صفحه اصلی / سرگرمی / طنز و کاریکاتور / اعترافات جالب و خنده دار شما

اعترافات جالب و خنده دار شما

اعترافات احمقانه

عماد راشدی : کلاس سوم ابتدایی بعد از خوندن درس ” برادران رایت ” ، یه روز که هیچکی خونمون نبود مغزم رو بکار انداختم رفتم رو پشت بوم و یه موتور کولر آبی به خودم بستم و دوتا کارتن پهن گرفتم دستم و از رو پشت بوم پریدم پایین ! واسه خونوادم نامه خدافظی گذاشته بودم مقصدم هم آبادان بود !
انصافا ! عین مومیاییا رفتم تو گچ 

 

 

 

عاطفه : بچه بودم تازه کامپیوتر خریده بودیم ، داداشم هم کلی وارد بود . گفت :
من پسورد میذارم تو نتونی بری فضولی کنی و همه چی رو به گند بکشی !
پسورد رو زد . منم بلند خندیدم و گفتم ههههههه هههههه من که رمز رو دیدم !
گفت : بگو چیه ؟
گفتم ۶ تا ستااااااااره ( ****** )

 

 

 

 

سحر کاظمی : عتراف میکنم که تا هفته پیش به کاکتوسهای توی راهرو آب میدادم . . .
تازه بعد از چند ماه فهمیدم که مصنوعی ان ! 

 

 

 

 

ناشناس : یادمه وقتی بچه بودم و خودمو خیس می کردم به صورت ناخوداگاه صبح زود پا میشدم و ساعتها مکان مورد نظر رو باد میزدم تا خشک بشه و کسی نفهمه ! 

 

 

 

 

ناشناس : بچه که بودم برای اولین بار داشتم با دخترخالم دومینو بازی می کردم ، بازی رو بلد بودم ولی نمی دونستم شرایط برنده چیه ، هی یواشکی بین بازی از مهره های وسط برای خودم برمی داشتم که ماله من زیاد شه . آخر بازی فهمیدم کسی که مهره هاش زودتر تموم شه برندس !!!
ای ضد حال بود ! 

 

 

 

نسرین : اعتراف میکنم که کلاس چهارم بودم ( مامور کلاس بودم ) آخرهفته امتحان علوم داشتیم ، قسمت بالایی میز معلممون شکسته بود و خیلی راحت میشد برگه های امتحانو کش رفت ،خلاصه با کلی مراقبت برگه امتحانو که خانوممون برا تکثیر گذاشته بود برداشتیم بردیم خونه ، غروبش دوستم اومد ببره که اونم تا شب بخونه امااا . . . فردا یادش رفت که برگه ای که برا تکثیر آماده شده بود و بیاره با خودش مدرسه تا بذاریم سرجاش 

 

 

 

پریسا : بچه که بودم شنیده بودم گربه هفت تا جون داره . وقتی کارتون تام و جری پخش میشد و تام همش تا مرز مردن میرفت منم میشمردم که ببینم تا چند بار زنده میمونه اما اون تا بیست سی بار زنده میموند ! خیلی بیشتر از هفت بار !
منم همش در عجب بودم که چرا اینقدر جون سخته و نمیمیره !
هیچ وقت با یه دل راحت نتونستنم تام وجری ببینم . 

 

 

پسر : دبیرستان که بودیم کلاس جغرافیا معلم درس داد بعد گفت یه کم بخونین الان می پرسم ! از شانس من یکیش من بودم سوال ها رو خوب جواب دادم و جو گیر شدم آخرش اومد درباره یه بیابونی که تو استرالیاست پرسید منم توضیح دادم آخرش گفت اسمت چیه ؟ تا نمره بده ! معلمه تازه کار بود و مثل معتادها ناجور گفت من حالی شدم اسمش چیه ؟ ( اسم بیابونه ) ؟ گفتم ویکتوریا ! کل کلاس ترکید از خنده ! 

 

 

 

 

هانی : وقتی ۱۰ سالم بود و همه از بیماری های مختلف حرف میزدن ، منم میخواستم عرض اندامی کرده باشم ! یهو بلند تو جمع گفتم منم یه سری پام تبخال زده 

 

 

فائزه : اعتراف میکنم ۶ سالم که بود خواهرم ۱ اردک بهم داد و گفت اااگه شستیش خواستی خشکش کنی سشوارو از فاصله ی خیلییییییی زیاد بگیر که خشک شه !!
متم شستمشو خیلی شیک سشوارو چسبوندم بهش ! 
اردک بیچاره عین گل پژمرده شد !!!!! 
هنوزم که ۹ سال میگذره عذاب وجدان دارم. 

 

 

نیما : دیروز تو پارک نشسته بودم یه مادرو دختر با یه دخترکوچولو صندلی روبروم نشسته بودن ، بعد چند لحظه دیدم اینا نگاهشون به منه و یکم نیششون بازه ! یدفه دختر کوچولوهه اومد پیش من ! بهم گفت عموجون ! منم با اینکه تاحالا سی چهل بار عمو شدم ! اما نمیدونم چرا این عموجون گفتن دختره خیلی بهم چسبید ! بغلش گرفتم یه بوسش کردم و با لبخند گفتم جونم عموجون ؟ دختره با خنده : عمو مامانم میگه شما زیپ شلوارتون بازه ه ه ه !!!! 

 

 

ریحانه : اعتراف احمقانه زیاد دارم ! اولیشم اینه که به شلغم میگفتم مامانه جعفر . هر کاری کردن از سرم بیفته نیفتاد تا اینکه بزرگتر شدم !

 

ریحانه : دوست مادرم زنگ زد سعی کردم خیلی مودبانه صحبت کنم آخرش گفتم : ببخشید به مادرم بگم کی مزاحم شده ؟ 

 

 

ریحانه : اعتراف میکنم اول دبستان که بودم یه دوست داشتم به اسم مینا که ترک بود . من تند تند مداد قرمزش رو مینداختم زمین اون میگفت مداد گرمزم رو بده منم هر هر میخندیدم .
خباثت کودکانه بود .
ممنون . فکر خوبی بود اعترافات احمقانه

 

 

سمانه اسکندری : اعتراف میکنم بچه که بودم با پول تو جیبی هام میرفتم از دکه روزنامه کیهان میخریدم ، بعد توی پمپ بنزین سر کوچه به همون قیمت میفروختم ، مامان بیچاره ام هم دائما در حال جمع کردن من از تو پمپ بنزین بود ، الهی بمیرم براش که پیر شد از دست این کارهای من 

 

 

سحر : اعتراف میکنم اولین باری که یه چک و بهم دادن که ببرم بانک نقد کنم ، بعد ازینکه کارمند بانک پول و داد ، قیافه حق به جانب گرفتم گفتم چک و فراموش کردین بدینا !!! 

 

اعترافات خود را در بخش نظرات بنویسید . . .

loading...

نوشته مشابه

جوک های خنده دار خفن به همراه عکس های متحرک خنده دار حالب

مجموعه جوک های خفن و خنده دار به همراه عکس های متحرک جالب با حال …

249 دیدگاه ها

  1. ههههههههههههه
    اعتراف عماد و نیما خییییییییییلی خنده دار بود
    ههههههه

  2. یه بار اون موقعی که تازه نامزد کرده بودم مامان و بابام رفته بودن مکه.منم تنها مونده بودم تو خونه.وقتی فهمیدم تا دوسه ساعت دیگه میرسن و اولین مهمونامون هم پدر زن ومادر زنم هستن شروع کردم به جمع کردن خونه.خلاصه این قدر مشغول شده بودم که نفهمیدم زمان چه جوری گذشت یهو زنگ خونرو زدن منم درو باز کردم دیدم مامان بابام هستن و کنار اون ها زنم،مادرش و پدرش بودن این قدر حول شده بودم خلاصه اومدیم تو خونه و من رفتم تو اشپز خونه که میوه هارو بیارم.یهو چند تا بطری اب رو کابینت دیدم ابشون رو خالی کردم و گذاشتم کنار بازیافتی ها.وقتی اومدم نشستم دیدم مامانم داشت میگفت:((نذاشتن بیش تر سه چهار تا بطری از اب زم زم بیاریم.منو میگی انگار یه سطل اب یخ روم خالی کرده باشن سریع دویدیم رفتم بطری هارو اب کردم و اومدم نشستم.تا چند سال بعد که عروسی کردیم مادر زنم هر وقت مامانم رو میدید از بابت اون اب تشکر میکرد.

  3. اووه اگه بخوام اعتراف کنم اولیش اینه که 4سال دبیرستان بهم انضباط20 ندادن سالی30بارم تعهد میدادم

  4. یه بارم راهنمایی بوووودم نقاشی داشتیم منم شیطنت کردم رفتم گواشمو ریختم توی چایی معلما ولی هنوز نفهمیدم کی لاپورتمو داد……….

  5. واییییییییییییییییی امیر خیلییییییی باحال بود

  6. امیر آقا خیییییییییییییییییییییییییییییییییییلی باحال بود
    هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
    هههههههههههههههههههههههههههههههههههه

  7. پدرم ، علاوه بر شغله معلمی ، پرورش کرم ابریشم داشت، منم کوچیک بودم ، یه روز بهم گفت برو پایین تخت ،اگه کرمی پیدا کردی ، برام اوردی،یه جایزه خوب داری، منم رفتم ، یه دونه پیدا کردم ، از ذوق زیاد بلند شدم ، سرم خورد به تخت، نشستم رو زمین ،زبور نیشم زد(رو زنبور نشستم) ، دوباره پاشدم ، بازم سرم خورد به تخت بالا سرم ،

  8. بچه بودم ، شیطون ،تو مهد با یکی دعوام شد ، بعد چند دقیقه ، با قیچی گوششو یه خورده بریدم

  9. یه روز مسابقات فوتبال هلال احمر استانی بود ، کنار زمین چمن ، یه خونه اپارتمان 3طبقه ، که یکی از پنجره هاشم ، باز بود ، من دفاع بودم ، تیم مقابل حمله کرد، توپ اومد سمت من، منم شوت کردم ، توپ مستقیم رفت طرف پنجره افتاد تو اتاق ، بنده خدا صاحب خونه داشت چای میخورد ، چای ریخت رو شکمش ،اومد رو پنجره داد میزد سوووووووووووووووووختم

  10. فکر نمی کنم کسی رو خراب کار تر از من پیدا کنین.از این اتفاقا زیاد واسه من افتاده.البته هنوز همسرم نفهمیده وگرنه کلی سرم غرغر میکرد.اقا میلاد شما هم کوچولو بودی اتیشی می سوزوندی ها…حالا که خوشتون اومد یه اعتراف دیگه میکنم که اون رو هم هنوز هیچ کس نمیدونه:کوچیک که بودم،بابام یه جوجه اردک واسه خواهرم خریده بود که خواهرم خیلی دوستش داشت.خلاصه یه روز می خواست بره اردو به من گفت به این جوجه اردکه غذا بده.منم از خدا خواسته رفتم تو خونه و دیدم مامانم داره لوبیا سبز پاک میکنه یه دونه از بزرگاشو برداشتم و رفتم بیرون به زور کردم تو حلق اردکه بیچاره گیر کرد تو گلوش هی میپرید بالا و صدا های عجیبی از خودش در می اورد.منم فکر کردم که مثل تام و جری حالا میره پایین حتما خیلی ذوق کرده خلاصه یه ساعت بعد که رفتم پیشش دیدم که مرده منم تو باغچه خاکش کردم.بعدم با خودم گفتم اشکالی نداره کود میشه برای گل هامون خیلی خوبه……………

  11. وااااااااااااا امیر جان ، دیونه این فکر کردنت شدم

  12. کوچیک بودم ، خونه خالم اینا دعوت بودیم ،من شیطونی کردم ، خالم دعوام ، کرد ، خیلی ناراحت شدم ، خالم داشت خورشت درست میکرد ، کنار دیگه خورشت ، نمک ، فلفل بود، وقتی خالم رفت بالا ، وسایل بیاره ، نمکو فلفلو ریختم تو خورشت ، فرار کردم رفتم ، تا اینکه شام اماده شد ، ما اومدیم سر سفره، شام بخوریم ، من نخواستم بخورم ، خالم گفت کنارم بشین بخور ، همه دیدم خوردن ، یه اخم نگفتن ، میگفتن چه خوش مزست ، من تو فکر نمکو فلفل زیادی بود ،که ریختم ، چرا جواب نداده ، خلاصه منم شرو ع کردم به ، خوردن ، تا قاشق تو دهانم گذاشتم ، چشتون روز بد نبینه ، دور سفره ، میدویدم، خالم میخندید ، تو نگو همه میدونن جریان چیه ،
    من وقتی نمک فلفلو ریختم ، خالم از پنجره منو دیده بود ، منم فرار کردم ، بنده خدا ، از نو دوباره ، خورشت درست کرد،

  13. یه روز ، خونه یکی از فامیلامون، مهمونی بود ،خورشتو گذاشتن ، کنار دیوار ، که بعدا شرو کنن به پخش غذا ، منم کفشمو گذاشتم ، رو دیگ ، حواسم نبود ، خورشته ، بعد چند دقیقه ، اومدم دیدم کفشم نیست ، دورور دید زدم پیدا نکردم ، دیدم در دیگ کجه ، درو برداشتم، دیدم ، کفش تو خورشته ، برداشتم ، رفتم ،به کسی چیزی نگفتم ، فقط به خونوادم ، گفتم ، این خورشتو نخورینااااااااااا خوب نیست ، بعدا میگم چرا

  14. میلاد جان میگم چه حرصی میدادی به فامیلاتون.بعد اون موقع من کوچولو بودم که این جوری فکز میکردم

  15. فدای اون فکر کردنت امیر جان

  16. واااااااااااااااای مسلاد خیلی باحاااااااااااااااااااال بود
    کلی خندیدم

  17. منم میخوام ی اعتراف کوچولو کنم
    ی روز از خواب بیدار شدم داشتم دیوونه میشدم که ای واااااااای دیرم شدو برام تاخیر میزنن …
    چشتون روز بد نبینه نمیدونین چه جوری اماده شدم
    همش می خوردم به درو دیوار
    اصن هواسم نبوود که کسی هم خونه نیس
    خلاصه به هر بد بختی بود جزوه هامو اماده کردمو مانتومو پوشیدم بعد کفشامو پیدا نمیکردم اینقد چشام خمار بودن که نزدیک بود کفشای مامیمو پام کنم
    به هر بد بختی بود رفتم بیرون تاکسی گرفتم رسیدم جلوی اموزشگاه
    دیدم بستس اعصابم خورد شده بود
    زنگ زدم به دوستم گفت دیوونه رفتی کلااس !!!!!!!!!
    اصن میدونی ساعت چنده ؟؟؟؟
    منه خنگولم تا اون لحظه به ساعتم نیگا نکرده بودم
    دیدم که 5 بعد از ظهره هه هه ه ه ههههههههههه
    کلی به خودم خندیدم هر کی رد میشد پیش خودش میگفت بیچااااره دیوووووونس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    بعد که به مامیم گفتم گفت سردیت شده بودههههه
    ههههه هه ه ههه هههههههههههههههههه

  18. یه روز داشتم میرفتم دانشگاه بعد یه بچه ای داشت میدوووید زمستونم بود از بقل من رد شد منم عشق بچه ابراز احساسات کردم گفتم اخی دیرت شده کوچولو زمین نخوری عزیزم بد برگشت شالشو از جلو صورتش زذ پایین دیدم ریش داره مرده از اینا که قدشون کوتاست تا خود دانشگاه میخندیدمو گریه میکردم ازیه طرف ناراحت بودم ازیه طرف جلو خندمو نمیتونستم بگیرم

  19. هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه ه

  20. خیلی باحال بودبیشتر ازکامنت های شماخوشم اومد همتونو دوست دارم بجز میلاد

  21. لیلا خانوم تاحالا جمعه رو اشتباهی رفتی سر کلاس؟اونم شیش صبح

  22. نه امیر جون
    ولی اگه میرفتم میشد سوژ ه ی خنده واسه خودمو همه
    چقد حاااااااال میده هااااااااااااا
    از سوتی خودم کلی خندم گرفته بود هر رهگذری هم با تعجب نیگااااام میکرد …
    چرا سولماز جان میلاد یکی از بچه های باحال سایته ….

  23. با دوستام رفته بوديم كوهنوردي شب اونجا مونديم يه تعدادي هم 50 متري ما اتراق كرده بودن ما ازشون خبر نداشتيم كه اونجا هستن اخه اونا شب رسيده بودن.ما هم تا صبح بيدار بوديم تفك بادي هم داشتم تا صبح تيراندازي ميكرديم. صبح ديديم 5 نفر با ناراحتي به سمت ما ميان نزديك كه شدن ديدم يه جادر مسافرتي هم دستشه . اخه ما شب قبلش با تفنك جادرشونو سوراخ سوراخ كرده بوديم. بنده خدا ها از ترس تا صبح بيرون نيومده بودن!!!!!

