مجله تاپ ناز / مطالب جالب / شعر و داستان / داستان کودکانه آرش کمانگیر با زبان ساده برای کودکان

داستان کودکانه آرش کمانگیر با زبان ساده برای کودکان

داستان کودکانه آرش کمانگیر با زبان ساده برای کودکان

در این مطلب از تاپ ناز داستان کودکانه آرش کمانگیر را برای کودکان دختر و پسر آماده کرده ایم و امیدواریم که کودکان ازشنیدن این قصه لذت ببرند.

داستان های شاهنامه قصه های زیبا و جالی هستند و برای کودکان به زبانی ساده بازنویسی شده اند و اگر شما مایل هستید فرزندتان با شخصیت های شاهنامه آشنا شود پس بهتر است داستان آرش کمانگیر و دیگر قصه های شاهنامه را برای او بخوانید.

داستان آرش کمانگیر برای کودکان

داستان رستم و سهراب و قصه آرش کمانگیر یکی از داستان های شاهنامه است که به زبان کودک نوشته شده است و می توانید این داستان را برای سرگرم کردن بچه ها در پیش دبستانی، مهد کودک و یا منزل برای او بخوانید.

داستان کودکانه آرش کمانگیر با زبان ساده برای کودکان

قصه کودکانه آرش کمانگیر

قصه آرش کمانگیر درباره جنگ بین ایران و تورانیان است که در این جنگ تعدادی از تیراندازهای ایرانی کشته شدند و کشور ما توسط دشمنان فتح شد و در این بین آرش داوطلب شد تا برای تعیین مرز ایران و تورانی ها تیری را پرتاب کند و او به بلندترین نقطه کوه البرز رفت و با همه توان خود تیری را پرتاب کرد. در ادامه جزئیات داستان آرش کمانگیر را گردآوری کرده ایم که امیدواریم این داستان مورد توجه بچه های دوست داشتنی قرار بگیرد.

این را هم بخوانید: 4 قصه کودکانه زیبا و خواندنی + 3 قصه قبل خواب کودک

داستان قصه آرش کمانگیر

یکی بود یکی نبود افراسیاب پادشاه تورانیان به ایران حمله کرده بود. ایرانیان همه ناراحت و غمگین بودند. افراسیاب در تخت شاهی اش نشسته بود که یکی از خدمتکارنش آمد و به افراسیاب گفت من فکری دارم تا مرز ایران و توران مشخص شود : یکی از ایرانیان تیری پرتاب می کند تیر هرجا که نشست آنجا مرز ایران و توران خواهد شد و ایران کشوری کوچک خواهد شد مگر یک تیر تا کجا خواهد افتاد ؟ افراسیاب این پیشنهاد را پذیرفت. وقتی این خبر به گوش ایرانیان رسید همه در غم و اندوه فرو رفتند.

« آخرین فرمان ،آخرین تحقیر ،…
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید ،
خانه هامان تنگ ،
آرزومان کور…
ور بپرد دور ،
تا کجا؟… تا چند؟…
آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟…»

هیچ کس حاضر به این کار نبود تا اینکه … پهلوانی بزرگ به نام آرش حاضر به این کار شد و گفت من این تیر را به پرواز در می آورم . رو به مردم کرد و گفت:«ای مردم من هیچ بیماری و مشکلی ندارم ولی من بعد از پرواز این تیر جانم را از دست خواهم داد زیرا چاره این کار زور و پهلوانی نیست.
جان من با این تیر می رود تا این تیر به این زودی ها از پرواز ننشیند. بعد سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :
« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.»
من به صبح راستین قسم  می خورم … به آفتاب قسم می خورم …. که جان خودم را در تیر کنم.
دیگر همه ساکت شدند. نفس هایشان را در سینه حبس کردند. کودکان بر بام بودند. دختران در کنار روزن نشسته بودند و گردنبند هایشان را در مشت فشار می دادند. مادران غمگین کنار در ایستاده بودند آرش به سوی کوه دماوند قدم برداشت و دشمنان همان طور که به او می خندیدند راه باز کردند و آرش به قله رسید. چند نفر از کوه البرز بالا رفتند و پیکر بی جان آرش را آوردند.

« آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساقگردویی فرودیدند
و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

امیدوایم که از این قصه زیبای کودکانه لذت برده باشید در ادامه می توانید قصه کودکانه دختر آوازخوان را هم بخوانید.