انشا برف چند انشا زیبا با موضوع برف زمستانی و بارش برف زیبا

انشا برف کوتاه و بلند ادبی

انشا برف یکی از موضوعات جالب برای پایه های مختلف تحصیلی می باشد و به همین جهت در این مطلب چند انشا با موضوع برف زمستان و بارش برف را ارائه کرده ایم.

انشا در مورد برف کوتاه

مقدمه انشا در مورد برف کوتاه
انشا خود را با نام خالق و آفریننده برف،این پدیده شگفت انگیز و زیبا آغاز می کنم.

بدنه انشا در مورد برف کوتاه

با آمدن زمستان درختان برگ های خود را روی زمین می ریزند و به خواب زمستانی می روند تا برای شکوفایی در فصل بهار آمده شوند.در این زمان بارش دانه های زیبا و شگفت انگیز برف همه جا را سفید پوش می کنند و شادی را به شهرهای ما می آورد.برف،این دانه های سفید و پاک بهانه ایی برای لبخند زدن کودکان و بزرگان هستند و به ما می گویند که سیاهی ها مانندنی نیستند این سپیدی ها هستند که با آمدن خود همه جا را می گیرند و روح تازه ای به ما بخشند. برف این نعمت زیبا خداوند با آمدنش شور و شوقی وصف نشدنی در دل همه ما می اورد.

کوچکترها با ذوق و شوق زیاد آدم برفی درست می کنند و بزرگ ترها از پشت پنجره درحالی که فنجان چای به دست دارند از تماشای این منظره زیبا لذت میبرند و شکر خدا می گویند.برف واقعا پدیده جادویی است گویی هزاران فرشته زیبا رقص کنان از آسمان بر زمین فرود می آیند و زمین را سفید پوش می کنند.تماشای این منظره برای همه ما آدم ها جالب و تماشایی است کمتر کسی پیدا می شود که از دیدن بارش برف لذت نبرد.اما در این شرایط بعضی خانواده ها هم هستند که بارش برف شرایط زندگی آنها را سخت تر می کند،حتما این روزهای سرد و برفی حواسمان به این خانواده ها هم باشد تا همه باهم از تماشای برف،این نعمت زیبا لذت ببریم.

نتیجه گیری انشا در مورد برف کوتاه
برف نعمت زیبا و شگفت انگیز است که دانه های زیبایش همه جا را سپید پوش می کنند و شور و شوق زیادی برای ما بهمراه دارد.در این روزهای سرد و برفی حواسمان به همدیگر باشد تا همه با هم از این نعمت زیبا لذت ببریم.


انشا برف چند انشا زیبا با موضع برف زمستانی و بارش برف زیبا

انشا در مورد روز برفی و زمستان

مقدمه انشا در مورد روز برفی و زمستان
قلم خیس برمیدارم و انشای در مورد برف و زمستان را به نام خدای خویش آغاز می کنم.

بدنه انشا در مورد روز برفی و زمستان
برف زمستانی یادآور خاطرات شیرین کودکی در خانه مادربزرگم است. تماشای بارش برف بعدازظهر یک روز زمستانی من را به چند سال قبل می برد، برف زمستانی برای من جادوی خالص است.دانه های برف آرام آرام بر سر ما فرود می آمدند و ما با چشمان باز و متعجب آنها را نگاه میکردیم تا چشم بهم زدیم همه حیاط و درختان خانه مادربزرگم سفید شده بودند عجب منظره زیبایی بود از خوشحالی بالا و پایین می پردیم که می توانیم حالا یک آدم برفی بزرگ وسط باغچه مادربزرگ بسازیم.با اینکه دست های کوچک مان از سوز سرمای زمستان بی حس شده بود بازهم برف ها را جمع می کردیم تا زودتر آدمک برفی را بسازیم.چقدر همه چیز ساده و قشنگ بود مادربزرگم از پشت پنجره ما را تماشا می کرد و دست تکان می داد.

چقدر دلتنگ روزهای برفی کودکیم هستم. وقتی آدم برفی آماده شد شال گردن و کلاه صورتی ام را دورش انداختم تا به خیال خودم آدم برفی سردش نشود.ان روزها به سرعت گذشت و ما بزرگ شدیم حالا من از پشت پنجره کوچک خانه به بچه های خیابان نگاه میکنم که با ذوق و شوق فراوان آدم برفی می سازنند و برف بازی می کنند.زمستان فصل زیبای کودکی هایم با دانه های برف های جادویش دوباره از راه رسید و همه جا را سپید پوش کرد.شال و کلاهم را می پوشم و دوربین عکاسی ام را بر میدارم تا از این منظره های زیبا عکسای کنم حیف است باید از این هوای زیبا زمستانی لذت برد باید دانه های جادویی برف ها را لمس کرد باید همین حالا زندگی کرد.

نتیجه گیری انشا در مورد روز برفی و زمستان
با تماشای برف زمستانی به یاد عظمت و قدرت پرودگار می افتم که چه نعمت های زیبایی را برای ما خلق کرده است.قدر این نعمت های زیبا خدا را بدانیم.


انشاء در مورد برف

برف یک نعمت است و نعمت های خدا همیشه زیبا و خوبند اما یادمان باشد بعضی وقت ها نعمت ها و شادی ها ی ممکن است برای یک خانواده فقیر غصه باشد نه شادی ، مثل عید که ما خوشحالیم ولی یک کودک یتیم بدون یک لباس نو و آجیل و شیرینی هیچ عیدی را تجربه نمیکند و مثل برف ….

برف این نعمت شکوهمند و زیبا شاید غم و غصه یک خانواده فقیر باشند که توان خرید لباس گرم و بخاری خانه خود را ندارند . من این انشا را به این آدم ها تقدیم میکنم به امیدی که گاهی یادی از آنها بکنیم و تنها به شادی و خوشی خودمان فکر نکنیم .

خدایا به امید تو …

صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم

نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است…

حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…

سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..

به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم….

خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی!

بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم

اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم

به یاد لباسهای کهنه اش….

قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟

وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود

بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت

باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…

نتیجه گیری:

به جای نتیجه گیری این شعر را تقدیم شما میکنم:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار


انشا در مورد شروع زمستان و برف

پس از سپری شدن یلدا زمستان قدم در خانه های مان گذاشته و ما را مهمان فصل سرد و برفی خویش می کند.

روز ها کوتاه، سرد، گاهی برفی و گاه یخ زده هستند و همین سرما لباس های گرم، پالتو ها، شال گردن ها و کلاه ها را از کمد های لباس بیرون کشیده و بر تن آدم ها می پوشاند.

با فرا رسیدن زمستان در صبح های زود سرما بیش تر خود نمایی کرده و موجب یخ زدن آب های جاری در جوی ها و آب های جمع شده در چاله های کوچک گوشه ی کوچه ها و خیابان ها می شود که با گذر از صبح و رسیدن ظهر، تابش آفتاب نیمه جان، آب های یخ زده را کم کم آب کرده و دوباره روان می کند.

حالا گربه ها، سگ ها، پرنده ها و حیوانات دیگر برای یافتن غذا زحمتی دو چندان را متحمل می شوند و گاهی نیز گرسنگی موجب مرگ شان می شود و تنها وجود آدم های مهربان است که می تواند آن ها را از گرسنگی و سرما نجات داده و به بهار برساند.

با فرا رسیدن زمستان کوه های دور و نزدیک اطراف شهر پوشیده از برف سپید می شوند و ایستاده و استوار سرمای زمستان را تاب می آورند.

در برخی از روز ها ابر های خاکستری خود را به آسمان شهر رسانده و برف پاک و سپید را تقدیم مردمان شهر می کنند.

برف می بارد و شهر را سپید پوش می کند و پس از آن ابر های تیره جای خود را به آسمانی آبی رنگ و ابر های سپید می دهند، مردم از خانه ها بیرون آمده و برف بازی می کنند و آدم برفی های بزرگ و کوچک در جای جای شهر با دماغی نارنجی رنگ، دست هایی از جنس شاخه های درخت و شال گردن های رنگارنگ به تماشای زمستان می نشینند.

اواخر اسفند ماه اما از این سرمای طاقت فرسا و سوزناک کم شده و صدای پای بهار به گوش می رسد.


انشا ادبی درباره یک صبح برفی زمستانی

موضوع انشا : خاطره یک روز برفی
مقدمه :
در این انشا میبایست یک خاطره از یک روز برفی را تعریف کنم … اما فکر کردم بهتر است بجای تعریف خاطرارت تکرای خودم از برف بازی و ساختن آدم برفی ، خاطره ای از آیت الله حسن زاده آملی در یک روز برفی را تعریف کنم که مربوط میشود به سخت کوشی استاد ایشان -مرحوم حضرت علامه ابوالحسن شعرانی- در تدریس و علم و دانش .

آیت الله حسن زاده آملی تعریف میکنند :

وقتی من در خدمت ایشان که بودم، در سال تعطیلی نداشتیم.

بنده از یادم نمی رود که یک سال برا ما گذشت و فقط دو روز درس را تعطیل کردیم،

یکی روز عاشورا، یکی روز شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام و بقیه روزها را درس می خواندیم.

یکی از خاطرات خوشی که از محضر ایشان دارم این است که در یک زمستان برف خیلی سنگینی آمده بود

و من مردد بودم که به کلاس درس بروم یا نه؟ به هر حال تصمیم گرفتم بروم.

وقتی در خانه ایشان رسیدم، خواستم در بزنم؛ با آن برف سنگین که آمده بود،خجالت می کشیدم.

مدتی ایستادم که کسی بیرون بیاید، اما کسی نیامد. در هر صورت در زدم و وارد شدم.

پس از اینکه وارد شدم، دیدم ایشان مشغول نوشتن هستند.

سلام کردم و به محض نشستن عذر خواهی کردم. گفتم: آقا در این برف مزاحم شدم، می خواستم نیایم.

ایشان فرمودند: چرا؟ گفتم: در این برف نخواستم مزاحم بشوم

گفتند: مگر شما که از مدرسه مروی تا اینجا می آمدید،گداها در راه ننشسته بودند و گدایی نمی کردند؟

گفتم: چرا فرمودند: امروز آنها بودند یا نبودند؟

گفتم: چرا بودند، امروز روز کسب و کار آنها است

فرمودند: خوب آنها که تعطیل نکردند، چرا ما تعطیل کنیم؟!

نتیجه گیری :
علما و دانشمندان و بزرگان علم و دین و هنر ، هرگز به تن آسایی و رفاه به این درجات علمی نرسیده اند . بلکه با ساخت کوشی و صبر و تلاش و تلاش و تلاش به موفقیت رسیده اند . به قول معروف : «بهشت را به بها دهند نه به بهانه »

مطالب مشابه را ببینید!