  24. واي خيلي خنديدم دست همتون درد نكنه. سوم راهنمايي بودم با دوستم رفتيم كارنامه بكيريم من قبول شدم دوستم يه تجديد اورده بود خيلي اسرار داشت مامانش نفهمه يه روز كه دعوامون شد به مامانش كفتم حيووني يه كتك سير از مامانش خورد فرداش از مدرسه يه نامه اومد كه نمراتتون اشتباه شده نمرات كارنامه من باكامران عوض شده بود!!!!!!!!!

  25. الهیییییییییییییییییییییییییییییی میلاد!!!!!!!!!!!!!!!!!

  26. سولماز بری بالا بیای پایین ، من یکی که اصلا از تیمتون خوشم نمیاد ، خدارا شکر ،که ازززززززززز من خوشد نمیاد ، من خونم قرررررررررررررررررررررمزه، نه ابی

  27. مهدیس جون ، لیلا جون ممنون

    مهدی جون کلی خندیدم ، باحال بود

  28. یه روز کوچیک بودم ، به جای اب ، نفتو خوردم، بعد سر از بیمارستان دار اوردم

  29. البته از معلمای عزیز عذر خواهی میکنم، اون موقع کوچیک بودیم، نادون ،

    یه روز معلم ادبیات ، سر کلاس داشت درس میداد ، پا تخته پشت به ما ، یکی از بچه ها با نارنگی خراب زد بهش ، من اون لحظه دستم روسرم بود ، داشتم سرمو میخواروندم ، اون صحنه رو که دیدم ، همزمان با برگشتن معلم ، دستمو اوردم پایین، منو به اشتباه دید کلی ، تنبیه ام کرد ، خیلی نارحت شدم ، تلافیشو جلسه بعد رو سرش اوردم، چهار ، پنجتا ، سوزن ته گرد رو صندلیش کار گذاشتم ، همچین اون روزم خوشحال بود ، اومد نشست رو صندلی ، دادش تا دوتا مدرسه اون طرفتر رفت، بازم منو گرفت زد

  30. سولماز بری بالا بیای پایین ، من یکی که اصلا از تیمتون خوشم نمیاد ، خدارا شکر ،که ازززززززززز من خوشد نمیاد ، من خونم قرررررررررررررررررررررمزه، نه ابی
    هه هه

  31. بچه ها اعترفتون جالب بود
    خواهش میلاد جان
    منم خووونم قزمزه قرمزه عاشق پرسپولیسم هستم

  32. مرسیییییییییییییی میلاد جان

  33. منم پرسپولیسیمممممممممممممممممممممممممم!!

  34. ایول میلااااااااااااااااااااد
    ایول مهدیییییییییییییس
    فقط پرسپولیییییییییییییییییییییییس…

  35. ای جون فقط شش تایی ها………..

  36. خوب خوش به حالت لیلا خانوم من پنج شیش بار واسم اتفاق افتاد.اخه اون موقع که کنکور میدادیم شیش صبح هر روز می رفتیم در خونه یکی از معلما.اقا ماهم درس خون از اونا که از اتاق بیرون نمیان هیچی هر جمعه اواره میشدم

  37. ایووووووول پرسپولیسیا

  38. اخخخخخخخی اشکال نداره امیر جان پیش میاد دیگه

  39. منم میخوام یه اعترافی کنم!
    یه بار رفتم مجله روز های زندگی رو بخرم.از عکس روی جلدش خوشم نیومد برگشتم به یارو گفتم افا یه دونه دیگشو بده!!!!!!!!!!
    مامانم دستمو کشید گفت فقط ساکت شو بیا اینور!!!!
    اخه بچه ابتدایی بودم که این سوتیو دادم!!!

  40. بجه که بودم به نوشابه میگفتم دیش بابا!
    یه بار عموم اینا خونمون بودن بعدپسر عموم رفت نوشابه شام رو خوردمنم اومدم تو جمع بلند گفتم مامان سعید دیش بابارو خورد
    زن عموم زد توسرش وای پسرم!!!!!! داشت انگشت میکرد توگلوی سعید!!!!!!!!!

  41. باباایول جمع پرسپولیسیاجمه

  42. تنهاسوتی که دادم جلو همه دوستام بدونه اینکه بدونم دوست پسرمو بوسیدم اوناهم به مدیرمون گفتن مدیرمون ازمدرسه اخراجم کرد ازلجش جلوروش دوباره بوسیدمش بابام دیدم …

  43. یادمه وقتی سوم راهنمایی بودم مدیرمون فهمیده بودمن ودوستم توخونه دست به سیاهوسفیدنمیزنیم واسه این که ماروادب کنه گفت به جای آقای گشتیل مالیوانابشقاباروبشوریم وچای درست کنی ماهم ازخداخواسته واسه فرارازکلاس ریاضی اون کارارو قبول کردیم موقع شوستن سه بشقاب ودولیوان شکوندیم ولی هیچ کس نفهمیدچون ازلیوان های توکابینت گذاشتیم جاش اشغالیم بیرون خالی کردیم هنوزم هیچ کس نفهمیده

  44. يه روز سر جلسه امتحان تاريخ ادبيات بودم, دومين امتحانمم بود كه يكي از دوستام تقلب يادم داده بود, منم زياد وارد نبودم, تمام كتابو خلاصه كردم تو يه دفتر 40 برك, اندازه جيبم برش زدم, اونقدر هم زياد بود كه همه جيبام قلمبه شده بود, با خيال راحت در حالي اصلا نخونده بودم با خونسردي رفتم سر جلسه, بركه ها رو كه دادن از هر جيبم كه تقلب در مياوردم ربطي به سوالا نداشت , اخه اشباهي تقلبهاي تاريخ ايران و جهان برده بودم ,اون سال از اون درس افتادم نه براي اينكه تقلبها رو اشباه بردم,اخه اخرجلسه تقلبامو كرفتن !!!!!!!!!!!!!!!!!

  45. ایول مهدی جان
    خیلی باحااااااااااال بود اخر سوتی بوووووووووووود
    هه هه هه هههههههههههههههههه

  46. قربونت ليلا جون, بيا سر قرمزو ابي اشتي كنيم , منظورم همه قرمزها هستن دعوا كه نداريم, باشه؟

  47. سلام یادمه که حدود 10 سال داشتم رفتم خونه داداشم اینا زنگشون خراب بودو باید زنگ صابخونشونو میزدم زنگ که زدم زن صابخونشون گفت شما منم حول شدم گفتم من خواهر داداشمم ..اون بیچاره هم فهمیدو درو واسم باز کرد….

  48. آدم خرباشه که بایک استقلالی آشتی کنه لیلابه حرفش گوش نده

  49. مهدی جان ماهم باکسی دعوا نداریم داداااااش من

  50. فقط پرسسسسسسسسسسسسسسسسسپولیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

  51. سپاهان و عشقه که سه ساله همتونم زیرشید درضمن هتریک قهرمانی تهران شده روانی ما سپاهانیم و حالا حالا حالا حالا حالا قهرمان

  52. علی جان اینجا کسی با کسی قهر نیس دااااااااااش من

  53. ليلا جون مرسي, علي كرفتي؟!!

  54. سلام اعتراف ميكنم وقتي بچه بودم و 4 سالم بيشتر نبود يه اردك داشتم كه هر روز باهاش بازي ميكردم.يه روز بعد از ظهر كه باهاش بازي ميكردم نميدونم چرا ولي از دستش عصباني شدم و بهش گفتم :(ديگه خيلي بچه ي بدي شدي) از رو پله ي حياطمون هلش دلدم و اونم رفت و رفت تابا سر رفت تو ديوار و مرد.وقتي فهميدم مرده حسابي گريه كردم ناراحت شدم. 🙁

  55. يه روز با دوتا از دوستام با موتور رفته بوديم مسافرت شمال, موتور يكي از دوستام اوايل شب نزديك يه روستا خراب شد, اين موتورهارو هم هر مكانيكي نميتونست درست كنه اخه خارجي بودن, ما هم همونجا شب مونديم كنار جاده فرش كذاشتيم, نيمه هاي شب بود كه بارون كرفت ما هم با عجله رفيم تو يه خونه متروكه كه نزديكمون بود وتا صبح خوابيديم, البته اينو هم بكم كه يه تخت وسط اتاق بود كه سرش دعوا بود كي روش بخوابه, خلاصه صبح شد, اومديم بيرون, با تعجب ديديم وسط قبرستونيم اون اتاق هم مرده شور خونه بود, و تختي هم كه سرش دعوا بود تختي بود كه روش مرده ميشورن!!!!!1

  56. میلاد کم پیداست!!! میلاد خبریه؟؟؟؟؟؟؟/شام افتادیم؟؟؟
    ماهم دعوتییم؟

  57. مهدیس جون بفرما ، یه شام که میتونیم بدیم ، خدارا شکر، دستمون تو جیبمون میره ،

    تومسابقات جام رمضان ، تیم دادیم ، دیر وقت میام خونه ، خسته ام، زیاد ،نمیتونم بیام تو سایت

    تااااااااااااااااااااااا دلت بخواد خاطره دارم،

  58. چوبی رو که از دست بابام خوردمو هیچ وقت یادم نمیره، با این حال بازم دستشو میبوسم ،
    بابام 3سال معلمم بود ، درست اولین روزی که رفتم کلاس بابام ، با محیطش اشنا شدم ، دیدم بابام زیاد به من کاری نداره ، با خودم گفتم ، راحت شدم ، بعد از اتمام تایم مدرسه ، بابا بهم گفتش ، میلاد ، مدرسه چه جوری بود ؟ گفتم خیلی خوب ، حرفی نزد ، فقط یه نیش خنده زدو رفت، بعدظهرش گفتم ، مشق بی مشق ، بابام معلممه ، کاری بهم نداره ، خلاصه فردایش رفتیم مدرسه، بابام گفت ، بچه ها مشقا رو بیارید ، نگاه کنم، اخر سر من رفتم ، بابام گفت مشقت کو ، همینطوری که گفتم بابا ، زد در گوشم، گفتش اینجا بابا نداریم ،مشقتو ببینم ، گفتم ننوشتم ، یه دونه دیگه زد درگوشم،گفتش چرا ، دیگه نتونستم حرفی بزنم ، لال شده بودم ، بدتر از من همکلاسی هام همینطور ، بهم گفت از روی درس 3بار مینویسی، الانم یه پای، تا اخر زنگ، رو به بچها وای میسی…..
    همون شد ، تمام کارمو سر وقت انجامش میدادم

  59. اون موقع ثلث اول ،ثلثل دوم ، ثلثل سوم، بو د، ثلث اول ، اولین امتحانی بودکه بابام معلمم بود، امتحان ریاضی داشتیم ،ریاضی رو تمرین کردم ، بابام ازم امتحان گرفت ، خوب جواب دادم ، گفتش برو بخواب ، صبح باید بلند شی ، بابام داشت منو امتحان میکرد ،موقعی که داشت برگه سوری منو ،تو خونه تصحیح میکرد ، یه برگه جلوش گذاشت، بالای برگه نوشته بود ، سوالات امتحانی ریاضی ثلث اول ، من چشمم بهش خورد ، رفتم تو فکر ،با بام که فهمید من دارم ورقه رو نگاه میکنم، برگرو برداشت، خلاصه ما رفتیم تو اتاق ، از گوشه در اتاق ، دیدم بابام برگرو گذاشت زیر فرشو رفت ماشینو ببر پارکینگ ، ، فهمیده بود که من دارم میبینم ، رفتم سریع برداشتم ، یه دور سریع نگاه کردم ، دیدم بابام نیومد ، از پنجره دیدم ، که داره با ماشین ور میره ، رفتم اونای که مهم بودو نوشتم ، رفتم تو اتاق، اونارو خوندم تمرین کردم ، صبح که شد رفتیم مدرسه ،من به یکی از دوتا از بچه ها چندتاشو گفتم، امتحان شروع شد ،من وقتی که داشتم ، سوالاتو نگاه میکردم دیدم، هیچ کدوم از اون سوالات نیست ، بابا اومد بالا سرم ، گفتش ، هیچ کدوم نیستش نه، اب دهنم خشک شد ، بلندم کرد ، گفتش این اقا دیشب سوالات امتحانو دزدیده، ولی من سوالاتو تغیرش دادم، 5نمره ازش کم میشه، بخاطر همین کارش، یه دونه دیگه زد در گوشم ،

  60. ميلاد, عجب باباي سخت گيري داشتيا , حالا معلم كلاس جندمت بود؟

  61. مهدی جان اعتراف از اون وحشت ناک تر نداشتی بگی؟؟؟؟!!!!!!

  62. منم یبار داشتم پشت سره مدیرمون حرف میزدم یهو برگشتم دیدم پشته سرمه چنان سیلیه محکمی خوابوند تو گوشم که سرم خورد به میز خون اومد بعد وایساد عذر خواهی کردن
    خدا ازش نگذره

  63. تمنا جون شرمنده ترسيدي؟ بعد از اون ماجرا من خودم تا يه ماه تو حال خودم نبودم , شبا اصلا بيرون نميرفتم.

  64. تو دبستان که بودم خیلی شر بودم.یه بار کفشمو درآوردم گرفتم دستم.میزو چسبوندم به دیوار بغل در کلاس رفتم روش وایسادم هر کی میومد تو با کفش میزدم پس کله ش .یه هفت هشت نفری رو زده بودم که یه دفعه یه کله از ر اومد و که کلاسو دید بزنه محکم زدم پس گردنش…..تو نگو مدیرمون اومده کلاسا رو سرک بکشه…..داستان ادامه داره….منو برد دفتر هی میزد تو گوشم و نوازشم میکرد….منم یادگرفته بودم به هر کی زورم نرسه یه کاری بکنم….همون کارو انجام دادم……محکم با لقد زدم بین پاهاش (به همون چیزی که نباید بترکه)….و از مدرسه فرار کردم

  65. پدربزرگم تازه چشماشو عمل کرده بود.دستشویی خونشون تو حیاط بود .پدربزرگم به خاطر چشماش چراغ دستشویی رو روشن نکرده بود ولی چون باید حداقا یه نور کمی به دستشویی میرسید در دستشویی رو باز گذاشته بود.ما نشسته بودیم تو خونه یه دفعه شنیدیم بابا بزرگم داره فحش خار مادر میده…..رفتیم تو حیاط تو نگو عموم که عادت داره وایساده بشاشه فکر کرده کسی اون تو نیست و ……

  66. مهدی اگه من جای تو بودم در جا سکته رو میزدم!!!!!!!!!

  67. تییم چی؟؟؟ااااا من فکر کردم بله برونه میلاد؟؟؟
    خیلی جالب بووود کاربابات !مهدی باباش سخت گیر نبوده کارش عالی بوووووده

  68. نه بابا خبری نیست بله برونم کجااااااااااابود ، شیرینی بردمونو بهت ، یه شام میدم ، مثل بعضیاااااااااااااااااااا خسیس نیستم ، مهدیس جون ،

    ممنون

  69. ميلاد جون ايشالا به زودي.

  70. سال اول یا دوم ابتدایی بودم که به سرم زده بود چترباز بشم خلاصه بدونه اینکه به کسی بگم رفتم 2تا از این گونیهای پلاستیکی بزرگ رو با نخ به هم دوختم و چهار طرفش رو هم با نخهای جعبه شیرینی بستم که با بستن اینا به خودم میخواستم از بالای پشت بام خونه مون بپرم پایین ولی اون روز چون باد نمیومد بیخیال شدم فرداش هم دیگه حوصله ام نزاشت که برم
    خلاصه شانس اوردم چون ارتفاع حدودا 6یا7 متری بیشتر بود

  71. منم میخوام از بچگیهام بگم:
    کلاس سوم دبستان بودم داداشم یکسال و نیمش بود
    یکروز چاه خونمون گیر کرده بود بابام سم راهگشا گرفته بود که بریزه تو چاه باز بشه این سمش شبیه به نشاسته بود. داداش کوچیکمم رفته بود این سم رو
    خورده بود!
    یکدفعه همه لباش و دهنش پر خون شد
    خلاصه مامان بابام بردنش بیمارستان ،منم ترسیده بودم نمیدونستم چکار کنم
    با خودم گفتم بذار براش دعا کنم
    منم بچه بودم براش نماز ایات خوندم!!!
    البته نترسید آخرش داداشم خوب شد.
    یعنی خوب که نشد اونجا داشته میمرده دکترا جوابش کردن
    مامانم متوسل به حضرت ابالفضل میشه همونجا شفاش میدن!

  72. اعترافاته نیماوریحانه ته خنده بود.دمتون داغه داغ

  73. اولین روزی که مدرسه رفته بودم دیدم بچه ها هی از معلم اجازه میگیرن میگن بریم آب بخوریم؟بریم دستشویی؟منم دستشویی داشتم رفتم اجازه گرفتم بعد کیفمو برداشتمو رفتم خونمون!مامانم گفت وا چرا انقد زود اومدی؟گفتم اومدم برم دستشویی!

  74. اعترافاته ح ک خییییییلییی باحال بود.دمه همتون گرم خیلی خندیدم

  75. بعضی اعتراف ها واقعا جالب بود.
    خب منم براتون مینویسم ولی هروقت یادش میوفتم دلم میخواد بمیرم:
    چند سال بیش خونه ی یکی از آشناهامون یه جشنی بود ما با خالمینا رفتیم اونجا.بعد از اینکه میوه اوردن منو دختر خالم خیر سرمون میخواستیم کمک کنیم.بشقاب هارو برداشتیم رفتیم تو آشپزخونه بعد روی میز توی آشپزخونه یه پاکت چاغاله بادوم بود دختر خالم گفت بیا یکم بخوریم.گفتم شاید یکی مارو ببینه گفته نه خیالت راحت.بعد تا رفت یدونه برداره یکی اومد تو ومارو دید.خیلی خجالت کشیدیم.بدتر از همه این بود که وقتی میخواستیم برگردیم پاکت چاغاله بادوم رو دادن بهمون البته اون موقع تقریبا7 یا8 سالم بود.
    ولی لعنتی از یادم نمیره

  76. ااااااااااامبارکه؟میلاد منظورت از بعضیا من که نبودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  77. تمنا كجايي؟ نيستين هيج كدومتون..

  78. سلام جیگراااااااااااااا من یه اعتراف جالب و خنده دار دارم که وقتی از ماه عسل برگشتم بهتون میگم!!!!!!!!!!فعلا بمونید تو کفش!!!!!!!!!!!باششششششه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  79. چرااااااااااااا بود

  80. راستش من اعترافی ندارم ک بگم چون همیشه اروم بودم شیطنت نکردم غیراز دو مورد
    با این ک بی مزس ولی میگم شمام مسخرم نکنین لطفا
    وقتی 11 سالم بود پدر موهاو سبیلش سفید شده بود خونه نشسته بود و میخواس برای اولین بار موهاو سبیلشو رنگ کنه (اونم با حنا هندی)منم تعجب کردم گفتم این دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
    گفت رنگه
    گفتم ولی خانوما موهاشونو رنگ میکنن اونم گفت چ فرقی میکنه وقتی شروع کرد ب رنگ کردن منم برای اینکه حرصشو درارم گفتم رنگش قرمز نباشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اونم با عصبانیت چن بار 4صرف خونه رو دنبالم کرد آخرش نتونس منو بگیره
    اعتراف دیگم:وقتی خیلی کوچیک بودم اومده بودیم خونه تازه ساختمون ولی چون آشپزخونش هنوز کارداشت یخچالو آورده بودن تو هال
    ی جعبه شیرینی تو یخچال بود منم چشم دنبالش بود وقتی کسی پیداش نبود رفتم ی کیک دراوردم ک یهو صدای خواهر بزرگم اومد منم با عجله نمیدونستم کیک رو کجا قایم کنم یهو رفتم سراغ کفشا و کیک رو انداختم توش بعدش ک خواهرم رفت رفتم کیک رو از تو کفش اوردم بیرون خوردم بدون اینکه چندشم بیاد

  81. خونمون طبقه دوم ساختمونه, يه بار همينجوري كه با موبايل مشغول صحبت بودم, رسيدم خونه, صحبتمون هم در مورد مسايل كاري بود, عادت دارم هميشه بدون در زدن وارد بشم و باصداي بلند سلام كنم, اون روز همين كه درو باز كردم و بلند سلام كردم با يه صحنه متواوت روبرو شدم ديدم يه خانم جوون بدون روسري از ترس داره مي لرزه. دقت كرم ديدم دكو ر خونه عوض شده, كم كم متوجه شدم خونه همسايه بالايي مونه

  82. خدای من شما پسرا شاهکاره خلقتین

  83. هه ههه ههه هه ه ه ه ههه هه ههه

  84. دستت درد نکنه میلاد با ماهم آره؟؟؟؟؟؟
    اخه شایعه کردی بله برونه وگرنه شام چه قابلی داره

  85. من پرسپولیسیم بد از اون برد خوشگلمون تو دربی من کلی ذوق کردم گفتم فردا با خیال راحت میرم مدرسه به این استقلالیا یه حالی میدم یه جوکم براشون درست کرده بودم ک (از زنبوره میپرسن تا حالا 3 تا گل تو 10 دقیقه خوردی؟زنبوره میگه نه مگه من استقلالم !)
    خلاصه من کلی ذوق کردم و باخیال راحت رفتم خوابیدم فرداشم کاملا سرحال و سر زنده بدون اینکه به ساعت نگاه کنم رفتم سر ه کلاس از در مدرسه ک رفتم تو بدون نگاه به اطرافم عین چی سرمو زیر انداختم با سرعت رفتم سره کلاسمون داد زدم
    پرسپولیسو عشششششششششششششششششقه!! حالا بیاین بگین سوبله چوبله همتون دیشب وا دادین!!!!!!!!!!
    اقا ما یه نگاه کردیم دیدیم همه بچه ها اروم نشستن سره کلاس هیچیم نمیگن رومو کردم به تخته دیدم استادمون همینجور وایساده داره منو نگاه میکنه منم همینطور مات و مبهوت فهمیدم ک دیر رسیدم نفهمیدم دیگه بعدش چی شد فقط یادمه تا اخر زنگ پشت دربودم….

  86. سلام حميدرضا, البته تعجب هم نداره, اخه انقدر به اس اس باخته بودين كه برد از اس اس يه خاطره شده بود براتون. ببينيم امشب تيمتون جه دسته كلي به اب ميده!!!!!!!!!!!!11

  87. سحر خانم منظورت من كه نبودم. درسته؟

  88. مهدی جون من یکم کسالت دارم شرمنده
    دیگه هم فکر نکنم بحث کنم با اینا به جنبه اند .خال نکردم
    فقط خودمون رو عشقه!!!!

  89. دستت درد نکنه تمنا
    حالا ک ابنجوری شد مهدی 6 دانگ مبارکت
    راضی شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  90. تمنا جون باهات موافقم , بحث كردن باهاشون مثل اب در هاون كوبيدنه!!!

  91. ديدار جون منظورت از شش دانك مال خودت رو نفهميدم, ميشه بيشتر توضيح بدي؟

  92. مهدی جون راست میگی؟جون من بگو بحث کردن باتو مثل اب در هاون کوبیدن نیست؟

  93. خب تمنا ب من گفت ک آقا میلاد 6دانگ مبارکم باشه چون از آقا میلادتعریف کردم
    منم همینو ب تمنا میگم آخه اونم همش از شما تعریف میکنه
    حالا فهمیدی منظورم چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مبارکه
    راستی بهتره از تمنا بپرسی

  94. در ضمن با امیرآقا موااااااااااااااااااااافقم

  95. راستش من 1 مامان بزرگ وسواسی دارم که پاهاش خیلی درد میکنه چند وقت پیش که مهمان داشت از من خواست که برم کمکش منم رفتم متوجه شدم که میخواد الویه درست کنه خب منم کمکش کردم وقتی داشتم الویه رو همش میزدم موهام اومد جلوی چشمم منم زدمش کنار ولی 1تار موم افتاد تو غذا تا اومدم ورش دارم مامان بزرگ اومد بالاسرم تا سرکشی کنه منم از ترسم موارو لای الویه ها قایم کردم اما وقتی از بالای سرم رفت دیگه مورو پیدا نکردم ولی هنوزم عذاب وجدان دارم امیدوارم تو بشقاب کسی نرفته باشه ..

  96. ديدار خانوم منو به همين راحتي ميبخشي به تمنا؟ اخه نظ منم شرطه ديكه,

  97. تمنا جون مباركمون باشه, عسيسم!!!!!!!!!!!!!

  98. امير جون, قرمز! ديشب! اب در هاون كوبيدن!!!!!!!!!!!!!!!!!

  99. لطفا اكه مطلب خوبي داشتين برام ايميل بديد. koshan.1361@yahoo.com

  100. مهدی زیادی جوگیر شدیا

  101. مهدیس جان کاملا موافقم………….

  102. امیر جون ، مهدیس جون، دیدار جون
    این استقلالیها همشون اینطورین، بی جنبه

    اونم از ریشه

    حنا جون خیلی باحال بود ولی ،اون مو رو کسی ندید ؟؟؟؟؟؟؟/
    من اگه ببینم دست به غذا نمیزنم ، البته ببخشیدااااااااااااا

  103. مدرسه راهنمايي بودم . يه روز بادوستام نشسته بوديم و من بدگويي ناظم مدرسه مي كردم . يهو نگام رو به پشت چرخوندم ديدم آقاي ناظم پشت سرم ايستاده و داره نگامون ميكنه . بنده خدا چيزي بهم نگفت و رفت

  104. يه روز پشت بوم بودم داشتم آنتن تلوزيون رو تنظيم ميكردم . خواستم از نور گير پاسيو از بابام بپرستم كه تلويزيون تنظيم شد يا نه وقتي در پنجره نور گير پاسيو رو باز كردم از بس حواسم پرت بود گوشم رو آوردم كنار در و گفتم الو

  105. فدایی داری مهدی جون ممنون

  106. اره واقعا میلاد!مرسی امیر جان

  107. ميلاد جون, بذار از خماري باخت بياي بيرون, بعد كوري خوني رو شروع كن, عزيز دلم!!!!!!!!!!!!!!!!!

  108. وقتی بچه بودم تازه یاد گرفته بودم تنهایی برم دستشویی اما یه روز وقتی رفتم دستشویی یادم رفت که شلوارم رو بکشم پایین و…. بابام هم پشت در دستشویی منتظر بود تامن برم بیرون

  109. مهدی جان ، شما حرص تیم خودتو بخور ، ما اگه تا اخرشم ببازیم، حرف واسه گفتن داریم ،

    ما داریم تمرین میکنیم ، فعلا

  110. سلام
    سر تولد پسر خالم رفتیم خونهشون پسر خاله م نبود همه جا رو تز ئین کردیم خلا ه پسر خالم وقتی اومد از ترس داشت سکته میکرد یهو صدای مهیبی اومد صدا جوری بود که خودش هم تعجب کرد بعد چراغ و که روشن کردیم دید ما داریم بهش میخندیم خودش داشت میترکید از خنده بعد ما با خنده داد زدیم تولدت مبارک
    پسر خالم 21 سالش بود
    اعترا فاته شما با حال بود راستی اعتراف میکنم خنده دار ترین لحظه ی زندگیم بود

  111. ميلاد جون ميدونم شما اصلا روتون كم نميشه, خصلت شما قرمزها اينطوريه ديكه. بعدشم با اين مربي نهايتا همون دوازدهم بشين همون قولي كه مربي تون داد و خيال خودشو راحت كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  112. سلام به دوسای گلم
    بچه ها اعترافاتتون خیلی باحااااال بود مرسی

  113. جوجه رو اخره پاییز میشمارن
    نیست شما دیشب گل کاشتین
    کی تااااااااااااااااا حالا دارن تمرین میکنن

    ما فعلا داریم تمرین میکنیم

  114. اعترافی ندارم فقط میخوام بگم از نظرات وصحبت های میلادوتمناوmahdis ودیدار خیلی خوشم اومد.اگه کسی خواست بهم ایمیل بده خوشحال میشم.momo_203375@yahoo.com

  115. ميلاد جون لا اقل مساوي كرديم, اونم تو خونه حريف, بعدشم ما جوجه رو اخر باييز ميخوريم!!!!!!!!!!!!1

  116. مرسیییییییییی محمد

  117. محمد جان ممنون

    مواظب باش تو گلوتون گیر نکنه هه هه هه ههه ههه

  118. مهدی جان
    مواظب باش تو گلوتون گیر نکنه هه هه هه ههه ههه

  119. سلام بچه ها
    اعترافای قشنگی بود منم میخوام یکی از کارامو واستون تعریف کنم
    یه روز تابستونی بود هوام گرم آب خونه هم قطع من که تشنم شده بود اومدم ار یخچال پارچ اب و برداشتم و اب خوردم اب هم که حسابی سرد بود ش هوس کردم دستامو توش بشورم و این کارو کردم دوباره پارچ و گذاشتم تو یخچال (البته بگم حواسم نبودش)بعد از چند ساعت بابام اومد در یخچال و از آب خورد که اون وقت صداش در اومد گفت اب یه مزه ای میده منم که تازه یادم اوفتاده بود که چیکار کردم خودمو زدم به اون راه

  120. یه حواس پرتی دیگه
    راهنمایی بودم و اون روز هم بعد از ظهری خیلی دیرم شده بود زودی لباسامو پوشیدمو خوشحال رفتم به سمت مدرسه توی را میدیدیم همه نگام میکنن با خودم گفتم شاید به خاطر خوشگلیمه(آخه راستشو بخواین یه کم خوشگلم)
    بعد با خودم گفتم اگه به خاطر خوشگلی باشه که فقط پسرا بهم نگا میکنن نه همه ی عالم دیگه یکم به شک افتادم نکنه مشکلی تو سرو ریختم باشه خلاصه یه نگاهی به پایین انداختمکه ذیذم بله دمپایی پامه داشتم میمردم نمیدونستم راه اومده رو چجوری برگردم

  121. سلام
    ماذر بزرگ من یه کوچلو (فقط کمی 9)زود عصبی میشه یه روز خیلی قشنگ آفتابی منو مادربزرگمو مامانم تو حیاط بودیم من مشغول بازی کردن اون دونفرم مشغول رسیدن به گل ها بودن
    من یه جوجه ی خوشگلهم داشتم همون روز این جوجه ی من اطراف مادر بزرگم هی میچرخید مادربزرگمم بادستش ردش میکرد باز اون میرفت مزاحمش میشد(خلاصه جوجه ی نفهمی بود)چشتون روز بد نبینه بچه ها یه هو مادر بزرگم فریاذ زد:خستم کردی و بایه دست گردن جوجه رو گرفت و بایه دست تنش تا میتونست این جوجه رو مثل لباس که آبشو میگیری پیچش داد
    منو میگین ماتم زده بود از ترس ذاشتم میمردم زوذی رفتم تو خونه تو اتاقم یه جاقایم شدمو گریه کردم تا مدتها از مادر بزرگم میترسیدم

  122. حواس پرتی
    این بار دبیرستان بودم (دوم)صبحی بودم سر سری لباسامو پوشیدکه وقت واسه رسیدن به قیافم داشته باشم به قیافم رسیدمو رفتم مدرسه توی راه باز همه نگا میکردن منم که به حساب خودم ا مطمءن بودم ریختم درسته سرمو بالا گرفتمو به راهم ادامه دادم خلاصه رسیدم مدرسه بچه ها هنوز نیومده بودن تو کلاس که رفتم 2نفر از دوستام اومده بودن منم بهون سلام کردم تا منو دیدن زدن زیره خنده گفتم مگه چی شده اونام گفتن شلوارتو پشت و رو پوشیدی منو میگی میخکوب کردم (آخه با کلی ادا از کنار پسرای محله مون رد شدم)خوذمم مونده بودم چه جوری متوجه نشدم(آخه شلوار مدرسهمو خودم تنگش کرده بودم جای دوزای خیلی ضایعی داشت)

  123. ماه رمضون بودو منم تریب مذهبی به خودم گرفته بودم جایی مهمونی میرفتیم چادرمیپشیدم اون شب خونه ی عمم اینا افطار دعوت بودیممنم طبق روال همیشه چاذر سرم کردم لحظه ی آخر که همه اماده شده بودن و(منم اماده شده بودم)میخواستن برن تو ماشین من دستشوییم گرفت گفتم الا و بلا من میخوام برم دستشویی اونجانمیرم(آخه دستشویی عمم اینا توی حیاط بود)
    خلاصه رفتیم دستشویی و شلوارو کشیذیم بالاو اومدم بیرون و رفتم تو ماشین نشستم ……..
    خونه ی عمه اینا رسیدیم بعد از کلی احوال پرسی رفتیم سر سفره نشستیم من که نشستم عمم اومد تو گوشم گفت:فاطمه جان چادرتو از تو شلوارت بیرون بیار منو میگی همونجا میخواستم بزنم زیره گریه سرخ شده بودم به خودم لعنت می فرستادم نمیدونم چه جوری اون شب تموم شد

  124. این بار می خوام بدجنس کاری دوستمو واستون بگم
    دوستم وقتی بچه بود یه جوجه داشت که یه پاش لنگ میزد یه بار گرفت توی قاب گردو قیر ریخت(خودمم نمیدونم قیر از کجا گیر آورده بود)بعد پای اون بدبخت و کرد تو قیر ……………
    وقتی این خاطره رو واسمون تعریف میکرد یک ذوقی داشت که نگو

  125. خيالت راحت باسمبه ميزنيم ميره بايين!! شما فعلا به فكر يه مربي جديد واسه تيمتون باشين !!!!!!!!!!!!!!!!

  126. این خاطره ام بر میگرده به اولین سریالی که از تلوزیون دونبال میکردم(اسمشو یادم نمیاد ولی در مورده یه شهیدی بود که خلبان بود بازیگرشم آقای هاشمی بود)خلا صه این که این آقا شهید شد تو فیلم بعذ از چند مدت (یادم نمیاد چندمدت)من آقای هاشمی رو تو یه فیلم دیگه دیدم با خودم میگوفتم خدایا این که مرده بود حالا چه جوری اومده تو این فیلم ازمامانم میپرسیدم:مامان این چه جوری زنده شده مامان بنده خدامم که نمیفهمید من چی میگم
    وبعدهافهمیدم که چه جوریاست

  127. امیدوارم از این همه خاطره ای که پشت سر هم تعریف کردم خسته نشده باشین
    یه بار منو دختر خالم که 2 سال از من کوچیکتره داشتیم لی لی بازی میکردیم کنار دیوار ساختمون,دختر خالم که داشت بازی میکرد یهو من دیدیم که داره میلرزه منم خوشم اومد رفتم خودمو بهش زدم که منم شرو ع کردم به لرزیدن که بعذش سری اوفتاذیم زمین(این اتفاقات خیلی سریع اتفاق افتادا)دیگه من هیچی نفهمیدم روز بعدش که از خواب پاشدم ,یه کم که حالم جااومد فهمیذم ذستم سوخته و(البته یه کوچلو وخدارو شکرفقط یه کوچلو جاش موندهَ) اونیم که باعث لرزش دختر خالم شده بوذ و من ازش خوشم اومده بود سیم لخت برق بودش
    خب خوذتون نتیجه ی اخلاقی رو بگیرین نگرفتین هم میتونین تجربش کنین

  128. سلام فاطمه جون ، جالب بود ، راستی اسم اون فیلم ، سیمرغ بود (شهید شیرودی و شهید کشوری، من عاشق اون فیلم بودم.

    مربیمون خوبه ، چششتون دراد،
    دارین میسوزین هه هه هه هه هه هه هه هه ه

  129. 8 ساله بودم که یه روز از مدرسه اومدم خونه گیر دادم بابا من آمونیاک میخوام امروز بچه های کلاسمون میخوردن میگفتن خوشمزس.بابابم هی میگفت بچه جان آخه اون یه مایعه اسیدیه بخوریش میمیری!منم میگفتم میخوام که میخوام
    فرداش فهمیدیم اونی که اونا میخوردن لیموناد بوده نه آمونیاک!!!!!!!!!! 🙂

  130. بیا بعد میگن چرا سوتی های زنا بیشتر از مرداس.اخه فاطمه جان این همه قر و فر فکر میکنی لازمه واقعا؟اخه عزیزم شلوارو از اولش باید تنگ بخری که نخوای تنگش کنی.

  131. ماه محرم بود با مامانم داشتیم میرفتیم بیرون که تو خیابون دوستشو دید باهم حال و احوال کردن و بعد مامانم برگشت بهش گفت سنگین شدی دیگه خونه ما نمیای منم که تمام حواسم به حرفای اونا بود حول شدم و به جای اینکه بگم سلام باصدای بلند گفتم سنگین

  132. اول که تشکر کنم از اعتراف هایی که داشتین ممنون عید عروسیه خالم بود چون اونایک پسر خوشگل دارن من یکمی مثلا خودمو میگرفتم بعد اومدن خونه ی عروس نورو ببینن من همون لحظه که فامیلای شوهر خالم اومن دستشوییم گرفت رفتم دستشویی بعد که اومدم بیرون کلی از خودم راضی بودم یک پیرهنه سرخابیه خوشگلم تنم بود بعد برای اینکه خود نمایی کنم گفتم من پذیرایی میکنم بعد مادر شوهر خالم اومد گف نسیم جان پیرهنت گیر کرده تو لباس زیرت ابروم رف همه ی فامیلای شوهر خالم داشتن یواشکی میخندیدن اب شدم رفتم تو زمین

  133. سلام من امروز با این سایت آشنا شدم.خاطرات همتون جالب بود کلی خندیدم.
    منم چندتا خاطره دارم .
    دوره لیسانس که بودم با یکی از دوستام خیلی سرکلاس می خندیدیم خدا نکنه ما با هم باشیم و نخندیم.ولی از این حرفا گذشته خیلی هم مودب بودیم جوری که همه استادامون ازمون راضی بودن.آقا یه روز سر کلاس بودیم استادمون هم داشت درس می داد منو ریحانه هم طبق معمول کنار هم نشسته بودیم.ریحانه میخواست توی جزوه من خاطره بنویسه ولی چون من خیلی روی جزوه هام حساس بودم همش خودکارو از دستش میکشیدم.اون بکش من بکش آقا هیچی دیگه یه بکش بکشی راه انداخته بودیم یه دفعه خودکار ول شد از دستمون افتاد جلوی پای استاد ما دوتا ترکیدیم از خنده.کل کلاس کوب کرده بودن از کار ما.ولی دمش گرم استادمون هیچی نگفت.

  134. تازه روزای اولی بود که بعنوان کارورز رفته بودم توی کارخونه.میخواستن مواد اولیه سفارش بدن.اسم شرکت مورد نظرشون …(نام سوری: کدخدایی) بود ونام مدیر عامل اونجا ……من به مدیر عامل شرکت گفتم بذارید من سفارش بدم اونم قبول کرد.دفترچه تلفنو برداشتم و اسم شرکتو پیدا کردم بعدش زنگ زدم اونجا با اعتماد به نفس کامل گفتم شرکت کدخدایی؟ منشی گفت بله بفرمائید.من گفتم میتونم با جناب آقای کدخدایی صحبت کنم؟ منشی از یه طرف و مدیر عامل شرکتمون هم از این طرف زدن زیر خنده این که از خنده قرمز شده بود داشت منفجر میشد.تازه اونجا بود که فهمیدم باید اول اسم مدیریت اونارو می پرسیدم .هیچ وقت یادم نمیره.خیلی خنده دار بود.

  135. واااااااااااای فاطمه جون اندشیییییییی
    کلی خندیدم واقعا باحااااال بود مرسییییییییییییی

  136. محمد اقا شما هم اس اسی هستید؟

  137. یبار رفته بودم سیتما استقلال اومدم از بلیط فروش تشکر کنم هول شدم هم اومدم بگم مرسی هم بگم ممنون بر گشتم با صذای بلند گفتم میموم یوم!!!!!!
    بد بخت یارو ترکید
    انقده خجالت کشییییییییییییییییییدم

  138. اولین بار که میخواستم شوله زرد بپذم (مامانم خونه نبود)به جای زعفرون زردچوبه ریختم
    اولین بار هم که میخواستم سوپ بپذم(بازم مامانم خونه نبود)همون مقدار که برنج واسه پلو درست کردن استفاده میکنن منم ریختم تو دیگ حالاخودتون باید فهمیده باشید که غذا چه جوری شده همونو (البته توش گوشت و هویجو سبزی ,جو هم ریختم)بدونه اینکه ادویه بزنم گداشتم جلوی بابامو, داداشم اون بنده خداهام بدون هیچ حرفی خوردن(ولی خدایی خیلی بدمزه شده بود)

  139. سلام امیر آقا
    لازم به توضیح که توی مدرسه باید فرم مدرسه رو بپوشیم و(رنگ فرم ما سبز لجنی بود)اون زمان که شلوار رنگی مدنبود ,بتونم از فروشگا خریداری بکنم

  140. بچه که بودم به رونالدو میگفتم لولاندو ,داداشمم هروقت حوصلش سرمیرفت دوستاشو دورمن جمع میکرد و بهم میگفت بگو ,اونام هرهر به من می خندیدند

