گردشگری, سفر مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ
صفحه اصلی / سرگرمی / اختصاصی تاپ ناز / عاقبت ازدواج پسر با زنی میانسال که 16 سال از خودش بزرگتر بود

عاقبت ازدواج پسر با زنی میانسال که 16 سال از خودش بزرگتر بود

عاقبت ازدواج پسر با زنی میانسال که 16 سال از خودش بزرگتر بود

شاید پیش بیاید که مردی با زن میانسال و یا با زن و دختری که سنش خیلی بیشتر از خودش است ازدواج کند. در این مطلب تجربه شخصی پسری را می خوانید که با زنی مطلقه که 16 سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد و متاسفانه در پایان عاقبت خوبی نداشت.

 

ازدواج پسری که از زن کوچکتر است

 

رضا پسری 24 ساله و خوش سیما بود که در بیمارستان کار می کرد. او از کودکی شیفته دخترخاله اش بود و احساس می کرد که آن دختر هم همین حس را به او دارد. با گذشت زمان، رضا تصمیمش را برای ازدواج با دختر مورد علاقه اش قطعیت بخشید و ماجرا را با مادرش در میان گذاشت.

مادر رضا که زنی سرد و گرم چشیده بود و از خلق و خوی خواهر و شوهرخواهرش بخوبی آگاه بود از لحظه اول رضا را از این تصمیم منصرف کرد. او می دانست که در فرهنگ شوهرخواهرش چیزی بجز ثروت کلان معنا ندارد و مطمئنا دخترش را به همسری مردی بسیار متمول درمی آورد، نه جوانی مثل رضا که تا آخر عمر باید زندگی اش را با حقوق کارمندی می گذراند، اما رضا ول کن نبود. او پدرش را هم در جریان گذاشت، ماجرا را به گوش خاله اش رساند و آن قدر به مادرش اصرارکرد تا بالاخره پدر و مادر راضی شدند یک روز شال و کلاه کنند و برای خواستگاری به منزل خاله رضا بروند؛ رفتنی که البته دیگر تکرار نشد، چون عکس العمل شوهرخاله رضا از آگاه شدن احساس پسر عاشق پیشه نسبت به دخترش آن قدر فجیع بود که باعث شد تا سال های سال، رابطه بین دو خواهر از بین برود.

پدر و مادر رضا هم آب پاکی را روی دست او ریختند که هرگز دوباره به خواستگاری آن دختر نخواهند رفت. حال چه کسی می توانست بر قلب شکسته رضا مرهم بگذارد و غرور جریحه دارشده اش را ترمیم کند؟ قضیه زمانی وحشتناک تر شد که به گوش رضا رسید دخترخاله اش را به عقد مرد میانسال متمولی درآورده اند که با ثروت افسانه ای اش می تواند هزاران جوان مثل رضا را بخرد و آزاد کند.

دوستی با زن میانسال

 

عاقبت ازدواج پسر با زنی میانسال که 16 سال از خودش بزرگتر بود

ازدواج با دختر بزرگسال

زندگی برای رضا تمام شده بود. بی هدف صبح ها از خواب برمی خاست و به بیمارستان می رفت. پیشتر کارش را دوست داشت و به عنوان کارمند نمونه شناخته شده بود، اما در آن وضع دیگر چیزی از او جز یک مرده متحرک باقی نمانده بود. پدر و مادر بسیار نگران وضع روحی او بودند. رضا روز به روز تکیده تر می شد و بیش از پیش در باتلاق افسردگی فرومی رفت. معلوم نبود زندگی او قرار است به کدام سمت هدایت شود.

در بخش او یک پرستار خانم حدودا چهل ساله به نام مریم کارمی کرد که تجربه یک ازدواج ناموفق را در کارنامه زندگی اش داشت. او متوجه تغییرات رفتاری رضا شده بود و هیچ خوشحال نبود که می دید همکارش روز به روز در حال تحلیل رفتن است. او در مواقع آزاد به رضا نزدیک می شد و مایل بود علت ماجرا را بداند. رضا خاموش بود، اما بالاخره یک روز در فرصتی مناسب جریان را برای مریم تعریف کرد و بغضش در حضور او ترکید. زن میانسال شروع به دلداری دادن به رضا کرد. حرف های مریم متفاوت از سخنانی بود که تا آن روز به گوش رضا رسیده بود. او خیال نصیحت کردن نداشت. برعکس، چیزهایی به رضا گفت که موجب تسلی خاطر او شد و این شروعی فوق العاده برای دوستی شان بود.

رضا فهمیده بود که در محل کارش کسی هست که می تواند با او درددل کند و در پاسخ داستان های غم انگیز او، برایش یک سنگ صبور و در عین حال طبیب به معنای واقعی باشد. رضا به دلیل شرایط روحی لطمه خورده، بشدت نیازمند یک چنین یاری بود و براحتی نیمه گمشده خود را در مریم یافت.

از آن طرف، مریم هم به دلیل مطلقه بودن احتمال ازدواج مجدد با فردی مجرد را تقریبا نزدیک به صفر می دانست و به همین دلیل، از عواطف رضا نهایت استقبال را کرد. آنها برخلاف مخالفت شدید اطرافیان با یکدیگر ازدواج کردند و به خانه ای که به مریم ارث رسیده بود نقل مکان کردند.

روزگار آنها به شیرینی می گذشت. مریم که از تجربه طلاق درس های مهمی گرفته بود و به هیچ وجه نمی خواست اشتباهات سابق را در این زندگی تکرار کند، تا آنجا که توان داشت تلاش می کرد تا همسر جوانش را به خود جذب کند و از هیچ لحاظ برای او کم نمی گذاشت. رضا هم شیفته همسر مهربانش شده بود و سعی می کرد این مطلب را به گوش خاله و شوهرخاله نامهربانش هم برساند. آن دو خیلی زود صاحب فرزند شدند و زندگی شان رنگ و بوی شادتری به خود گرفت. دو سال بعد، فرزند بعدی هم به جمع شان اضافه شد تا این اجتماع کوچک و خوشبخت دیگر چیزی کم نداشته باشد. بچه ها بزرگ می شدند و زن و شوهر هم ناظر رشد آنها بودند.

ده سال از ازدواج مریم و رضا گذشت. مریم در مرز پنجاه سالگی قرار داشت و دیگر انرژی سابق برای جذب همسر سی و چهار ساله اش را نداشت. او به زنی جاافتاده تبدیل شده بود که بسختی می توانست از فرزندان کوچکش مراقبت کند. زندگی آنها مانند روز اول شاد نبود. رضا هم مانند اوایل از این زندگی رضایت نداشت. او مدتی بود که احساسات متفاوتی را در خود تجربه می کرد. هرگاه با دختری بیست و چند ساله روبه رو می شد، احساس نیاز شدید می کرد، اما مگر ارضای این نیاز شدنی بود؟ او همسر و دو بچه داشت و نمی توانست به آنها خیانت کند. پس سعی می کرد خود را سرکوب کند. اما اوضاع روحی اش روز به روز بدتر می شد. رضا احتیاج داشت با دختری چندسال کوچک تر از خود باشد، اما هربار که به همسرش نگاه می انداخت، زنی در سنین یائسگی را می دید. بدتر از همه این که دیگر به بچه هایش هم عاطفه ای نداشت و آن دو را به چشم افرادی تحمیل شده از سوی زنی زرنگ می دید که سعی کرده بود شوهر جوانش را از طریق بچه ها به آن زندگی زنجیر کند. دو سال بعد آن زندگی از هم پاشید، زیرا رضا با دختری دوازده سال جوان تر از خود قول و قرار عروسی گذاشت.

 

عاقبت ازدواج پسر با زنی میانسال که 16 سال از خودش بزرگتر بود

مشکل ازدواج با زنی که سنش بیشتر از مرد است

این بود پایان زندگی رضا و مریم و آغاز بی پناهی دو بچه. هستند پسران جوانی که به دلیل مشکلات مادی و یا لطمه های شدید عاطفی حاضر به ازدواج با زنانی مسن می شوند؛ اما پس از گذشت چندسال و برآورده شدن احتیاجات مادی یا برطرف شدن ناراحتی های روحی، احساس می کنند که دیگر به آن زندگی علاقه ندارند و نیاز آنها، زندگی با دختری جوان تر از خودشان است. معمولاً یک چنین ازدواج هایی نمی تواند دوامی درست داشته باشد و بهتر است هر مردی با زن جوان تر از خودش پیوند زناشویی ببندد.

 

چرا مردان نباید با زن بزرگتر از خود ازدواج کنند؟

زنان زودتر از مردان به بلوغ فکری و جسمی می رسند. زن بزرگ تر از یک مرد تجربه هایی را دارد که مرد از آنها آگاه نیست. در عین حال، مرد به دلیل مردانگی اش اصرار به ریاست دارد و این در حالی است که زن از اشتباه مرد اطمینان دارد. زن نمی تواند جوابگوی نیازهای جنسی مرد باشد و به دلیل اختلاف سن، بمراتب سردتر از مرد است. تفاوت نسل آن دو موجب شده که هرکدام از یک سری اصطلاحات مخصوص نسل خود استفاده کنند و زبان یکدیگر را نفهمند. مرد جوان بمراتب خود را به روزتر از زن مسن می داند و او را تمسخر می کند.

مرد در میان آگهی ها به دنبال گجت جدید می گردد و زن باید پیگیر معالجه بیماری های مربوط به سن خود باشد. بدتر از همه این که مرد جوان به زنی جوان تر از خود احتیاج پیدا می کند؛ احتیاجی که هرگز همسر مسن اش توان برآورده کردنش را نخواهد داشت.

معمولا هر پسری که در سنین پایین، زنی بمراتب بزرگ تر از خود را به همسری برمی گزیند، احتیاجاتی از جمله نیاز مالی یا عاطفی دارد که کلید آن را در دست زنی مسن دیده است. اما آیا این نیاز تا ابد ارضانشده باقی خواهد ماند؟ به محض این که شوهر جوان بتواند بحران هایش را پشت سر بگذارد، تردیدها در ادامه این پیوند زناشویی در ذهنش به او خودنمایی می کنند و دیری نمی پاید که او مجبور به گرفتن تصمیمی سخت اما ضروری خواهد شد. آن تصمیم چیزی نیست جز جدایی از این زن و ادامه مسیر زندگی اش با زنی جوان تر از خود. به نفع هر زنی است که پیش از آغاز این زندگی، به تمامی جنبه های آن بیندیشد.

نتیجه خواستگاری رفتن پسری با دختری بزرگتر از خود

loading...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *