انشا درباره سفر و مسافرت + مجموعه انشا برای پایه های مختلف تحصیلی و کودک و نوجوان

انشا با موضوع سفر

در این مطلب تاپ ناز چند انشا با موضوع سفر و مسافرت کردن برای قشر کودک و نوجوان و پایه کودک و نوجوان آماده کرده ایم.

انشا جالب درباره سفر

تابستان پارسال بود که با خانواده تصمیم گرفتیم به روستاهای دیدنی و بکر سفر کنیم و تجربه های جدیدی به دست بیاوریم. حتی فکر کردن به این مسافرت برای ما هیجان انگیز بود. اما با رفتن به روستاهای دور افتاده با چالش های زیادی مواجه شدیم به طوری که دیدگاه ما را نسبت به آنچه قبلا درباره زندگی در روستا داشتیم عوض کرد.

در مسیر رفت:

روستایی که برای مسافرت انتخاب کرده بودیم حدود ۷ ساعت تا محل زندگی ما فاصله داشت. صبح زود را برای حرکت انتخاب کردیم تا برای صرف ناهار به روستا رسیده باشیم. هر چقدر از شهرمان دورتر می‌شدیم آلودگی هوا کمتر می‌شد و آسمان آبی‌تر. تعداد ماشین‌ها در مسیر کمتر و کمتر می‌شدند تا جایی که اواخر مسیر در جاده، به ندرت ماشین دیگری را غیر از خودمان دیدیم. سکوت مسیر ابتدا بسیار دلپذیر و خوشایند بود و ما فقط به مناظر دور و برمان چشم دوخته بودیم و لذت می‌بردیم. اما کم کم احساس کردیم حوصله مان دارد سر می‌رود، برای همین صدای موسیقی را بلند کردیم و در حالی که تخمه می‌شکستیم زدیم زیر آواز. انگار با سر و صدا و شلوغی، احساس راحتی بیشتری داشتیم!

در روستا:

وقتی به روستا رسیدیم، پدرم به یک قهوه خانه رفت و از صاحب قهوه خانه خواست که خانه ای برای چند شب اقامت به ما معرفی کند. سپس شاگرد قهوه چی برای نشان دادن خانه ای به ما همراهمان آمد. چهره ای آفتاب سوخته و مهربان و کمی خجالتی داشت و با لهجه شیرینش آدرس خانه یک پیرزن را در انتهای روستا به ما داد. همراه با او آدرس را پیدا کردیم و با پیرزن صاحبخانه، برای اقامت به توافق رسیدیم.

خانه ای که کرایه کردیم یک خانه قدیمی با سقف چوبی بود که کمی بوی نم می‌داد. در حیاط بزرگ خانه مرغ و خروس ها مشغول گشت و گذار بودند و در انتهای حیاط نیز پشت یک دیوار کاه گلی، صدای یک گاو می‌آمد.

اگر چه بوی حیوانات برای ما ناآشنا و کمی هم ناخوشایند بود، اما این فضای متفاوت و زیبا ما را سر شوق آورده بود. من با اشتیاق به تماشای مرغ ها و دانه خوردنشان رفتم. مرغ های پر سر و صدا و پر انرژی که هر بیننده ای را سرشار از حس زندگی ‌می‌کردند.

صاحبخانه مهمان نواز ما کمی شیر تازه، ماست، چند تخم مرغ و نان و سبزی محلی برای ما آورد و ما هم با همان تخم مرغ‌ها و کمی پیاز و گوجه یک ناهار ساده اما خوشمزه درست کردیم و خوردیم.

بیرون از خانه چند سگ دیده می‌شدند که ما از آن ها می‌ترسیدیم و سعی می‌کردیم به آن‌ها نزدیک نشویم. اما کم کم ترسمان ریخت و احساس راحتی بیشتری کردیم. برای من خیلی جالب بود که می‌دیدم روستاییان با حیوانات ارتباط بیشتری دارند و شاید همین نکته آن‌ها را مهربان تر و سرزنده تر کرده است.

غروب فرزندان و نوه های پیرزن برای مهمانی آمدند و با ما هم کمی معاشرت کردند. آن‌ها تمام تلاششان را می‌کردند تا به ما خوش بگذرد و هیچ کم و کسری نداشته باشیم. دیدن سادگی و صفای روستاییان برای ما از خوشایندترین خاطرات آن مسافرت بود. ما به آن‌ها شماره و آدرس خودمان را دادیم تا اگر روزی گذرشان به شهر ما افتاد، به خانه‌ی ما بیایند.

متاسفانه در آن روستا، تلفن های همراه ما درست آنتن نمی‌داد و از اینترنت هم خبری نبود! پس از مدتی اقامت در روستا و گشت و گذار در طبیعت زیبای آن، اعتیاد به تلفن و اینترنت، باعث دردسر ما شد آنقدر که احساس می‌کردیم از همه جا بی خبر مانده ایم و نیاز مبرمی به تکنولوژی و برقراری ارتباط داریم!

اگرچه هدف ما از آمدن به این روستای دور افتاده، اصلا دوری از شلوغی و آلودگی و اضطراب ناشی از محیط شهری بود، اما به آرامش و سکوت روستا هم عادت نداشتیم و کنار آمدن با این موضوع کم کم برای ما سخت شد.

البته وابستگی ما به دلخوشی هایی مثل تلفن و تلویزیون و حجم اطلاعات درست و غلطی که رسانه ها در ذهن ما وارد می‌کنند و فرصت کمتری برای اندیشیدن به ما می‌دهند، امر ایده آلی نیست، اما قبول کنید که تغییر وضعیتی که یک عمر به آن عادت کرده ایم هم به این راحتی نیست.

ما پس از چند روز زندگی در روستا و تجربه های گوناگون، از پیرزن مهربان و اهالی روستا خداحافظی کردیم و با مقدار زیادی لبنیات و سوغات های جورواجور به شهر برگشتیم.

در مسیر برگشت:

مسیر برگشت برای ما همراه با خستگی، آرامش و شاید بتوان گفت پختگی ناشی از تجربه هایی که در روستا کسب کردیم بود. منظره ها را با حسی آشناتر و صمیمی‌تر نگاه می‌کردیم. خاطراتمان را در ذهن مرور می‌کردیم و گاه به گاه درباره چیزهایی که دیده یا شنیده بودیم و احساسمان نسبت به آن‌ها حرف می‌زدیم. هر چه به شهر نزدیک‌تر می‌شدیم احساس راحتی بیشتری داشتیم. احساس اینکه حالا دیگر به خانه خودمان نزدیک‌تریم و به روال عادی زندگی خودمان برگشته ایم.

بند جمع بندی

ما پس از برگشتن به شهر و دیار خود، با هم درباره زندگی در روستا گفت‌و‌گو کردیم و مزایا و معایب آن را برشمردیم. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که اگر چه روستاهای بکر و خوش آب و هوا بسیار با صفا و رویایی هستند و اگر چه زندگی در آنجا، لطف و سادگی منحصر به فردی دارد که هرگز در محیط های شهری نمی‌توان تجربه کرد، اما برای ما که از کودکی در شهر بزرگ شده ایم و در ازای محیطی شلوغ‌تر و آلوده تر از روستا، دسترسی های بیشتری به مراکز خرید، مراکز درمانی، تکنولوژی و چیزهایی از این قبیل داریم، زندگی و ماندن در روستا بسیار سخت و طاقت فرسا خواهد بود و شاید بهتر است این سبک زندگی را فقط برای چند روز مسافرت و استراحت ذهنی در طول سال در نظر بگیریم.

انشا درباره سفر و مسافرت


انشا پرمحتوا درباره سفر

روح ما انسان ها در اثر روزمرگی و یکنواختی زندگی دچار نا آرامی شده و راکد بودن و یک جا ماندن باعث بروز بیماری های مختلف روحی و روانی به خصوص افسردگی و مشکلات عصبی فراوانی می شود.

با وجود پیشرفت و مدرنیته شدن دنیایی که در آن زندگی می کنیم یعنی دنیای صنعت و پیشرفت های صنعتی، اما تنها کمیت زندگی های ما بهبود یافته و کیفیت زندگی مان به شدت نزول پیدا کرده است.

اکثر افراد جامعه پر از خستگی های روحی و جسمی هستند و یکی از راه های بهبود این شرایط و درمان بیماری های عصبی سفر کردن است. به خصوص اگر بتوان در طول سفر، خانواده و اقوام را دور هم جمع کرد زیرا جمعی کوچک با ارتباطات قوی و شاد تاثیر عالی در روحیه دارد و فشار های عصبی و افسردگی و خستگی ها را از تن بیرون می برد.

سفر کردن علاوه بر درمان بیماری های روان و آرامش تن و اعصاب انسان، زمینه تجربه های متفاوتی را برای ما فراهم می کند و بسیاری از استعدادها و نقاط قوت و ضعف ما در طول مسافرت برای ما آشکار می شود.

قسمت مهمی از تربیت بچه ها در خانواده های کوچک و کم جمعیت امروزی می تواند در سفر کردن صورت گیرد چرا که بسیاری از خصوصیات زشت و ناپسند و میزان تحمل و صبر افراد در مسافرت مشخص می شود و سفر ما را در جهت رشد شخصیت مان هدایت می کند.

در سفر کردن با بسیاری از مسائل از جمله آداب و سنن قوم های مختلف و تاریخ و فرهنگ مناطق گوناگون آشنا می شویم.

بیرون آمدن از چهار دیواری کوچک خانه های خود و قدم گذاشتن در دنیایی بسیار وسیع تر و گسترده تر از یک خانه دنیایی از تجربه و عبرت آموزی است که همه ما باید گاه به گاه از آن بهره مند شویم.


انشا شماره دو در مورد سفر

موضوع انشا : سفر به مشهد
خاطرات سفر به مشهد – مناسب کودکان

تعطیلات عید سال پیش بود که ما تصمیم گرفتیم به مشهد برویم.

سفر ما با ماشین شخصی مان آغاز شد و در جاده پدر و مادرم نوبتی رانندگی کردند تا هیچ کدام خسته نشوند و تصادف نکنیم.

وقتی به مشهد رسیدیم تمام اطراف حرم را برای اجاره کردن اتاق یا خانه گشتیم.

به هر کوچه ای که می رسیدم چند نفر ایستاده بودند و پدرم از آن ها قیمت خانه می پرسید تا جایی که برای ما مناسب تر هست را انتخاب کنیم.

بالاخره بعد از یک ساعت جستجو و دیدن اتاق ها و سوئیت های مختلف یک جای تمیز و خوب پیدا کردیم که می شد حرم را از پنجره اش تماشا کرد.

وسایل مان را در سوئیت گذاشتیم و کمی استراحت کردیم، بعد پدرم گفت آماده شویم تا به زیارت برویم.

همگی آماده شدیم و چون فاصله ی زیادی با حرم نداشتیم پیاده راه افتادیم.

اولین بار بود که می خواستم به حرم امام رضا (ع) بروم و تا به حال آن جا را از نزدیک ندیده بودم، زمانی که به حرم رسیدیم احساس خیلی عجیبی داشتم.

وارد حرم که شدیم، حیاط بزرگ، صحن ها و آدم هایی که برای زیارت آمده بودند را نگاه می کردم و این کار برایم خیلی جالب بود.

من و مادرم در حیاط از پدر جدا شدیم و به داخل حرم رفتیم و با هم زیارت نامه و نماز خواندیم، پس از تمام شدن زیارت، دوباره به حیاط بر گشتیم و منتظر شدیم پدر هم زیارتش تمام شود.

بعد از آمدن پدرم دوباره به سوئیتی که اجاره کرده بودیم بر گشتیم.

ما سه روز در مشهد ماندیم و در آن سه روز صبح ها و عصر ها با هم به زیارت می رفتیم و بقیه روز را در شهر می گشتیم.

در روز آخر مادر، پدرم و من برای دوستان و فامیل کمی سوغاتی خریدیم.

بعد از سه روز که به همه ی ما خیلی خوش گذشت دوباره وسایل مان را جمع کردیم و آماده ی برگشتن به شهر خودمان شدیم.
سفرنامه مشهد – مناسب نوجوانان

قبل از عید بود که برای سفر به مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار بر این شد تا سال تحویل را در حرم مطهر امام رضا (ع) باشیم.

خوشبختانه پدر در موقع مناسبی هتل و بلیط قطار را رزرو کرد و ما از این بابت مشکلی نداشتیم و شلوغی های عید باعث ایجاد تاخیر در مسافرت مان نشد.

سفر با قطار برای من که تا به حال سوار قطار نشده بودم لذت بخش و هیجان انگیز بود، قبلا هم چند باری سفر مشهد را تجربه کرده بودم، اما دفعات قبل مسافرت ها با ماشین شخصی خودمان بود، ولی این بار قرار بود با قطار سفر کنیم و این موضوع شوق من برای مسافرت را بیش تر کرده بود.

از طرفی، بودن در لحظه ی سال تحویل در حرم سعادتی بود که شاید نصیب هر کسی نشود، به همین خاطر از موقعیت پیش آمده بود خوشحال بودم و این خوشحالی را در چهره ی تک تک اعضای خانواده ام نیز می توانستم ببینم.

صبح آخرین روز از سال 97 بود که قطار در آخرین ایستگاه توقف کرد و ما به مقصد رسیدیم.

به هتل رفتیم، اتاق ها را تحویل گرفتیم و بعد از کمی استراحت، آن روز غروب زودتر از همیشه شام خوردیم و وسایل مورد نیاز را بر داشتیم و راهی حرم شدیم.

گوشه و کنار حرم پر از جمعیت بود و همه در تکاپو بودند تا برای سال تحویل در یکی از بهترین جاهای دنیا آماده شوند.

ما در گوشه ای از حیاط سفره کوچک هفت سین خود را پهن کردیم و سین ها را کنار هم چیدیم و بعد نوبتی به زیارت رفتیم و برگشتیم.

نزدیک سال تحویل همگی قرآن های کوچکی که همراه مان بود را گشودیم و خواندیم و در دل آرزو کردیم تا در این لحظه هیچ کس غمگین نباشد.

همگی به صدای دعایی که در حرم پیچیده بود گوش جان سپرده بودیم. سال تحویل شد و به هم تبریک گفتیم.

آن شب را در حرم ماندیم و برای یک سال خوب دعا کردیم و صبح روز بعد به هتل برگشتیم.

یک هفته ی اول عید که برای من از به یاد ماندنی ترین لحظه های عمرم بود را در مشهد بودیم و من سعی کردم هیچ لحظه ای از این سفر را از دست ندهم و از تمام اتفاقات ریز و درشت آن عکس و فیلم تهیه کنم.


انشا درباره سفر و مسافرت

انشا در مورد سفر برای نوجوانان

روح ما انسان ها در اثر روزمرگی و یکنواختی زندگی دچار نا آرامی شده و راکد بودن و یک جا ماندن باعث بروز بیماری های مختلف روحی و روانی به خصوص افسردگی و مشکلات عصبی فراوانی می شود.

با وجود پیشرفت و مدرنیته شدن دنیایی که در آن زندگی می کنیم یعنی دنیای صنعت و پیشرفت های صنعتی، اما تنها کمیت زندگی های ما بهبود یافته و کیفیت زندگی مان به شدت نزول پیدا کرده است.

اکثر افراد جامعه پر از خستگی های روحی و جسمی هستند و یکی از راه های بهبود این شرایط و درمان بیماری های عصبی سفر کردن است. به خصوص اگر بتوان در طول سفر، خانواده و اقوام را دور هم جمع کرد زیرا جمعی کوچک با ارتباطات قوی و شاد تاثیر عالی در روحیه دارد و فشار های عصبی و افسردگی و خستگی ها را از تن بیرون می برد.

سفر کردن علاوه بر درمان بیماری های روان و آرامش تن و اعصاب انسان، زمینه تجربه های متفاوتی را برای ما فراهم می کند و بسیاری از استعدادها و نقاط قوت و ضعف ما در طول مسافرت برای ما آشکار می شود.

قسمت مهمی از تربیت بچه ها در خانواده های کوچک و کم جمعیت امروزی می تواند در سفر کردن صورت گیرد چرا که بسیاری از خصوصیات زشت و ناپسند و میزان تحمل و صبر افراد در مسافرت مشخص می شود و سفر ما را در جهت رشد شخصیت مان هدایت می کند.

در سفر کردن با بسیاری از مسائل از جمله آداب و سنن قوم های مختلف و تاریخ و فرهنگ مناطق گوناگون آشنا می شویم.

بیرون آمدن از چهار دیواری کوچک خانه های خود و قدم گذاشتن در دنیایی بسیار وسیع تر و گسترده تر از یک خانه دنیایی از تجربه و عبرت آموزی است که همه ما باید گاه به گاه از آن بهره مند شویم.


انشا خاطره سفر به قشم

مقدمه: موضوع انشای این هفته ما خاطره و خاطره نویسی است و من من هم هرچی باخودم فکر کردم نتونستم خاطره ای جالب تراز خاطره سفرمون در نوروز پارسال پیدا کنم. پس با نام خدا انشای خودم را در مورد سفر نوروزی به کیش و قشم آغاز میکنم.

متن انشا: ۲۶ اسفند سال گذشته به قصد قشم ،بجنوردو به همراه خانوده داییم ترک کردیم.اول رفتیم بیرجند که با اقوام تجدید دیدار کنیم،از اونجا که مامانم متولد بیرجنده رفتیم محله های قدیمش وهم مدرسه و هم خونه قدیمیشونو دیدیم…

که برای من خیلی جالب بود.خلاصه دوباره حرکت کردیم….توی جاده هرکی واسه خودش چرت میزد بجز منو بابام…من هیچ وقت توی ماشین نخوابیدم.

لحظه سال چون هنوز توی راه بودیم و به جایی نرسیده بودیم ایستادیم کنار جاده ، یکم عجیب بود لحظه تحویل سال رو کنار جاده کنار جاده کلی جیغ داد کردیم و هورا کشیدیم اما چون باد شدیدی میومد سریع سوار شدیم و راه افتادیم .

داشتیم خوش خوشک میرفتیم که دیدیم ۲۰۰ نفر آدم یا بیشتر کنار جاده وایستاده بودن…تصادف شده بود…. از جلوی ماشینی که تصادف کرده بود رد شدیم که یهو مامان جیغ زد وگفت رامینه رامینه (اسم داییم) بابام اینقد شوکه شده بود که نمیتونست وایسته….

خلاصه بعد اینکه کلی راهو رفت وایستاد….حالا ما هرچی میدویم به اونا نمیرسیدیم مث فیلما میدویدم وگریه میکردم…همه میگفتن چیزی نشده ولی خب نمیشد….

تا اونا روندیدم خیالم راحت نشد. ۲ ساعت بعد تحویل سال … داییم تازه ۱۵ روز ماشینو خریده بود. خوشبختانه هیچ کدومشون هیچی نشده بودن…فقط دست زن داییم شکست.

خلاصه توی بیمارستان مامانم از زن داییم پرسید: خب…کی باید برگردیم؟ زن داییم گفت : مگه قراره برگردیم؟؟؟ قیافه ما: همه باهم پرسیدیدیم: چی ی ی ی ی؟؟؟؟ اونم گفت من این همه راهو نیومدم که برگردم… ما هم از خدا خواسته قبول کردیم و به سفرمون به قشم ادامه دادیم.

زن داییم از بازار میومد و گریه میکرد….دستش درد داشت خوب ولی همه ی بازارهای قشمو درو کرد !

خلاصه بعد از گشت و گذار در قشم به همراه خانواده داییم و یکی از دوستامون که بهمون ملحق شدن و روی هم نزدیک ۱۵ نفر میشدیم در مسیر برگشت به کرمان بودیم …یه لحظه…فقط یه لحظه نقشه افتاد دست مامانم و اونم نقشه رو اشتباه گفت هرچی میرفتیم به کرمان نمی رسیدیم.

رسیدیم به یه تابلوی رنگ ورو رفته که روش نوشته بود : نایبند! حالا نایبند کجا بود؟؟؟ یه روستای تاریک….از ماشینا پیاده شدیم . فقط چشما برق میزد…خوب شد که اهالیش خیلی بهمون لطف داشتن و ما رو توی مسجد جا دادن. ما و همراهان تمام مسجدو پر کردیم…..

ولی عجب آب و هوایی داشتو چه جای قشنگی بود صبحش رفیتم و روستا رو گشتیم ارزش اشتباه خوندن نقشه رو داشت…خلاصه این بود از خاطره پر فرازو نشیب ما !


انشا ادبی سفر به شمال

در یکی از روزهای خوب بهاری به همراه خانواده تصمیم به سفر کردیم، سفری به شمال که روزهای بهاریش با آن درختان سر به فلک کشیده و آب و هوای دل انگیزش و دریایی که با قدرت خود را به ساحل می کوبد معروف است،

از همان ابتدای سفر، جاده ی پر پیچ و خمش که گویی درختان همچون چتری روی سرمان در میان باد خود را به رقص در می آورند و هر رهگذری را محو زیبایی خود می کنند و او را محسور می سازند اما با رسیدن به شهر زیبای رشت این زیبایی چند برابر شد،

آدم های مهربانش با لهجه ی شیرنشان به ما آدرس ماسوله را دارند که یکی از بناهای تاریخی و زیبای استان گیلان است، با رسیدن به ماسوله و دیدن خانه های گلی با آن حالت پلکانی خود که هر کدام روی ایوان خانه هایشان گل های رنگی شمعدانی گذاشته اند

و زیبایی آن را با عطر خوش گل ها ترکیب کرده اند که مسافران زیادی را سالانه به سمت خود می کشاند، کیف ها و گیوه های سنتی که هر کدام با نقش و رنگی زیبا طراحی شده اند که چشم را نوازش می دهند و دل را سرشار از حس آرامش می کنند

پله های بلندش که هر چه بالاتر روی، زیبایی اطراف چند برابر می شود و هر چه بیشتر از میان خانه ها گذر کنی بیشتر به آن محیط علاقمند می شوی! اما هر آمدنی، رفتنی دارد ما خیلی زود مجبور شدیم که از آنجا برویم و راهمان را به سمت امام زاده ابراهیم کج کردیم

آن فضای ملکوتی با آینه کاری های زیبا که نور را با درخشش فراوان به ضریح منعکس می کرد و عطر گلاب همه جا را معطر کرده بود. از سفر به شمال هر چه بگویم کم بود.

از دریای بی کرانش با غروب دل انگیزش یا گل های رنگارنگ و نم نم بارانش که بوی خاک را به مشام می رساند. سفر در زندگی تبدیل می شود به یکی از بهترین خاطرات در زندگی و همیشه در ذهن ثبت می شود و چه قدر به یادماندنی بود سفر ما به شمال کشور.


انشا سفرنامه نویسی

من سفر کردن را خیلی دوست دارم. مکانی که می خواهیم به آن جا مسافرت کنیم و همسفرهای ما خیلی مهم هستند و هرکسی در این مورد سلیقه ای دارد.

مثلا من دوست دارم به طبیعت سفر کنم و مسافرت به شهرهای شمال ایران را خیلی دوست دارم اما خواهرم مکان های تاریخی و موزه ها را دوست دارد و دوستم شهرهای جنوب ایران و مخصوصا کویر و آسمان پر از ستاره و قشنگش را دوست دارد اما من دوست ندارم به بیابان ها سفر کنم حتی به خاطر آسمان پر از ستاره اش!

به جایش خیلی به آبشار و رودخانه و دریا و جنگل مسافرت کرده ام و لذت زیادی هم برده ام. من همیشه با خانواده ام سفر می روم اما دوست دارم با همکلاس هایم و همه دوستانم به مسافرت بروم که تا به حال موقعیت آن پیش نیامده است.

یک بار در مسافرت به شمال کنار رودخانه ای در مسیرمان توقف کردیم و چادر زدیم، آرامش آن جا خیلی روحیه من را شاد کرد. در اطراف ما دشت بزرگ سر سبزی هم بود که با پدر و مادرم در آن جا دویدیم و خندیدیم و عکس انداختیم.

پدرم معمولا مسئولیت آشپزی در مسافرت را به عهده می گیرد، آن روز هم آشپزی کرد و شام خوشمزه ای آماده کرد. ما شب را همان جا در چادر خوابیدیم. من خوابیدن در چادر در طول مسیر مسافرت را هم خیلی دوست دارم.

مسافرت کردن روحیه ما را شاد و اطلاعات ما را زیاد می کند. حتی ممکن است دوستان جدیدی هم در طول سفر پیدا کنیم که بعدها هم با آن ها این دوستی را ادامه دهیم. همین طور با فرهنگ و تاریخ شهرهای مختلف کشورمان آشنا می شویم.

خلاصه سفر شادی و لذت و تجربه های خوب با خودش دارد و حال آدم را خوب می کند.

روح ما انسان ها در اثر روزمرگی و یکنواختی زندگی دچار نا آرامی شده و راکد بودن و یک جا ماندن باعث بروز بیماری های مختلف روحی و روانی به خصوص افسردگی و مشکلات عصبی فراوانی می شود.

با وجود پیشرفت و مدرنیته شدن دنیایی که در آن زندگی می کنیم یعنی دنیای صنعت و پیشرفت های صنعتی، اما تنها کمیت زندگی های ما بهبود یافته و کیفیت زندگی مان به شدت نزول پیدا کرده است.

اکثر افراد جامعه پر از خستگی های روحی و جسمی هستند و یکی از راه های بهبود این شرایط و درمان بیماری های عصبی سفر کردن است. به خصوص اگر بتوان در طول سفر، خانواده و اقوام را دور هم جمع کرد

زیرا جمعی کوچک با ارتباطات قوی و شاد تاثیر عالی در روحیه دارد و فشار های عصبی و افسردگی و خستگی ها را از تن بیرون می برد.

سفر کردن علاوه بر درمان بیماری های روان و آرامش تن و اعصاب انسان، زمینه تجربه های متفاوتی را برای ما فراهم می کند و بسیاری از استعدادها و نقاط قوت و ضعف ما در طول مسافرت برای ما آشکار می شود.

قسمت مهمی از تربیت بچه ها در خانواده های کوچک و کم جمعیت امروزی می تواند در سفر کردن صورت گیرد چرا که بسیاری از خصوصیات زشت و ناپسند و میزان تحمل و صبر افراد در مسافرت مشخص می شود و سفر ما را در جهت رشد شخصیت مان هدایت می کند.

در سفر کردن با بسیاری از مسائل از جمله آداب و سنن قوم های مختلف و تاریخ و فرهنگ مناطق گوناگون آشنا می شویم.

بیرون آمدن از چهار دیواری کوچک خانه های خود و قدم گذاشتن در دنیایی بسیار وسیع تر و گسترده تر از یک خانه دنیایی از تجربه و عبرت آموزی است که همه ما باید گاه به گاه از آن بهره مند شویم.


انشابا موضوع مسافرت در روز بارانی

چمدان هایمان را بسته ایم و سپیده ی فردا راه می ا فتیم و به دل دریا و جنگل می زنیم، من عاشق سفر هستم و از دیدن جاهای مختلف لذت می برم.

دیشب هر چه کردم نتوانسم بخوابم و تازه خواب به چشمانم آمده بود که مادرم صدایم کرد و گفت وقت رفتن است و باید بیدار شویم.

بعد از مهیا کردن لوازم سفر راه افتادیم، هوا در حال روشن شدن بود اما هر چه گذشت از خورشید خبری نشد گویا خورشید قصد نداشت آن روز به آسمان بیاید و جایش را به ابر ها داده بود، ابرهایی سیاه و تیره که سرتاسر آسمان را پوشانده بودند.

طولی نکشید باران شروع به باریدن کرد، قطره های باران خود شان را محکم به تنه ی فلزی ماشین می زدند، شیشه ها بخار گرفته بودند و جایی دیده نمی شد و من از این فرصت استفاده می کردم و روی شیشه نقاشی می کشیدم و جایی برای دیدن منظره های بیرون باز می کردم.

سرعت ماشین ها و بارش تند باران باعث می شد پدرم به سختی جلو را ببیند به همین دلیل آرام تر رانندگی می کرد و این باعث می شد دیر تر به مقصد برسیم.

تقریبا نیمی از راه را طی کرده بودیم و از شدت باران کم شده بود، از پدرم خواستم تا جای مناسبی بایستد و پیاده شویم و کمی از آن هوای دل انگیز لذت ببریم او قبول کرد و بعد از چند دقیقه ایستاد و همگی پیاده شدیم.

هوا بسیار لطیف و دل انگیز بود، نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه را به ریه هایم هدیه دادم مادر هم در همین موقع بساط چایش را روی صندوق ماشین گذاشت و فنجان ها را پر از چای داغ کرد، خنکی هوا باعث می شد بخار چای با عجله از فنجان ها خارج شده و در هوا پخش شود.

مناظر نمناک و باران خورده ی اطراف سوژه ی خوبی برای عکاسی بود در اطراف چرخیدم و چند عکس از مناظر بارانی گرفتم و دوباره راه افتادیم.

دیگر باران نمی بارید اما آثارش همه جا قابل مشاهده بود، حالا خورشید کم کم می خواست بیرون بیاید و نور ضعیف اش روی برگ درختان و بوته ها می تابید و آن ها را تازه تر از همیشه نشان می داد، از کنار چند رود کوچک گذشتیم که همگی به علت باراش باران پر از جریان آب و زندگی بودند.

به مقصد نزدیک می شدیم لحظه لحظه ی این مسیر برایم لذت بخش و جذاب بود و خانه ی با صفای مادر بزرگ منتظر ما بود با خود فکر می کردم پس از این باران حتما قطره های باران از گوشه و کنار سقف شیروانی خانه ی مادر بزرگ به پایین می چکد و مادر بزرگ کنار ایوان چشم به راه ماست.

مطالب مشابه را ببینید!