اشعار رفاقت + شعر رفیق و مجموعه گلچین شده از اشعار زیبا در مورد دوست صمیمی و رفیق

اشعار زیبا در مورد رفیق

در این بخش مجموعه ای گلچین شده  اشعار رفاقت را آماده کرده ایم. این شعرهای زیبا در مورد رفیق با مضامین مهربانی، صداقت و بی ریا بودن دوست است.
اشعار رفاقت با موضعاتی همچون دوستی، دمسازی، مودت، همدلی، همدمی، همراهی، با مرامی و … هستند. البته گاهی هم شاعر در شعرهایش از رفیق شکایت می کند و گاهی هم آرزوی داشتن رفیق صمیمی را دارد.

در ادامه زیباترین اشعار رفیق را می خوانید و امیدواریم که مورد توجه شما قرار بگیرند.

گلچین شعر معاصر در قالب سنتی با مضمون رفاقت

رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

یه وقتایی تموم دین و دنیا

برای آدمای بی‌نشونه

همون بی‌ادعاهایی که گاهی

نمی‌دونی چقدر عاشق تر از مان

همونایی که حتی از خدا هم

به این آسونیا چیزی نمی‌خوان

اگه عشقی نبود فقط رفاقت

می‌تونست عشقو تو دنیا بیاره

نمی‌شه دل به عشق اون کسی داد

که می‌تونه رفیقو جا بذاره

رفاقت مثل خاک سرزمینه

واسه قربونی عشق تو و من

می‌شه دریا شدن مشکل نباشه

به شرط ساده از خود گذشتن

افشین یداللهی

beyn

برف میاد خدا کنه پرنده طاقت بیاره

باد میاد خدا کنه بوی رفاقت بیاره

داره برف میاد و پرنده پشت شیشه ست

عمریه دیوار همیم، فاصله حرف آخره

پناه بال و پرمون؛ سقفای بی کبوتره

تو گلدونای خونگی، داره می‌پوسه ریشه‌مون

گنجشکک اشی مشی، نوک می‌زنه به شیشه‌مون

عمریه پشت میله‌ها، ترانه‌خون قفسیم

خیس می‌شیم، گوله می‌شیم، اما به هم نمی‌رسیم

عکس پرنده می‌کشیم، رو پشت بوم نقاشی

شاید بیاد رو بوم ما، گنجشکک اشی مشی

کاشکی بیاد، آبی بشه، تو نقشای کاشی بره

کاشکی بیاد، ماهی بشه، تو حوض نقاشی بره

زخما رو مرهم بذاره، نقل حکیم باشی بشه

بیاد و رنگ آبی حوضای نقاشی بشه

عبدالجبار کاکایی

beyn

دیگر مرا به معجزه دعوت نمی‌کنی

با من ز درد حادثه صحبت نمی‌کنی

دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی

اما تو مدتی‌ست اجابت نمی‌کنی

قولی که داده‌ای به من از یاد برده‌ای

گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی‌کنی

بیمار عشق توست پرستوی روح من

از این مریض خسته عیادت نمی‌کنی

باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست

گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی‌کنی

یکبار از مسیر نگاهم عبور کن

آنقدر دور گشته که فرصت نمی‌کنی

گل‌های باغ خاطره در حال مردنند

به یاس‌های تشنه محبت نمی‌کنی

رفتی بدون آنکه خداحافظی کنی

دیگر به قاب پنجره دقت نمی‌کنی

امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت

این سیب را برای چه قسمت نمی‌کنی؟

یعنی من از مقابل چشم تو رفته‌ام

این کلبه را دوباره مرمت نمی‌کنی

زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد

گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی‌کنی

مریم حیدرزاده

beyn

رفاقت در شعر شاعران جهان

رفاقت با تو

رفاقت با بادبادکی کاغذیست

رفاقت با باد دریا و سرگیجه

با تو هرگز حس نکرده‌ام

با چیزی ثابت مواجه‌ام

از ابری به ابر دیگر غلتیده‌ام

چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا

نزار قبانی

beyn

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند…

خورخه لوئیس بورخس

beyn

شعر درمورد دوست از شاعر رودکی

گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان
میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
هر که را رفت، همی باید رفته شمری
هر که را مرد، همی باید مرده شمرا
به حق نالم ز هجر دوست زارا
سحرگاهان چو بر گلبن هزارا
قضا، گر داد من نستاند از تو
ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی می‌بسوزد
چو من پروانه بر گردت هزارا
نگنجم در لحد، گر زان که لختی
نشینی بر مزارم سوکوارا
جهان این است و چونین بود تا بود
و همچونین بود اینند بارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج و گوشوارا
توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده مر ایشان را زغارا
از آن جان تو لختی خون فسرده
سپرده زیر پای اندر سپارا

