گردشگری, سفر مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ
صفحه اصلی / سرگرمی / شعر و داستان / شعر درباره امام حسین

شعر درباره امام حسین

شعر درباره امام حسین

شعر درباره امام حسین

روزی که دین را یاوری می کرد خورشید
از خالقِ خود دلبری می کرد خورشید
باید وصیت نامه از خون می نوشت و –
اندیشه ها را رهبری می کرد خورشید
وقتی که از عزم ِپریدن حرف می زد
پرواز را روشنگری می کرد خورشید
ظلم و فساد و کفر را می دید و می سوخت
باید قیام دیگری می کرد خورشید
امرِ ِبه معروف خدا بر شانه اش بود
نهی از قبولِ سامری می کرد خورشید
با نام اسلام، از ستم لبریز بودند
دین را از این ظلمت بری می کرد خورشید
می کَند از جا قلعه ی عصیان گری را
در خیبرِ خون ،حیدری می کرد خورشید
هم بال هفتاد و دو عاشق، پر گشود و –
در کهکشان ها شهپری می کرد خورشید
سر، از تن قرآن جدا کردند امّا –
بر نیزه ی خون دلبری می کرد خورشید
*
*

شعر درباره امام حسین

*
*
مرگ و مشک و ماه
مشک تشنه
ماه تشنه
خیمه‌گاه تشنه‌تر
ماه از میان نخل‌های شرمگین گذشت.
چشم‌های مستِ مرگ
مشک و ماه را به آب داد
چشم‌های خویش را به آفتاب
مرگ
همچنان به مشک خیره مانده بود
تیری از کمان پرید
مشک مُرد و
ماه تشنه جان سپرد
خیمه‌گاه، بغض کودکان خویش را
به آسمان سپرد.

مرگ مانده بود و
ماه می‌گذشت
شط
ـ هنوز تا همیشه ـ
رو سیاه می‌گذشت
*
*

شعر درباره امام حسین

*
*
کاروان می رسد از راه‌، ولی آه
چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب
دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه
زنی مویه کنان ، موی کنان
خسته، پریشان، پریشان و پریشان
شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیه خوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبه‌ی ایمان
همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار
همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.
کاروان می رسد از راه ، ولی آه
نه صبری نه شکیبی
نه مرهم نه طبیبی
عجب حال غریبی
ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی
ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی
ز داغ غم این دشت بلاپوش
به دلهاست لهیبی
به هر سوی که رفتند
نه قبری نه نشانی
فقط می وزد از تربت محبوب
همان نفحه‌ی سیبی
که کشانده ست دل اهل حرم را.
کاروان می رسد از راه
و هرکس به کناری
پر از شیون و زاری
کنار غم یاری
سر قبر و مزاری
یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته
به دنبال مزار پسر فاطمه رفته
یکی با دل مجروح
و با کوهی از اندوه
به دنبال مه علقمه رفته
یکی کرب و بلا پیش نگاهش
سراب است و سراب است
دلش در تب و تاب است
و این خاک پر از خاطره هایی ست
که یک یک همگی عین عذاب است
و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است
که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش
خدایا به گمانش که گرفته ست
گلش را در آغوش
و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:
«گلم تاب ندارد
حرم آب ندارد
علی خواب ندارد»
یکی بی پر و بی بال
دل افسرده و بی حال
که انگار گذشته ست چهل روز
بر او مثل چهل سال
و بوده ست پناه همه اطفال
پس از این همه غربت
رسیده ست به گودال
همان جا که عزیزش
همان جا که امیدش
همان جا که جوانان رشیدش
همان جا که شهیدش
در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر
در آن غربت دلگیر
شده مصحف پرپر
و رفته ست سرش بر سر نیزه
و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا
رها مانده خدایا.
چهل روز شکستن
چهل روز بریدن
چهل روز پی ناقه دویدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن
چه بگویم؟
چهل روز اسارت
چهل روز جسارت
چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پریشانی و حسرت
چهل روز مصیبت
چه بگویم؟
چهل روز نه صبری نه قراری
نه یک محرم و یاری
ز دیاری به دیاری
عجب ناقه سواری
فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب
چه بگویم؟
چهل روز تب و شیون و ناله
ز خاکستر و دشنام
ز هر بام حواله
و از شدت اندوه
و با خاطر مجروح
جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه
همان آینه‌ی فاطمه
جا ماند سه ساله
چه بگویم؟
چهل روز فقط شیون و داغ و
غم و درد فراق و
فراق و … فراق و …
چه بگویم؟
بگویم، کدامین گله ها را؟
غم فاصله ها را؟
تب آبله ها را؟
و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟
و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟
و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟
چهل روز صبوری و صبوری
غم و ماتم دوری و صبوری
و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری
نه سلامی نه درودی
کبودی و کبودی
عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی
به آن شهر پر از کینه و ماتم
چه ورودی و کبودی
در آن بارش خونرنگ
سر نیزه تو بودی و کبودی
گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی
و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه
چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی
عجب اوج و فرودی و کبودی
خدایا چه کند زینب کبری!
*
*

شعر درباره امام حسین

*
*
خدایا پیکرم آتش گرفته
دل غم پرورم آتش گرفته
شهادت نامه را با خون نوشتم
ولیکن دفترم آتش گرفته
خودم دیدم کنار قتلگاهم
که قلب مادرم آتش گرفته
خودم دیدم کنار نهر علقم
لب آب آورم آتش گرفته
خودم دیدم که از تیر سه شعبه
گلوی اصغرم آتش گرفته
خودم دیدم سکینه داد می زند
که عمه چادرم آتش گرفته
الا ای خواهرم زینب کجایی
لباس دخترم آتش گرفته
ز هرم ناله هل من معینم
صدایم، حنجرم آتش گرفته
*
*

شعر درباره امام حسین

*
*
خدایا پیکرم آتش گرفته
دل غم پرورم آتش گرفته
شهادت نامه را با خون نوشتم
ولیکن دفترم آتش گرفته
خودم دیدم کنار قتلگاهم
که قلب مادرم آتش گرفته
خودم دیدم کنار نهر علقم
لب آب آورم آتش گرفته
خودم دیدم که از تیر سه شعبه
گلوی اصغرم آتش گرفته
خودم دیدم سکینه داد می زند
که عمه چادرم آتش گرفته
الا ای خواهرم زینب کجایی
لباس دخترم آتش گرفته
ز هرم ناله هل من معینم
صدایم، حنجرم آتش گرفته
*

loading...

اولین دیدگاه

  1. ای اسب بی سوار از اینجا گذر نکن

    با خون یال خویش غـمی بیشــتر نکن

    بگذار این امید بمانـد بــه کــودکــان

    بر کودکان حکایت مرگ پـــدر نـکــن

    از خیمه ها که میگذری شیهه ای نکش

    این زخم تازه را به کسی تازه تر نکن

    زینب امید داده بــه طــفلان بــی پــدر

    با آمـدن نـصـیحـت او بـــی اثـــر نکن

    دانم که شیهه های تو از زور غصه هاست

    این بغض را بخور و یتیمان خبر نکـن

    بر خود ببال چونکه سوار تو مــرد بود

    فکر شکست لشگر مردان به سـر نـکن

    از من شنو کـه گــریـه امانم نــمــیدهــد

    با کوفیان مشین و به جایـی سـفر نکـن

    این انتظار تلخ به از نـاامــیــدی اســت

    ای اسب بی سوار از اینـجا گــذر نکن

    شاعر :محمد نظام آبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *