گردشگری, سفر مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ
صفحه اصلی / گوناگون / مطالب مذهبی / داستان زندگی حضرت عیسی (ع)

داستان زندگی حضرت عیسی (ع)

زندگینامه حضرت عیسی

زندگینامه حضرت عیسی (ع)

دخترك آن قدر زيبا و معصوم مى نمود كه خدمتگزاران بيت المقدس ، در تكفل او از هم پيشى مى گرفتند:

– من از او چون جان خود نگاهدارى خواهم كرد!

– تو بيشتر از من از معبد خارج مى شوى ، در حالى كه من تقريبا شب و روز در اينجا به سر مى برم ، من از او نگهدارى خواهم كرد!

– آقايان ، آقايان ! من شوهر خاله اين كودك هستم و او خويشاوند من است . بعلاوه من نبى خدا هستم . من خود از اين طفل سرپرستى خواهم كرد!

– ولى من پيشنهاد مى كنم كه هر يك قرعه اى چوبى انتخاب كنيم و برويم پايين و چوبها را در آن نهر بيندازيم . زكريا هم بيندازد. چوب هر كس روى آب ماند، سرپرستى طفل به عهده او خواهد بود.

– بسيار پيشنهاد خوبى است ، برويم !

قرعه ، به نام زكريا شوهر خاله كودك افتاد. گويى همه چيز از روز نخست برنامه ريزى شده بود تا اين كودك معصوم در بيت المقدس ، در دامن زكريا و در محيطى روحانى پرورش يابد. مادرش نذر كرده بود كه اگر خدا به او فرزندى بدهد، او را به خدمتگزارى بيت المقدس بگمارد. دعاى مادر مستجاب شد، اما پيش از آنكه كودك به دنيا بيايد پدرش از دنيا رفته بود. كودك وقتى به دنيا آمد، برخلاف انتظار مادر، دختر بود. اما نذر، نذر بود و مى بايست ادا مى شد. پس مادر با همه علاقه اى كه به فرزند داشت ، او را از ناصره ، زادگاه كودك ، به بيت المقدس آورد و به بيت سپرد. او (مريم ) نام داشت .

زكريا در جايى بلند از بيت غرفه اى براى نگهدارى او فراهم آورد و كودك را در آن گذاشت و خود و همسرش به تربيت و كفالت او همت گماشتند.

مريم ، بزرگ و بزرگ تر شد، تا به حدى كه نوجوانى را پشت سر گذاشت و دخترى جوان شد. او بسيار عفيف و بسيار عابد و بسيار دوستار خدا بود. خداوند نيز او را دوست مى داشت ، چندان كه غذاى او را فرشتگان در كنار او مى نهادند!

يك روز كه شايد براى طهارت ، به جانب شرقى بيت در تپه هاى كنار شهر رفته و در پس حجابى دور از چشم نامحرمان برهنه شده بود، فرشته اى به ماءموريت الهى ، با هياءت بشر بر او ظاهر شد. مريم كه تا آن لحظه آفتاب و ماهتاب هم او را در آن حالت نديده بودند، خود را جمع وجور كرد و زبان به اعتراض گشود. ترسيده بود مبادا مردى باشد كه فكر ناپاكى در سر مى پروراند. ولى فرشته ، با صدايى ملكوتى به او گفت :

– من از سوى خداوند ماءموريت دارم كه فرزندى پاكيزه به تو ببخشم !

– چگونه من فرزندى داشته باشم ، در حالى كه دست هيچ بشرى به من نرسيده است و من هرگز زن ناپاكى هم نبوده ام ؟!

– همين طور است ، اما بر پروردگار تو آسان است ، و اين نشانه او و امرى مقرر و ناگزير است !

بدين گونه ، مريم باردار شد و اين راز را از همگان مخفى داشت . او از همه دورى مى گزيد و خدا داناست كه آن طاهره مطهره ، در طول نه ماه باردارى ، چه رنجها كه از فكر و خيال براى پاسخگويى به مردم كشيده بود.

سرانجام ، درد زايمان او را در چنبره طاقتسوز خود گرفت . ناگزير، به جايى دور دست و خلوت در اطراف زادگاه خود ناصره رفت و آنجا به زير درخت خرماى خشكى پناه برد. آهنگ استخوانسوز درد و شرنگ تلخ بى آبرو شدن و غم بى كسى و تنهايى ، او را سخت عذاب مى داد. پس بى اختيار ناليد:

– اى كاش پيش از اين ، مرده و از خاطره ها رفته بودم !

در همين هنگام ، در حالى كه تمام تنش از فشار درد غرق عرق شده بود، احساس كرد كه چيزى از درون او رها شد. ناگاه ، صداى كودك نوزادش را شنيد:

– مادر غمگين نباش ! نگاه كن ، خدا زير پايت نهرى روان كرده است . نيز اين درخت نازك و خشكيده خرما را به سوى خود بتكان ، خواهى ديد كه خرماى تازه بر تو مى افشاند. از اين خرما بخور و از آن آب بياشام و خشنود و دل آسوده باش . و اگر كسى را ديدى هيچ سخن مگو و به اشارت بفهمان كه من امروز براى پروردگار خود نذر كرده ام كه با هيچ سخن نگويم .

مريم ، نخست از گفتار فصيح اين كودك نوزاد در شگفتى افتاد. اما چون در خاطر گذراند كه باردارى او نيز از سوى خدا و به امر او و غير طبيعى بوده است ، آرامش يافت .

قدر آسوده . از خرما خورد و از آب نوشيد و چون رمقى يافت ، كودك دلبند خود را در آغوش گرفت و به خانه يكى از اقوام خود رفت . خويشان او، با ديدن كودك ، آن هم در آغوش او كه عمرى جز پاكى و صداقت و عفت از او نديده بودند، بسيار تعجب كردند و با شماتت گفتند:

– اى خواهر هارون ، پدرت كه مرد بدى نبود و مادرت نيز بدكاره نبود. تو اين كودك را بى شوهر، چگونه دست و پا كرده اى ؟!

مريم ، به آنان فهماند كه نذر كرده است آن روز حرفى نزند. او به كودك اشاره كرد، يعنى از خود او بپرسيد!

يكباره صداى قهقهه ، از همه برخاست :

– از خود او؟ ازين بچه يكروزه ؟ ما را مسخره كرده اى ؟ چگونه مى توان با كودكى كه در گاهواره است سخن گفت ؟!

اما كودك ، به امر پروردگار، فصيح و رسا به سخن در آمد:

– من بنده پروردگارم ، او به من (كتاب ) آسمانى داده است و مرا پيامبر كرده و هر جا باشم مرا مبارك ساخته و در من بركت قرار داده است . و مرا تا هنگامى كه زنده باشم ، به نماز و اداى زكات و نيكى به مادرم سفارش داده و مرا ستيزه گر و شقى نكرده است . درود بر من ، هنگامى كه زاده شدم و آن روز كه بميرم و روزى كه دوباره زنده شوم !

ديگر جايى براى هيچ گونه شك يا دودلى يا انديشه هاى ناپسند نبود و خبر، به سرعت باد در سراسر ناصره و بيت المقدس پيچيد.

در آن روزگار، دين يهود در دست علماى بى عمل و روحانيان دنيادار به دكانى تبديل شده بود كه در آن دين را با دنيا معامله و گاهى شرف و وجدان و انصاف را نيز در راه آزمنديهاى خود فدا مى كردند. از توده مردم و پاكدلى و سادگى و صفا و خلوص آنان براى اميال دنيايى خود سود مى بردند و با آموزشهاى نادرست ، آنان را وادار مى كردند كه بخش مهمى از درآمدهاى ناچيز خود را به آباء كنيسه ها بسپارند. مردان و زنانى كه آگاهى و بصيرت در دين داشتند، اغلب خانه نشين و مطرود و فرصت طلبان جاه طلب و زراندوزان مردم آزار، دست در دست روحانيان دنيادار يهودى ، ميداندار سرنوشت مردم بودند. روحانيان ، دين مبين موسى را در راه اميال تحريف و تاءويل مى كردند. در چنين محيطى بود كه عيسى ، با اعجاز الهى ، پا به عرصه وجود نهاد!

او از همان كودكى ، با سمتهاى گوناگون در محيط خويش به مقابله برخاست . چشمان نافذش ، دريچه هاى بصيرت الهى بود و هر نارسايى و ستم و تحميق و بهره كشى را مى ديد؛ با گفتار و اعتراض ، به مقابله با آن بر مى خاست . در نوجوانى گاهى مادر ساعتها منتظر او مى ماند، اما او به خانه نمى آمد و چون در پى او مى رفت ، او را مى ديد كه در گذرگاه ، با يك روحانى دنياپرست يهودى مجادله مى كند و مردم دور او را گرفته اند. يا به دورترين و فقيرانه ترين خانه شهر سر مى زد و همراه و همدل با ساكنان مستمند آن در رفع نيازشان مى كوشيد.

در آستانه سى سالگى ، تمام مردم بيت المقدس او را بدين صفات مى شناختند. دكانداران دين يهود دشمنان او بودند و همه ستمديدگان دوستان او.

سى سالگى ، آغاز تحول نهايى او شد: خداوند به او فرمان داد كه پيامبرى خويش را آشكار كند و انجيل را بر او فرو فرستاد.

عيسى ديگر رسما وارد عمل شده بود. او محل به محل ، روستا به روستا و شهر به شهر را سر مى زد و دعوت خود را آشكار مى كرد و تحريف كاهنان و رهبانان را از دين يادآور مى شد و خرافه هاى بافته در ذهن عوام را گوشزد مى كرد و مى گفت :

– اى مردم ، اين كاهنان علاوه بر هدايايى كه مى گيرند شما را وادار مى كنند كه از درآمدهاى ناچيز خود نذورات به ديرها و محافل روحانى بپردازيد و همه را صرف شهوات خود مى كنند! پس آگاه و بيدار باشيد تا مبادا فريبتان دهند. اى مردم ، خداوند مرا به رسالت برگزيد تا با آيين خويش شريعت اصيل موسى يعنى وحدانيت پروردگار و تورات اصل را تصديق كنم و شما را از پيروى از اين رهبانان و كاهنان دنياطلب باز دارم !

پيداست كه محافل يهودى ، اعم از محافل حكومتى يا روحانى كه دست در دست هم داشتند، عيسى و گفته هاى او را بر نمى يافتند، خاصه كه او داعيه پيامبرى داشت و كتاب آورده بود و تا دورترين نقطه سرزمين يهود سفر مى كرد و همگان را به دين خويش فرا مى خواند و در ميان مردم ستمديده پيروانى نيز يافته بود. پس احساس خطر كردند و اين احساس خطر آنان را به معارضه و چاره جويى واداشت و آزار عيسى و پيروان و حواريان او آغاز شد.

عيسى و حواريان چاره را در اين ديدند كه از روستايى به روستاى ديگر و از شهرى به شهر ديگر بگريزند و هر روز در جايى باشند تا شناخته نشوند و ضمنا رسالت خود را ابلاغ كنند. در ميانه راهها نيز عيسى شبهات حواريان را رفع مى كرد و هرچه بيشتر دين خود را به آنان مى آموخت تا بتوانند پس از او، به تبليغ و گسترش نفوذ اين دين بپردازند. در اين سفرها، هر جا عيسى قدم مى نهاد، بركات طبيعى را نيز با خود به ارمغان مى آورد: اگر خشكسالى بود باران مى باريد و اگر محصول گندمزارها لاغر بود سرسبزتر مى شد، زمين بارورتر مى گرديد و آسمان گشاده دست تر. نيز هر جا كور مادرزادى بود با دست مبارك خود او را بينا مى كرد و هر بيمارى صعب العلاج را شفا مى بخشيد و حتى به اذن خدا، گاه مرده را زنده مى كرد.

روزى هنگامى كه از بيابان وسيع و خشك مى گذشتند و تشنگى و گرسنگى حواريون را از پاى درآورده بود، آنان با آنكه به خداوند و قدرت بى كران او ايمان داشتند، اما براى اطمينان بيشتر، از عيسى خواستند كه از خدا بخواهد تا مائده اى براى آنان نازل فرمايد. و خداوند دعاى عيسى را مستجاب فرمود.

كار دعوت عيسى بالا گرفت . مردم ، به ويژه مردم محروم ، گروهاگروه به او مى پيوستند و در نتيجه ترفندهاى دين پناهان دنيا خواه يهودى رنگ مى باخت و مردم كه با ارشاد مسيح آگاه مى شدند، ديگر كمترين اعتنايى به آنان نمى كردند. از اين رو، بزرگان دين يهود به حاكم وقت گوشزد كردند:

– اين مرد ساحر كه دين ما را به هيچ گرفته ومردم را كافر كرده است به زودى جمعيت انبوه بيت المقدس را بر ضد حكومت يهود خواهد شورانيد. تا دير نشده است بايد او را از ميان برداشت !

– بسيار خوب ! هر قدر كه از سپاهيان لازم داريد خواهم فرستاد، تا به كمك آنان او را به چنگ بياوريد و به دار بياويزيد!

اما عيسى و اطرافيان او كه از خطر آگاه شده بودند، روى نشان نمى دادند. و چون مردم با عيسى همدلى داشتند، كسى جاى او را افشا نمى كرد و يهوديان ، از يافتن او درمانده شده بودند. به همين علت ، تصميم بر آن شد كه در بيت المقدس جلسه كنند و براى دستيابى به او به چاره جويى بپردازند.

درست روزى كه بزرگان يهودى پس از مدتها ناكامى در يافتن عيسى در بيت المقدس جلسه كرده بودند، يكى از حواريان به نام يهوداى اسخريوطى كه شيطان در دل او لانه ساخته و او را به دام خيانت گرفتار كرده بود خود را به محل اجتماع آنان رساند. ابتدا نگهبانان حكومتى راه را بر او بستند:

– كه هستى و با كه كار دارى ؟

مرد، كه سخت پريشان مى نمود، در حالى كه هر لحظه به اطراف مى نگريست و مانند هر خائنى خائف بود، خود را به نگهبانان نزديك كرد و بسيار با احتياط و آهسته گفت :

– من خبر مهمى براى عالى جنابان روحانيان معظم يهود دارم !

– خوب ! آن خبر چيست ؟ بگو تا به آنان بگوييم !

– به شما نخواهم گفت ، مرا پيش آنان بيريد، به خودشان مى گويم .

– آنها جلسه اى مهم دارند و ما ماءمورييم كه نگذاريم كسى مزاحم آنان شود.

– اما من درست در مورد موضوع همين جلسه پيام بسيار مهمى دارم . عجله كنيد.

– بسيار خوب ، همين جا بمان تا به آنان اطلاع دهيم !

يهوداى خائن كه از ترس شناخته شدن ، چهره را در خرقه اى پشمينه و كلاهدار پنهان كرده بود، از اضطراب و انتظار، اين پا و آن پا مى كرد و دستانش را به هم مى سائيد. شايد به گمان خود مى خواست با اين خوش ‍ خدمتى به مقامى بلند در دستگاه روحانى يهود برسد و از در به درى و تحمل گرسنگى و رنج سفر با مسيح و ياران او آسوده گردد! ناگهان ، چند تن از روحانيان ، شتابزده اما با احترام بسيار، به طرف او آمدند. نگهبانان ، از آن همه توجه و احترام عالى جنابها به اين مرد ژنده پوش در شگفتى ماندند و با شگفتى بيشتر ديدند كه او را احترام بسيار به جلسه خود بردند!

– آقايان ! عالى جنابان ! من كه يك يهودى واقعى ام و تنها براى دانستن چند و چون عيسى به ياران او پيوسته بودم ، چون از نزديك دانستم كه او ساحرى بيش نيست ، امروز آمده ام تا دين خود را ادا كنم . من جاى او را مى دانم . امشت او و همه حواريان در باغى خواهند بود. من با فرصتى كوتاه به اينجا آمده ام و اگر غيبت كنم ممكن است بو ببرند.

– درست است ، شما نشانى را به ما بگوييد و خود به باغ بازگرديد. ما شب هنگام سپاهيان را به باغ خواهيم فرستاد و آنگاه شما به پاداش اين خدمت عظيم و خطير خواهيد رسيد!

يهودا نشانى را داد و خود به جمع حواريان به نزد عيسى بازگشت .

عالى جنابان بى درنگ حكومت را از قضايا آگاه كردند و تا سپاه لازم فراهم آمد پاسى از شب گذشته بود. پيداست كه عالى جنابها در شاءن خود نمى ديدند كه با پاى خود به آنجا بروند و تنها به سركرده سپاه دستور دادند كه چون به باغ رسيد، تنها عيسى را شناسايى كند و سپس بى درنگ و پيش ‍ از آنكه غائله اى برخيزد او را بر فراز تپه اعدام در جلجتا به دار آويزد.

سپاه ، همان شب خود را به باغ مورد نظر رساند و دورتادور باغ را احاطه كرد و ناگهان ، با كوفتن طبل و برافروختن مشعلها، به داخل باغ ريخت .

خداوند، عيسى را به لطف و عنايت خويش از مهلكه در برد. اما در آن بلوا و آن سر و صدا، يهوداى اسخريوطى كه خود از جهت چهره شبيه ترين كس به عيسى بود، به دام افتاد. زيرا يكى دو تن از سپاهيان كه يك بار مسيح را ديده بودند، آنچه از سيماى او در حافظه داشتند در آن تيرگى شب عينا در چهره يهودا يافتند و بى درنگ او را دستگير كردند. هرچه او فرياد كرد كه من عيسى نيستم ، در آن غوغا و با آن شتاب يا به گوش كس نرفت و يا اصلا كسى نشنيد.

هنوز سپيده ندميده بود كه يهوداى اسخريوطى به مكافات الهى خيانت خويش رسيد و در كنار دو تن ديگر از مجرمانى كه همان شب اعدام مى شدند بر صليب رفت !

خداوند بزرگ ، عيسى مسيح فرزند مريم را زنده به نزد خويش خواند و ديگر كس او را نديد، اما دين او روز به روز گسترش يافت و عالمگير شد.

درود بر او، روزى كه از مريم زاد و روزى كه روح او به نزد پروردگار رود و روزى كه ديگر بار زنده از خاك برخيزد .

 

منبع:yasindl.ir

loading...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *