارشو میده و بعدش رو پاک کن میبینه نوشته ملک..و بهش میگه: تو دوتا اسم داری؟ ملک و ایگل؟..ایگل: من فقط ایگل هم..گنول: پس پاک کن مال دوستته؟ اون داده؟..ایگل: من نقاشی نمیکشم..میرم تاب بازی کنم.. ( گنول واسش مداد ابی کم رنگ میگیره و بدون اینکه بهش بگه با مداد رنگیاش قاطی میکنه )

هسل دنبال کاره و قرار میشه برای مصاحبه فردا بره جایی.هسل میره تاکسی سوار میشه و همزمان سانلی(خواهر کوچکترش) هم بهش زنگ میزنه..هسل گوشی رو جواب میده و وقتی هسل ادرس هتلی که میمونن رو میگه خواهرش میشنوه..
گنول و ایگل باهم دیگه یه قول دو قول ( پنج سنگ ) بازی میکنن که هسل اونارو از تو تاکسی میبینه و سریع پیاده میشه
.. هسل میبینه که دوباره کفشای دخترش تو پاش نیست… میره پیش ایگل بهش میگه: چرا اومدی بیرون ..ایگل هم میگه گشنم شده
ایگل مادرشو با خاله پیرزن آشنا میکنه و بعد از یه گفت و گوی کوتاه از هم جدا میشن
شب شده و غمزه و سانلی تصمیم میگیرن برن هتلی که هسل میمونه و اونو سوپرایز کنن..
هسل تو اتاق هتل میخواد در بالکن رو ببنده اما بسته نمیشه چون خرابه..در اتاق به صدا در میاد .. هسل با امید اینکه از پذیرش اومدن در رو باز میکنه که سانلی میگه: سوپرییز.. ( ایگل سریع میره پشت کمد قایم میشه ) ..سانلی بعد بغل کردن هسل میاد داخل اتاق که ایگل رو میبینه قایم شده.

در اتاق به صدا در میاد .. هسل با امید اینکه از پذیرش اومدن در رو باز میکنه که سانلی میگه: سوپرییز.. ( ایگل سریع میره پشت کمد قایم میشه ) ..سانلی بعد بغل کردن هسل میاد داخل اتاق که ایگل رو میبینه قایم شده.ایگل سریع میره پشت هسل قایم میشه.. غمزه میگه: این کیه؟..هسل: دخترم.. تو باندیرما چنگیز و شعله رفتن رستوران و که میبینن که لوکاس اونارو تعقیب کرده اومده اونجا..چنگیز به شعله میگه: فردا میری کلانتری و میگی جست و جو رو تموم کنن ..بگو میخوام واس دخترم مراسم ختم بگیرم.کنکاش بشه میان سراغ من..منم بعدش میام سراغ توو.. اونوقت خودت میدونی شعله ..میرم پیش پلیس و میگم این زن بچشو انداخت تو پلاستیک آشغال..و انداخت جلو در …یجوری میوفتی تو دردسر که نگو.. چنگیز بلند میشه و میره سر میز لوکاس و میگه: باهم حرف بزنیم؟ واسه همینم اومدی اینجا..
تو استانبول بعد از اتفاق بدون پیش بینی برای هسل ..غمزه میگه: خواهرمو ببین بدون ازدواج بچه داره..سانلی: خودتو ببین…هسل: حامله ای تو؟..غمزه: اره اما دارم عروسی میکنم..همون عروسی که نمیخوای بیای..ابجی اگه نیای مادر مرت کلی حرف میسازه..هسل: نگران نباش نیومدن من برای خراب کردن ارامش کسی نیست.. سانلی که به هسل حق میده رو به غمزه میگه: تو به جا اینا فکر کن چجوری به اون خونواده بچه رو بگی.. هسل با تعجب نگاه میکنه و میگه: نمیدونن؟ غمزه: مرت نمیخواد بگیم.. غمزه با اشاره به ایگل میگه: باباش کیه؟..هسل: دوست قدیمیم تو محل کارم..سانلی که مهربون تر نشون داده شده نسبت به غمزه میگه: وای چشماشو ببین چقدر شبیه ابجیمه..غمزه: گرچه ابجی هم شبیه مامانمون نیس.. هسل هم میگه من خودم به مامان میگم.. و دوخواهر میرن از اونجا..
بعد از حرف زدن چنگیز با لوکاس ..لوکاس کارتشو به شعله میده و میگه: خواستید تنها حرف بزنید زنگ بزنید..
فردا صبح هسل میره برای مصاحبه کاری و از اونجایی که در بالکن بازه ملک داره سرما میخوره..

 

خلاصه داستان قسمت 6 سریال هسل

شعله میخواد بره بازار که چنگی میاد بالا سرش میگه به جای بازارگردی باید بری کلانتری اما شعله جوابشو نمیده و چنگیز رو نگاه میکنه و چنگیز میگه دیشب خبرنگاره رو اوردم پیشت باس میزدی تو گل باید میگفتی دخترم مرده یکمم گریه میکردی همه چی ختم بخیر میشد اما الان میری کلانتری هرجور خودت دوس داری ولت میکنم .

هسل میره یه دفتر برا پیدا کردن کار اما اون کاری که اون میخواد رو نمیتونه پیدا کنه و مجبور میشه کار نظافتچی رو قبول کنه .

ایگل بدجور سرما خورده و هسل بهش زنگ میزنه میگه که کار پیدا کردم ایگل خوشحال میشه و میگه کارت رو دوس داری معلم شدی هسل میگه نه اما دوسش دارم و بهش میگع نگران نباشه و تا ۹ شب باید سرکار باشه .

شعله میاد خونه و چنگیز بهش میگه رفتی کلانتری اونم میگه نه که چنگیز شروع به دعوا کردن باهاش میکنه و میگه باید به حرف شوهرت گوش بدی
هسل خیلی سخت کار میکنه همه جا رو تمیز میکنه و ایگل حالش بد شده و میره که نقاشی بکشه میفهمه خاله پیرزن براش مدادرنگی ابی خریده و بهش زنگ میزنه و میگه خاله پیرزن بیا باهم بازی کنیم گنول میگه کار دارم بعدش مامانتم وقتی بفهمه عصبانی میشه ایگل از گنول به خاطر مداد رنگی تشکر میکنه و میفهمه‌که حال ایگل بده

هسل به هتل زنگ میزنه اما ایگل جواب نمیده و نگران میشه
چنگیز با دوستش حرف میزنه و وسایلاشو جمع کرده و میگه باید از اینجا برم شعله میگه برا چی باید از اینجا بری و التماسش میکنه که نره و میگه ملک رو کشتی حالا نوبت منه و میگه ولت نمیکنم

هسل وقتی برمی گرده هتل میبینه ایگل نیست میره پایین مسئول هتل میگه یه خانمی بردش براتون یادداشت گذاشتن.بهش میده گونول نوشته ایگل حالش خوب نبوده بردمش خونه ی خودم و آدرس و نوشته‌
وقتی هسل میرسه اول تشکر میکنه بعد میره پیش ایگل که خوابیده. گونول میگه تبش کمتر شده دکترم بردم ولی چون شناسنامه همراهش نبود گفتن شاید به دارویی حساسیت داشته باشه و دارو ننوشتن. هسل که نمی دونه چی بگه سکوت میکنه . گونول میگه بچه خوابه ما هم بریم بیرون یه چایی بخوریم.چایی میریزه میاره هسل میگه از کجا فهمیدید ملک مریضه؟ خودش گفت؟
گنول:نه چیزی نگفت خودم حس کردم
هسل:راست میگید مادرا حس می کنن نمی دونم چرا من متوجه نشدم گنول:شما مادر جوونی هستید .درگیر کار شدید طبیعیه ولی چرا نمیرید پیش مادرتون؟ هسل: نمی خوام بار اضافی باشم
گنول:مگه میشه؟
بعد زینب میگه که فرزند خونده ی اون خانواده ست و بعد شروع به درد و دل می کنه میگه نمی دونم چرا اینا رو دارم به شما میگم

شروع به درد و دل می کنه میگه نمی دونم چرا اینا رو دارم به شما میگم گنول:بعضی وقتا مهم نیست به کی میگیم مهم اینه که خودمون و خالی کنیم
زینب شروع به تعریف می کنه: مادرم وقتی پنج سالم بود ولم کرد.حتی نمی دونم کجا به دنیا اومدم یا روز تولدم کیه. یادمه روز آخری که با هم بودیم رفتیم پارک من با خوشحالی سوار چرخ و فلک شدم بعد رفتیم رستوران من منوی بچه رو سفارش دادم ولی به جای عروسک بهم ماشین دادن چون عروسکاشون تموم شده بود منم زدم زیر گریه . مادرم هر کار کرد ساکت نشدم شاید نمی خواست اون روز اونجوری با گریه ی من خراب بشه. بعد من و برد یه قاصدک دستم داد وقتی فوت کرد من دست از گریه کردن برداشتم و با خوشحالی بهش نگاه کردم یه قاصدک دیگه خواستم مادرم بهم داد وقتی مشغول فوت کردنش بودم مادرم رفته بود .
با گریه ادامه میده: بعدها باخودم گفتم شاید اگه اون روز دست از گریه کردن بر نمی داشتم یا اگه انقدر مشغول بازی با قاصدک نمیشدم مادرم نمی رفت.
گونول که به زور جلوی گریه ش و گرفته میگه دلت میخواد مادرت و ببینی؟
هسل: همیشه میگن مادر پدرا بچه هاشون و بی چون و چرا دوست دارن ولی به نظر من دقیقا برعکسه. بچه های کوچیک بی چون و چرا پدر مادراشون و دوست دارن. حتی اگه کتکم بخورن، مورد آزار و اذیتم قرار بگیرن از دوست داشتنشون منصرف نمیشن. فقط واسه اینکه اونا خوشحال باشن همه چیز و قبول می کنن.حتی اگه ترک هم بشن بازم به دوست داشتنشون ادامه میدن. به همین خاطر هیچ پدر مادری نباید بچه ش و ترک کنه.
من اصلا نمی خوام با کسی که به این عشقم…به این عشق یکطرفه م خیانت کرده روبرو بشم.
گونول میگه حق دارید سینی رو میبره آشپزخونه و بی صدا میزنه زیر گریه😢💔 هسل و ایگل شب اونجا میمونن. صبح حاضر میشن برن هسل به ایگل میگه بهتری؟
ایگل: آره خوبم
هسل: ببخشید انگار نمی تونم مادر خوبی باشم
ایگل میپره بغلش و میگه تو بهترین مادر دنیایی
بعد میگه یه چیزی بگم دعوام نمی کنی؟ میشه قبل رفتن سوپ خاله رو بخورم؟ گرسنمه
گونول که پشت در حرفاشون و میشنوه با سینی سوپ و نون میاد تو میگه سوپ آماده ست ملک با ذوق شروع به خوردن میکنه. موقع رفتن گونول به هسل میگه به نظرم بهتره برید پیش مادرتون. با این حال تنها نمونه بهتره بعد یه پاکت میده به ایگل میگه یه کادوی کوچیکه توی جعبه یه جفت کفشه گونول میگه به نظرم کفشش یکم تنگ بود. ایگل با خوشحالی کفش و میپوشه و میگه اندازه ست. هسل خجالت زده میگه: پس واسه همین کفشاش و هی درمیاورد من چطور نفهمیدم.

 

داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت ها

سریال پاتریکس داستان قسمت آخر و تمام قسمت های

عکس بازیگران سریال هسل یا سریال مادر anne

دانلود آهنگ تیتراژ سریال هسل

بیوگرافی جانسو دره بازیگر هسل در سریال هسل

عکس های ملک بازیگر سریال هسل با بازی برن گوگ ییلدیز

عکس های وحیده پرچین بازیگر نقش گلرو در سریال هسل و بیوگرافی وی

عکس های شعله مادر ملک در سریال هسل

25 آوریل 2017

  • مجردها - با یک کلیک همسر آینده خود را انتخاب کنید
  • چجوري تا عيد 12 کيلو کم کنم؟؟
  • چجوري بدون عمل جراحي بيني خود را کوچک و خوش فرم کنيم
  • بیش از 650 انتخاب برای هدیه روز مادر
  • چجوري ميتونم بدون تزريق ژل و بوتاکس صورتم رو چاق کنم
  • عکس های دختران سوپر نینجای ایرانی! (فیلم)
  • سریال اکیا خلاصه داستان قسمت آخر اکیا و داستان تمام قسمت های سریال اکیا
  • عکس های دختر 17 ساله زیباترین سوپر مدل جهان
  • داستان تلخ تجاوز جنسی به دختر 13 ساله توسط شوهر خواهر!
  • عکس های زیباترین زنان دنیا در سواحل دبی
  • سریال پاتریکس قسمت آخر و تمام قسمت های جسور و زیبا پاتریکس
  • داستان قسمت آخر سریال هسل سریال مادر و تمام قسمت ها
  • عکس نوشته های فاز سنگین دخترانه
  • اطلاعاتی در مورد ریزش مو که خانم ها باید بدانند
  • عکس های بدون آرایش ملکه جذاب ویکتوریا سکرت منتشر شد
  • شکستگی بینی بر اثر ضربه و کج شدن بینی
  • سرطان پروستات | نشانه های سرطان پروستات و درمان پروستات
  • زندگینامه امیر تتلو و عکسهای امیر تتلو و همسرش
  • رحم مصنوعی نیز ساخته شد! + عکس و فیلم رحم مصنوعی
  • خواص فسفر | خاصیت فسفر برای بدن چیست ؟
  • راز شوم فیلم رابطه جنسی رئیس شرکت با کارمند زن جوان
  • روزی 2 عدد موز بخورید تا معجره اش را ببینید
  • اس ام اس عاشقانه بی تابی و بی قراری برای عشق و یار
  • این عوامل باعث کاهش میل جنسی و سرد مزاجی می شوند
  • طرز تهیه شنیسل روسی
  • دانلود آهنگ جدید رضا صادقی بنام من با توام
  • فال روزانه فال امروز پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396
  • گوجه فرنگی | آشنایی با خواص شگفت انگیز گوجه فرنگی
  • برای سلامت دستگاه گوارش این 9 نکته را رعایت کنید
  • فیلترشکن وی پی ان چیست؟ VPN چه فواید و چه ضررهایی دارد؟
  • لذت بردن از رابطه جنسی دهانی توسط زوجین
  • محبوب ترین بازیگران ایرانی در اینستاگرام با لایک و فالوور بالا + تصاویر
  • سریال هسل واقعا عالیه و خیلی من خوشم اومد

  • سریال هسل داستانش خیلی زیباست

  • شبکه جم یک قسمت سریال هسل رو میکنه سه قسمت. خیلی مسخرس

  • سلام وخسته نباشید ممنون ازتون بایت داستان هسل . خواستم بدونم تلگرام ندارید از اونجا پیگیر باشیم منتظر خبرتون هستم *ساحل*

  • داغترین ها

  • عکس جرج کلونی و همسر عربش پس از ازدواج
  • مدل میز تلویزیون مدرن و زیبا
  • دانلود آهنگ چطوری دلت اومد از رضا شیری
  • مشکلات جنسی که نیاز به مشاوره دارند
  • ییوند عاشقانه پس از شکست عشقی
  • دانلود آهنگ جدید مجید یحیایی به نام امون بده
  • اس ام اس حرف های عاشقانه و دلتنگی
  • عکس بازیگران سریال در قلب اقیانوس
  • این خودرو امن ترین خودروی آمریکا شد +تصاویر
  • سحر قریشی رکورد امیر تتلو را شکست
  • اقدام عجیب شهرداری ایذه با مجسمه تختی +عکس
  • کلوچه آویشن شیرینی مخصوص ماه رمضان
  • اعلام نرخ ثبت‌نام یارانه‌ در کافی‌نت‌ها
  • عکس های داغ سیبل در سریال شرافت + زندگینامه
  • آموزش حرکت ورزشی مار کبری در ورزش یوگا +تصاویر
  • جیش العدل 4 سرباز مرزبان ایرانی را آزاد کرد
  • عکس های جالب هنرنمایی با دانه های قهوه
  • جزئیات دریافت کد سوابق تحصیلی برای ثبت‌نام در کنکور 92
  • اگر مرتب کرم مرطوب کننده استفاده می کنید بخوانید
  • عکس های ملیس در سریال عشق
  • دلیل اصلی کاهش طول عمر
  • ترفند کاهش وزن موثر با راه رفتن روی تردمیل
  • با ادب کردن کودک بی ادب در منزل
  • تصاویر خنده دار از سوژه های ایرانی 2(آذر92)
  • نقاشی های جذاب دختری روی برگ درختان
  • بستن تبلیغ
    بستن تبلیغ