گردشگری, سفر مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ
صفحه اصلی / سرگرمی / شعر و داستان / شعر روز عاشورا

شعر روز عاشورا

شعر روز عاشورا

###اشعار روز عاشورا###

بتاب ای مه که زینب دل غمین است
پریشان دل ز مرگ شاه دین است

بتاب ای مه رقیه دل کباب است
ز مرگ باب خود در پیچ و تاب است

بتاب ای مه تو بر گلهای زهرا
که پرپر گشته در این دشت و صحرا

بتاب ای مه که اندر پای گلها
فتاده باغبان از جور اعدا

بتاب ای مه که اندر شور و شینم
پریشان دل من از مرگ حسینم

###اشعار روز عاشورا###
بتاب ای مه که بینم کودکانم
سرشک غم رود از دیدگانم

خداحافظ حسین با وفایم
که من عازم سوی شام بلایم

تویی در کربلا بی یار و تنها
من اندر شام غم بی آشنایم

بروی نی سرت از کوفه و شام
بود هم مونس و هم رهنمایم

ترا امشب نگهبان ساربان است
من اندر کوفه در بند بلایم

شعر روز عاشورا, اشعار روز عاشورا

###اشعار روز عاشورا###

قتیل کربلا را دوست دارم
ذبیح بالقفا را دوست دارم

من از زوار دشت کربلایم
عزیز مصطفی را دوست دارم

قسم بر آب آب کودکانش
شهید نینوا را دوست دارم

اگر چه شیعه خوبی نباشم
گل خیر النسا را دوست دارم

###اشعار روز عاشورا###
چه خوب است روز عاشورا بمیرم
که من خون خدا را دوست دارم

به والله به والله و به والله
حسین سر جدا را دوست دارم

خدایا قاری قرآن زینب
به روی نیزه ها را دوست دارم

به حق آخرین فریاد مولا
امید خیمه ها را دوست دارم

قسم بر یاس و گلهای شقایق
نسیم کربلا را دوست دارم

منبع:emam8.com

loading...

اولین دیدگاه

  1. با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
    در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
    ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
    شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
    احساس کرد از همه عالم جدا شده است
    در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
    در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
    وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
    وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
    مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
    باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
    شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
    بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
    دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
    یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
    حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
    دارد غروب فرشچیان گریه می کند
    با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
    بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
    او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
    حتی براش جای کفن بوریا کشید
    در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
    از بس که گریه کرد تمام لهوف را
    اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
    بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
    این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
    “خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
    بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود”
    اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

    خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن …
    پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن …
    خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن …
    شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن …
    در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
    شاعر کنار دفترش افتاد از نفس…
    شعر از حمیدرضا برقعی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *