مجله تاپ‌ناز‌

حکایت های سعدی؛ 8 داستان و حکایت زیبا از گلستان سعدی

در این بخش 8 داستان از گلستان سعدی را ارائه کرده ایم. امیدواریم این حکایت های سعدی مورد توجه شما قرار بگیرد.

حکایت های سعدی؛ 8 داستان  و حکایت زیبا از گلستان سعدی

حکایت انسان خوشبخت و انسان بدبخت

گلستان سعدی؛ باب هشتم؛ در آداب صحبت

مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختی چیست؟ گفت: نیکبخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت.

مکن نماز بر آن هیچکس که هیچ نکرد
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

نثر روان: 

داشتن مال براي آسايش و راحتي است نه اينکه آرامش و زندگي خود را صرف مال اندوزي کنيم.

از عاقلى پرسيدند: خوشبخت کيست و بدبختى کدام است؟ در پاسخ گفت: «خوشبخت آن کسي است که از مال دنيا استفاده کرد و براي آيندگان هم گذاشت و بدبخت آن کسى است که در نهايت دارايي مرد و هيچ استفاده‌اي نکرد.»

مطلب مشابه: داستان طنز و خنده دار + 10 داستان کوتاه بسیار خنده دار و جالب

حکایت شاهزاده و آموزگار سخت‌گیر

گلستان سعدی؛ باب هفتم؛ در تاثیر تربیت

یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد.

استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟

گفت: سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص، به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد.

اگر صد ناپسند آید ز درویش
رفیقانش یکی از صد ندانند

وگر یک بذله گوید پادشاهی
از اقلیمی به اقلیمی رسانند

پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبَتَهم اللهُ نباتاً حسناً اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام.

هر که در خردیش ادب نکنند
در بزرگی فلاح از او برخاست

چوب تر را چنان که خواهی پیچ
نشود خشک جز به آتش راست

ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد. خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید.

نثر روان:

دانشمندی آموزگار شاهزاده‌ای بود، و بسیار او را می‌زد و رنج می‌داد. شاهزاده تاب نیاورد و نزد پدر از آموزگار شکایت کرد.

شاه، آموزگار را طلبید و به او گفت: «پسران مردم را آنقدر نمی‌زنی که پسر من را می‌زنی، علتش چیست؟»

آموزگار گفت: «به این علت که همه مردم به طور عموم و پادشاهان بخصوص، باید سنجیده و پخته سخن گویند و کار شایسته کنند، کار و گفتار مردم دهان به دهان گفته می‌شود و همه از آن آگاه می‌گردندولی به آن  اعتبار نمی دهند. ولی برای کار و سخن شاهان علاوه بر اینکه می‌شوند و دهان به دهان انتقال می‌دهند، به آن اعتبار می‌دهند، و از آن پیروی می‌کنند.

بنابراین بر آموزگار واجب است که در رشد اخلاقی شاهزادگان بیش از سایر مردم بکوشد.

شاه از پاسخ آموزگار خوشش آمد و به او پاداش زیاد و مقام بلند مرتبه داد.

مطلب مشابه: حکایت های کوتاه و جالب پندآموز و جالب (داستان های آموزنده کوتاه)

حکایت گلستان سعدی

باب پنجم؛ در عشق و جوانی 

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود، یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن.

گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد

مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند، ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته‌دلی باشد.

نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل

گفتم: مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبلهٔ چشمم جمال او بودی و سود سرمایهٔ عمرم وصال او.

مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود

به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:

کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر

تا در این روز جهان بی تو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

آن که قرارش نگرفتی و خواب
تا گل و نسرین نفشاندی نخست

گردش گیتی گل رویش بریخت
خاربنان بر سر خاکش برست

بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم.

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار

دوش چون طاووس می‌نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار می‌پیچم چو مار

نثر روان؛

در میان کاروان حج، عازم مکه بودم، پارسایی تهیدست در میان کاروان بود. یکی از ثروتمندان عرب، صد دینار به او بخشید تا در صحرای منی گوسفند خریده و قربانی کند. در مسیر راه، رهزنان خفاجه (یکی از گروههای دزدهای وابسته به طایفه بنی عامر) ناگاه به کاروان حمله کردند، و همه دار و ندار کاروان را چپاول نموده و بردند.

بازرگانان به گریه و زاری افتادند و بی‌فایده فریاد و شیون می‌زدند.

ولی آن پارسای تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمی‌کرد، از او پرسیدم مگر دارایی تو را دزد نبرد؟

در پاسخ گفت: آری دارایی مرا نیز بردند، ولی من دلبستگی به دارایی نداشتم که هنگام جدایی آن، آزرده خاطر گردم.

گفتم: آنچه را (در مورد دلبستگی) گفتی با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است، از این رو که: در دوران جوانی با نوجوانی دوست بودم، و بقدری پیوند دوستی ما محکم بود که همواره بر چهره زیبایی او می‌گریستم، و این پیوستگی مایه نشاط زندگیم بود.

ولی ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت، و به فراق او مبتلا شدم، روزها بر سر گورش می‌رفتم و در سوگ فراق او می‌گریستم.

پس از جدایی آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم که در باقیمانده زندگی، بساط همنشینی با افراد و شرکت در مجالسرا برچینم، و از ارتباط با دیگران خودداری کنم (و گوشه گیری در حد عدم دلبستگی به چیزی را برگزینم.)

مطلب مشابه: 15 داستان کوتاه چند خطی + داستان و قصه پندآموز و مفهومی آموزنده

حکایت خشکسالی در اسکندریه

گلستان سعدی؛ باب سوم در فضیلت قناعت 

خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود، درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته.

نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور
که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش

عجب که دود دل خلق جمع می‌نشود
که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش

در چنین سال، مخنثی، دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است، خاصه در حضرت بزرگان و به طریقِ اهمال از آن در گذشتن هم نشاید که طایفه‌ای بر عجز گوینده حمل کنند، بر این دو بیت اقتصار کنیم که اندک، دلیل بسیاری باشد و مشتی نمودار خرواری.

گر تتر بکشد این مخنّث را
تتری را دگر نباید کشت

چند باشد چو جِسر بغدادش
آب در زیر و آدمی در پشت

چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی در این سال نعمتی بیکران داشت، تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند. آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم:

نخورد شیر، نیم خوردهٔ سگ
ور بمیرد به سختی اندر غار

تن به بیچارگی و گرسنگی
بنه و دست پیش سفله مدار

گر فریدون شود به نعمت و ملک
بی هنر را به هیچ کس مشمار

پرنیان و نسیج بر نا اهل
لاجورد و طلاست بر دیوار

نثر روان

در شهر بندری اسکندریه مصر، بر اثر خشکسالی شدید آن چنان آذوقه و خوراک کم شد که گویی درهای آسمان بسته شده، و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته بود، پارسایان تهیدست در سخت ترین خطر قرار گرفتند.

در چنین سالی دور از جان دوستان، یک نفر نامرد، که سخن از وضع او بخصوص در محضر بزرگان، بر خلاف ادب است، و از سوی دیگر ناگفته گذاشتن آن نیز شایسته نیست، که گروهی آن را حمل بر خمودی گوینده می‌کنند، از این رو در مورد آن نامرد به دو شعر اکتفا می‌کنیم که همین اندک، دلیل بسیار، و کشت نمونه خروار است.

اگر قوم ظالم تاتار (مغولیان) این مخنث (نامرد) پست را بکشند، نباید قاتل تاتاری را به عنوان قصاص کشت، تاکی این نامرد را مانند پل بغداد، آب در مجرای زیرین برود و انسان بر پشت آن پل حرکت کند؟

چنین شخصی که به پاره‌ای از زندگی او آگاه شدی، در این سال قحطی، ثروت بسیار داشت، و به تهیدستان پول می‌داد، و برای مسافران، سفره غذا فراهم کرده و می‌گسترانید.

در این میان گروهی از پارسایان که بر اثر شدت تهیدستی و ناچاری به ستوه آمده بودند، تصمیم گرفتند تا کنار سفره او بروند، در این مورد برای مشورت نزد من آمدند، من با تصمیم آنها موافقت نکردم و گفتم چرا كه انسان از گرسنگي بميرد، بهتر از اين است كه از آدم پست چيزي بخواهد و مالي بخورد.

مطلب مشابه: داستان طنز بلند و حکایت های خنده دار + 30 جوک خنده دار

حکایت همسایه

گلستان سعدی؛ باب چهارم؛ در فواید خاموشی

در عقد بیع سرایی متردّد بودم. جهودی گفت: آخر من از کدخدایان این محلتم. وصف این خانه چنان که هست از من پرس، بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: به جز آن که تو همسایه منی!

خانه‌ای را که چون تو همسایه است
ده درم سیم بد عیار ارزد

لکن امیدوار باید بود
که پس از مرگ تو هزار ارزد

نثر روان

در مورد خریدن خانه ای تردید داشتم، یک نفر به من گفت: «من در این محله خانه دارم  و از کدخدایان این محل هستم. وصف این خانه را آن گونه که هست از من بپرس، به نظر من این خانه را خریداری کن، که هیچ عیبی ندارد.»

گفتم:«عیبی جز این ندارد که تو همسایه من می‌شوی.»

شما در انتخاب خانه چقدر به همسایه‌ها اهمیت می‌دهید؟ نظرات خود را با ما به اشتراک یگذارید.

حکایت سخاوت شاهزاده

گلستان سعدی؛‌ باب اول؛ در سیرت پادشاهان 

ملک زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دریغ بر سپاه و رعیت بریخت.

نیاساید مشام از طبله عود
بر آتش نه که چون عنبر ببوید

بزرگی بایدت بخشندگی کن
که دانه تا نیفشانی نروید

یکی از جلسای بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس، نباید که وقت حاجت فرو مانی.

اگر گنجی کنی بر عامیان بخش
رسد هر کدخدایی را برنجی

چرا نستانی از هر یک جوی سیم
که گرد آید تو را هر وقت گنجی

ملک روی از این سخن به هم آورد و مر او را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم.

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشیروان نمرد که نام نکو گذاشت

نثر روان

پادشاهی از دنیا رفت و ملک و گنج فراوانی نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست کرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت، نعمت فراوان بخشید.

یکی از همنشینان کم عقل به عنوان نصیحت به شاهزاده گفت: «شاهان گذشته با سعی و تلاش این ثروتها را اندوخته‌اند، و برای مصلحت آینده انباشته‌اند. از این گونهگشاده دستی دوری کن، که حادثه‌ها در پیش است و دشمن در کمین، باید به گونه ای رفتار نکرد که هنگام نیاز محتاج شوی.»

شاهزاده از سخن او ناراحت شد و چهره‌اش را درهم کشید. گردید و گفت: «خداوند مرا زمامدار این کشور نموده تا بخورم و ببخشم، پاسبانم نکرده که اموال را نگه‌دارم.»

نظرات خود را درباره این حکایت از گلستان سعدی با ما به اشتراک بگذارید.

مطلب مشابه: حکایت های بهلول؛ 10 داستان و حکایت شیرین از بهلول دانا

حکایت آتش آه مظلوم

گلستان سعدی؛ باب اول؛ در سیرت پادشاهان

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت

ماری تو که هر که را ببینی بزنی
یا بوم که هر کجا نشینی بکنی

زورت ار پیش می‌رود با ما
با خداوند غیب دان نرود

زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعایی بر آسمان نرود

حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و بر او التفات نکرد. تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و از بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد. گفت از دود دل درویشان.

حذر کن ز دود درونهای ریش
که ریش درون عاقبت سر کند

به هم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی به هم بر کند

بر تاج کیخسرو نبشته بود:

چه سالهای فراوان و عمر‌های دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

چنان که دست به دست آمده‌ست ملک به ما
به دستهای دگر همچنین بخواهد رفت

نثر روان؛ 

گفته اند:”ستمگری از درویشان هیزم را به قیمت ارزان می‌خرید و به قیمت گران به ثروتمندان می‌فروخت. صاحبدلی به او گفت:” تو مانند مار همه را نیش می‌زنی و چون جغد شوم هستی. زور تو به ما درویشان می‌رسد، از خدا بترس که او قدرتمندتر از تو است. اگر می‌خواهی مردم تو را نفرین نکنند، به کسی ستم مکن!”

ستمگر ناراحت شد اما به درویش چیزی نگفت.

یک شب آتش از آشپزخانه مرد ستمگر به انبار هیزم او سرایت کرد و تمام هیزم‌ها و دارایی او سوخت. روزی همان درویش او را دید که به دوستانش می‌گوید:” نمی‌دانم این آتش چگونه بوجود آمد و خانه مرا سوزاند! “

درویش گفت:” این آتش دل سوخته درویشانی است که از آن ها هیزم می‌خریدی. باید از آتش دل سوخته دردمندان بترسی و از آن بپرهیزی که سرانجام این آتش شعله‌ور شده زندگی تو را می‌سوزاند. تا می‌توانی نباید کسی را بیازاری و نگذاری آهی به سبب ستم تو به آسمان بلند شود .

روی تاج کی خسرو نوشته شده بود :” همانطور که سالیان دراز مردمانی پیش از ما بوده‌اند و این جهان را دست به دست ما داده‌اند، پس از ما نیز جهان به دیگران خواهد رسید.

حکایت جهاندیده بسیار گوید دروغ

گلستان سعدی؛ باب اول؛ در سیرت پادشاهان

شیّادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم و قصیده‌ای پیش ملک برد که من گفته‌ام.

نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم! معلوم شد که حاجی نیست. دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه، پس او شریف چگونه صورت بندد؟!، و شعرش را به دیوان انوری در یافتند.

ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ در هم چرا گفت.

گفت: ای خداوند روی زمین یک سخنت دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم.

گفت: بگو تا آن چیست؟

گفت:

غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ

اگر راست می‌خواهی از من شنو
جهان‌دیده بسیار گوید دروغ

ملک را خنده گرفت و گفت: از این راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است.

فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود.

نثر روان؛

شیادی گیسوانش را بافته بود، یعنی سید است. با کاروان مکه وارد شهر شد، یعنی از حج برگشته. قصیده ای پیش شاه برد و گفت:«این را من سروده ام.» شاه هم پس از دادن هدیه، اورا مورد لطف و عنایت قرار داد. تا اینکه یکی از نزدیکان شاه که از سفر دریا بازگشته بود گفت:«من این مرد را هنگام عید قربان در بصره دیدم.»

معلوم شد حاجی نیست. دیگری گفت:« پدرش مسیحی است و در فلان شهر اقامت دارد. چگونه ممکن است او مسلمان باشد؟» شعری را هم که نزد شاه برده بود در دیوان انوری پیدا کردند.

شاه دستور داد تا اورا بزنند و از شهر بیرون کنند.

شیاد گفت:«ای پادشاه روی زمین، اگر اجازه دهید نکته ای را خدمتتان بگویم. اگر درست نبود هر کیفری را که بگوئید، سزاوار آن هستم.» شاه گفت:«حرفت را بگو.»

مرد گفت:«اگر غریبه‌ای پیش شما یک ظرف ماست بیاورد، این ماست شامل دو ملاقه آب و یک ملاقه دوغ است. اگر حرف راست می‌خواهی بشنوی از من بشنو که افراد جهاندیده بسیار دروغگو هستند.»

شاه با شنیدن این مطلب خندید و گفت:«تا کنون حرفی به این راستی نزده‌ای.»سپس دستور داد تا مایحتاجش را برایش فراهم کنند تا با خوشی شهر را ترک کند.

مطلب مشابه: 4 داستان کوتاه زیبا و آموزنده + 2 داستان تاثیرگذار و خواندنی

مطالب مشابه را ببینید!