اشعار رفاقت

تک بیت‌های ناب در مورد رفاقت

از منافق ای برادر دور باش

تا نگردی از رفاقت مبتلاش

عطار

beyn

تک بیت دوست خوب

نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن

beyn

ز رهروان که رفاقت ز خلق ببریدند

رفیق جوی که نتوان به راه تنها رفت

 

سیف فرغانی

beyn

شعر راجع به دوست

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست

beyn

 

رفاقت بد بود با عقرب و مار

خطر دارد چو نادان اوفتد یار

 

beyn

 

شعر برای دوست

دوست واژه است

واژه‌ای که از لب فرشته‌ها چکیده است

دوست نامه است

نامه‌ای که از خدا رسیده است

نامه خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته‌ها

واژه قشنگ دوست

ماندنی است

راستی دلت چقدر

آرزوی واژه‌های تازه داشت

دوست گل‌ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه‌ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

 

beyn

غزل مولانا در مورد دوستی

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش

خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت

تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم

مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش

beyn

با رفیقی کزو امیدی نیست

نه رفاقت که یاد هم نکند

 

ملک الشعرا بهار

 

beyn

 

دو بیتی دوستی

تندی مکن که رشته صدسال دوستی// درجای بگسلد چو شود تند، آدمی

همواره نرم باش که شیر درنده را// زیر قلاده برد توان، با ملایمی

beyn

محتشم گر به رفاقت شود آن بت مهمان

از تو دین و دل و دانش دگر اسباب ز من

 

محتشم کاشانی

 

beyn

 

شعر زیبا برای دوست

صاحب قبله و قبله ،دو عزیزند،ولی
خوش‎تر آن است من از قبله‎نما بنویسم!‏
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز،غمنامه ،به بیگانه چرا بنویسم؟‏
تا به کی،زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه‎ی درد، به امید دوا بنویسم؟‏
قلمم، جوهرش از جوش و جراحت ،جاری‎است
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی:ننویس!‏
پس من این بغض فروخورده کجا بنویسم؟‏
بعد یک عمر ببین دست و دلم می‎لرزد
که“من”و“تو”به هم آمیزم و ما بنویسم!‏
“من”و“تو”چون تن و جان‎اند،مخواه و مگذر
این دو را،باز همین‎طور ،جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرین‎کامی‎است
باز ،حتا اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت می‎بارد
فرق هم نیست،چه نفرین چه دعا بنویسم!‏
از نگاهت ،به رویم ،پنجره‎ای را بگشا
تا در آن منظره‎ی روح‎گشا بنویسم
تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند
غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم
عشق،آن روز که این لوح و قلم دستم داد
گفت هرشب غزل چشم شما بنویسم

beyn

حق رفاقت یاران بجا نیاوردم

به پا یک آبله دل بود عذرخواه شکست

 

beyn

 

تک بیت زیبا درباره دوست خوب

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

beyn

هرجا روی غنیمت یک دم رفاقتیم

ما را نمی‌توان به امید بقا گذاشت

beyn

شعر نو در مورد دوست

من از میان واژه های زلال
دوستی را برگزیده ام
آنجا که
برف های تنهایی
آب میشوند
در صدای تابستانی یک دوست

beyn

اشعار مولانا در مورد رفاقت

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

آنجا که وصال دوستانست

والله که میان خانه صحراست

beyn

سبک‌روحیست بیدل محمل انداز پروازت

فسردن تا به کی با ناله دردی رفاقت کن

 

بیدل دهلوی

 

beyn

شعر کوتاه برای دوست خوب

حال من خوب است
اما با تو دوست بهتر میشوم
آخ تا میبینمت یک جور دیگر میشوم

beyn

در رفاقت رسم ما جان دادن است

هر قدم را صد قدم پس دادن است

 

هرکه بر ما تب کند جان می‌دهیم

ناز او را هرچه باشد می‌خریم

 

beyn

اشعار رفاقت

شعر برای دوست

ای دوست به خدا دوری تو دشوار است
بی تو از گردش ایام دلم بیزار است
بی تو ای مونس جان، دل ز غمت میسوزد
دل افسرده من طالب یک دیدار است
در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است
دلم برای رفیقان با وفا تنگ است

beyn

هر رهگذری محرم اسرار نگردد

صحرای نمک‌زار چمن‌زار نگردد

هرجا که رسی طرح رفاقت مکش ای دل

هر بی سر و پا یار وفادار نگردد

beyn

چاقو نگفت دسته خود را نمی‌برد

کاری بکن فرو به رفاقت سر آورند

 

کاری بکن که دست رفاقت دهند و پاک

نام تو را دوباره فرا خاطر آورند

 

مرتضی امیری اسفندقه

beyn

شعر کوتاه برای دوست

نی قصه‌ی آن شمع چوگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
عمری ز پی مراد ضایع دارم
وز دور فلک چیست که نافع دارم
با هر که بگفتم که تو را دوست شدم
شد دشمن من وه که چه طالع دارم

beyn

بگو بمیر، بمیرم، تو همچنان هستی

بگو نباش، نباشم، تو جاودان هستی

 

مرا بکُش بخدا، جان جان جان هستی

مرا نخواستنت آخر رفاقت بود

 

محمدسعید میرزایی

 

beyn

اشعار رفاقت

شعر راجع به دوستی

آن به که در این زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست
آنکس که به جمگی ترا تکیه بر اوست
چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

beyn

رفیق جان منا دوره رفاقت نیست

سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست

 

به قدر خنده و اشکی غزل بخوان با من

به قدر خواندن شعری همیشه فرصت نیست

 

علیرضا قزوه

 

beyn

 

شعر برای دوست

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه، که بینند روی او
تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا

beyn

اشعار مولانا در مورد دوست

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان

بـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــو

آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…

beyn

شعر برای دوست

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه، که بینند روی او
تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا

رفیقان دشمنان جانی‌ام گشتند و خونم را..

رفاقت‌ها برایم جز کویری یا سرابی نیست

مهدی خطیری

beyn

چه زنم لاف و رفاقت؟ نه غمم چون غم توست

نه از آن گرم دلی ھیچ نشانی است مرا

ساعد باقری

اشعار رفاقت

دست‌های من اگر عاطفه را می‌فهمند

با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم

حسن نصر

beyn

ز چشم خویشتن آموختم رسم رفاقت را

که هرعضوی به‌درد آید به‌جایش‌ دیده می‌گرید

هادی رنجی

beyn

هرقدر رفاقت بکنم می‌ارزی

اظهار صداقت بکنم می‌ارزی

آنقدر عزیزی تو برایم ای دوست

صدبار که یادت بکنم می‌ارزی

beyn

نمی‌گویم به این دیوانه بازی‌هام عادت کن

فقط مثل گذشته با دل تنگم رفاقت کن

امید صباغ نو

beyn

گلچین شعر نو درباره رفاقت

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمی‌اش

مفهوم بی‌ریای رفاقت بود

با تابناکی‌اش

مفهوم بی‌فریب صداقت بود

ای کاش می‌توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی‌دریغ باشند

در دردها و شادی‌هاشان

حتی

با نان خشکشان

و کاردهایشان را

جز از برای قسمت کردن

بیرون نیاورند…

احمد شاملو

beyn

تو را دوست‌تر می‌دارم‌ از رؤیاهای‌ خویش‌

چرا که‌ تو به‌ بار نشستن‌ تمام‌ رؤیاهایی‌

برآورد تمام‌ آرزوها

مرا از رفاقتی‌ بی‌مرز سرشار می‌کنی‌

تا دوست‌ بدارم‌ جهان‌ پیرامون‌ خود را

آبشار و خورشید و درختان‌ را

پرندگان‌ و ماه‌ و سرزمینم‌ را

و تو را

beyn

اصلاً دلم نمی‌خواهد

به وقت رفاقتم با قلم شاعر باشم

می‌خواهم در خیابان شاعر باشم

یغما گلرویی

beyn

حکایت رفاقت من با تو

حکایت قهوه‌ایست که امروز با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم

که این طعم را دوست دارم یا نه؟

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن

که انتظار تمام شدنش را نداشتم

تمام که شد فهمیدم

باز هم قهوه می‌خوام

حتی تلخ تلخ

عاطفه اکبری فر

beyn

اگر سکوت

این گستره‌ بی‌ستاره

مجالی دهد

می‌خواهم بگویم سلام

اگر دلواپسی

آن همه ترانه‌ بی‌تعبیر

مهلتی دهد

می‌خواهم از بی‌پناهی پروانه

برایت بگویم

از کوچه‌های بی‌چراغ

از این حصار

از این ترانه‌ تار

مدتی بود

که دست و دلم

به تدارک ترانه نمی‌رفت

کم‌کم این حکایت دیده و دل

که ورد زبان کوچه‌نشینان است

باورم شده بود

باورم شده بود

که دیگر صدای تو را

در سکوت تنهایی نخواهم شنید

راستی در این هفته‌های بی‌ترانه

کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من

و این دفتر سفید

به گوشت نمی‌رسید؟

آخر این رسم و روال رفاقت است؟

که در نیمه راه رویا رهایم کنی؟…

سیدعلی صالحی

beyn

به چشم‌های نجیبش که آفتاب صداقت

و دست‌های سپیدش

که بازتاب رفاقت

و نرمخند لبانش نگاه می‌کردم

و گاه گاه تمام صورت او را

صعود دود ز سیگار من

کدر می‌کرد

و من به آفتاب پس ابر خیره می‌گشتم

و فکر می‌کردم

در آن دقیقه که با من

نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود

و رنج من همه از درد خود نهفتن بود

سیاه گیسوی من مهربان‌تر از خورشید

از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت

و نرمخنده نشکفته

بر لبش پژمرد

و روی گونه گلگونش را

غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد

توان گفتن از من رمیده بود این بار

در آخرین دیدار

تمام تاب و توانم رهیده بود از تن

اگر چه سخن از تو می‌گریزم را

چه بارها که به طعنه شنیده بود از من

توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا؟

که این جداییم از او نبود از خود بود

و سرنوشت من آن‌گونه‌ای که می‌شد بود

حمید مصدق

beyn

سلام علاقه جان

خوبی

حالت چگونه است در این دلواپسی‌های مدام مداوم

راستش چند وقتی رفته بودم کنار خیلی از دوست‌ها

جایی با هم می‌نوشتیم دردهامان را

گاهی باهم درد می‌کشیدیم گاهی دردناک می‌خندیدیم با هم به دردهای هم

رفته بودیم جایی برای نگارش‌های کوتاه، بلند

که اگر شود آرام بگیریم

کمی آرام کنیم دل‌های تنگمان را

رفته بودیم دانه‌ای از باران را بکاریم و بنشانیم بر دل‌های سختمان

کمی گپ و گفتگو کنیم

کمی ترانه هم را بخوانیم

می‌خواستیم از هم دلخور شویم، دلگیر شویم و بعد دوباره رفاقت را طی کنیم

جای بدی نبود اما بعد‌ها آنقدر شلوغ شد که داشتم خودم را گم می‌کردم

دردهای خودم را هم فراموش

قرار، قرار فراموشی نبود

قرار این که من باشم و تو نباشی و او مدام دلشوره‌های تو را اضافه کند

قرار بود شعری از حال بگوییم و حالی از هم بپرسیم…

افشین صالحی

beyn

ای سبز به اندیشه‌های روز

جنگل بیدار

در سایه‌سار روشن نمناک تو

که بوی و عطر رفاقت می‌پراکند

گلگون شده ست

چه قلب‌های تهوّر

که سبزترین جنگل بود…

خسرو گلسرخی

beyn

فکر نکنید هر کس که از راه رسید

هر کس که با شما خندید

هر کس که چند صباحی گیر داد و پیگیر شد

می‌تواند رفیق شما باشد

رفاقت جریانی‌ست توی خون آدم

که یک‌باره می‌جوشد

وقت‌هایی که بداند بودنش لازم است

همین به موقع بودن،

چگونه بودن

می‌شود اصالت یک رفاقت

پریسا زابلی پور

مطالب مشابه را ببینید!