  141. همیشه کارای من باعث تعویض آینه های خونمون میشه,آخه میدونین یه کارایی میکنم که میشکنن,یه بار تو حال و هوای خودم بودم دیدم توپ بستکبال جلو پامه منم گفتم یه شوتی بهش بزنم باچنان قدرتی به این توپ ضربه زدم که اگر دیوارو آینه چسبیده به اون جلوشو نمیگرفتن یه 20 متری اون ورتر میرفت,به این ترتیب آینه قدی ما شکست
    یه بارم پنجره ی اتاقم که باز بودآینه ی خوشگل اتاقمو تکیه دادم به تورش بعدار یه نیم ساعتی خواستم برم بیرون از اتاقم تا اومدم در اتاقمو باز کنم دیدم صدای شکستن اومدشروع کردم به فش دادن خودم آینهی توی حمومو بر میداشتم میاوردم تو اتاقم هی مامانم دوباره میبردش تو حموم کلی هم دعوام میکردو میگفت این یکیهم نشکنی دلت خنک نمیشه
    خلاصه سرتونو درد نیارم اینبار زلزله باعث شدکه این اینه بشکنه و من سرکوفتشو میخوردم که اگه اینه رو از جاش تکون نمیدادی اینطور نمیشد
    بعد ار این که که اینه ی اتاقم شکست هی

  142. دبیرستانی بودم ,معلمون نیومده بود ما بچه هام توی حیاط ولو بودیم ,با بچه ها گرم صحبت بودیم که دیدیم یهو مدیرمون داره مارو صدا میکنه بین بچه هام که ساده تر از من پیدا نمیشد ,منو فرستادن که ببینیم چی میگه ,من رفتمو بهم گفتش برو یه دوتا چایی واسه من و خانم جعفری(یکی از معلمای مدرسمون)بیار,منم گفتم باشه,رفتم تو آبدارخونه ودوتا چایی ریختم ,در حال رفتن به سمت دفتر بودم که یهو یه فکری به ذهنم رسید,سریع برگشتم به سمت آبدار خونه دروبرمو نگا کردم که منو هیچ کس نبینه سریع دوتا تف کردم تو دوتا استکان, با انگشتم همشون زدم,که کفش بره و با خونسردی تمام چایی ها رو بردم و………………(انتقاممو از مدیرمون گرفتم فقط اینجا خانم جعفری فدا شد,بیچاره خانم جعفری )

  143. ببخشید منظورتون نفهمیدم تمناجان

  144. هیچی افامحمد فهمیدم استقلالی هستید
    افرین معلومه فهمیده ای

  145. مهدی خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییی باحال بود کلی خندیدیم درضمن زنده بادپرسپولییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس قهرمان

  146. سلام من تازه بااین سایت اشناشدم منم خاستم یه سوتی ازمادربزرگم بگم برام خواستگار اومده بود مادرپسره گفت مااولین باریه که اومدیم خواستگاری مادربزرگمم خاست حرفی زده باشه گفت برادخترماهم اولین باره که خواستگار اومده دیگه حال من اون لحظه چطوربودبمانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننند اقامیلادخییییییییییییییییییییییییلی باحالی عشششششششششششششششششششق است پرسپولیس

  147. ماه محرم بود و با مامانم اینها رفته بودیم بیرون توراه مامانم دوستش رو دید و باهم حال و احوال کردن مامانم بهش گفت سنگین شدی دیگه سراغی ازما نمیگیری خلاصه منم که تمام حواسم به اونا بود یهو حل شدم به جای اینکه بگم سلام باصدای بلندرو به دوست مامانم کردم و گفتم سنگین

  148. تو دوران راهنمایی بودیم با همکلاسی ها شوخی های بدی میکردیم. یه روز بند کفش نفر جلوییم که از قضا پرسپولیسی هم بود به میز بستم. چشمتون روز بد نبینه این بچه متوجه نشد تا معلم اومد سر کلاس. برپا که دادن اومد یکدفعه بلند شه پاش گیر کرد. همچین خوررد رومیز که گفتم بنده خدا مرد. ابروش به لبه میز خورده بود همینجوری خون میومد منم که از ترس کپ کره بودم ولی به خیر گذشت. با یه سیلی محکم آقای مدیر تمومشد.

  149. مهدی تاحالاشوخی خوب بادوستات داشتی این شوخیاکه میگی همه خرکین منم میخوام یه اعتراف کنم:وقتی دبستان بودیکی ازبچه های کلاسمون خیلی نازمیکردمنواون هیچی باهم نمی ساختیم اون هرچندوقت یک بارجوگیرمیشددعوامیکردبامن بعدخودشم میرفت پیش مدیرمون میاوردش ازمن میگفت سونیابامن دعواکرده ازقضاهمسایه مونم بودمامانشم میوردازمن،من اگه عصبی شدم میزنم به سیم اخردیگه مامانم باهاشون حرف میزدخانمون فداش بشم خانم قوی خیلی سعی کردماروآشتی بده ولی نتونست مادوم راهنماییم باهم افتادیم ولی خداروشکراون کلاسشوعوض کرد

  150. آره سونیا جون شوخی خوبم داشتیم. ولی شوخی خوب که سوتی محصوب نمیشه فدات شم.

  151. سلام
    وایییی کلی خندیدم مخصوصا اعترافات ح ک ته خنده ست. دم همتون گرررم

  152. سلام وبلاگتون عالیه اعتراف میکنم وقتی نه ساله بودم دوست خواهرم که خیلی وراج بود زنگ زد خونمون ابجی من هم گفت اسما تو بیا جواب بده بگو خونه نیستم گفتم خب اخه چرا جواب بده گفت حوصله اش رو ندارم منم که هول شده بودم گوشی برداشتم گفتم ببخشید خواهرم میگه حوصله ات رو ندارم تازه خونه ام نیست

  153. واسه این گفتم شوخیات همه خرکین چون دلم واسه بدبخت سوخت امیدوارم ناراحت نشده باشی ازحرفم

  154. سوم راهنمایی بودم ورزش داشتیم خانممون به علت بارداریش گفت بیرون نمیریم وازبچه هاخواست توکلاس پانتومیم بازی کنن بقیه تشخیص بدن منظورشون کیه فاطمه اومدپانتومیمشوبازی کردفردمدنظرشم من بودم منم عصبانی شدم(من شوخی پذیرنیستم واسه همین نه باکسی شوخی میکنم نه اجازه میدم کسی باهام شوخی کنه)یک خط کش دستم بود اونو محکم زدم رومیزبدون اجازه زدم بیرون رفتم سمت مدیرمون کل داستانوبراش تعریف کردم اون ازخانمون خواست که ازمن معذرت خواهی کنه بعدازاون خانممون زیادبامن کاری نداشت

  155. سونیا جان قبل از اینکه نوشته هاتو ارسال کنی حتما خودت یه بار روخونی شون کن

  156. سلام
    با خاطرات امیر کلی حال کردم
    بچه که بودم یه بار تو تلویزیون یه موتورو دیدم که از پله ها پایین میرفت
    با خودم گفتم، این دو تا چرخ داره میتونه از پله پایین بره
    پس حتما سه چرخه منم میتونه
    رفتم جلوی پله های زیر زمین
    با سه چرخه رفتم توی زیر زمین
    چشمتون روز بد نبینه
    ابروم شکست
    سه چرخه ام هم همینطور
    حالا من اون پایین نشسته بودم به حال سه چرخه ام گریه می کردم.

  157. یه ترم پایینی اومده بود اتاقمون
    مام همیشه واسه ترکم پایینی ها برنامه ویژه ای داشتیم.
    بنده خدا از راه دوری اومده بود.
    میخواست بره حموم
    بهش گفتیم اینجا بدون ژتون نمیشه حموم رفت.
    اونم اون روزو بی خیال شد
    فردا صبح زود منو از خواب بیدار کرد
    ازم پرسید ژتون حموم رو از کجا باید بگیرم؟
    منم گفت برو پیش سرپرست خوابگاه
    رفته بود پیش سرپرست خوابگاه گفته بود ژتون حموم میخوام
    طرف دوزاریش افتاده بود که آقا سرکاره
    گفته بود من تموم کردم
    اگه عجله داری برو پیش مسئول اتوماسیون
    بنده خدا لباس پوشیده بود و رفته بود دانشگاه پیش مسئول اتوماسیون
    از اون طرف مسئول خوابگاه با مسئول اتوماسیون هماهنگ کرده بودن که آقا رو بیشتر بدوانند
    پسره رفته بود پیش مسئول اتوماسیون
    فرستاده بودنش پیش مسئول رفاه دانشجویی.
    این آقای ترم پایینی با یه اعصاب خورد و خاکشیر میره پیش مسئول رفاه دانشجویی
    نگو اون آقا هم با بقیه هماهنگ شده بود
    بهش گفته بود
    برای صرفه جویی در مصرف کاغذ دیگه ژتون صادر نمیشه
    در عوض یه اسم رمز، هر روز به مسئول خوابگاه گفته میشه که شما میتونی با اون بری حموم
    هرکی هم جلوت رو گرفت سریع اون اسم رمزو میگی
    خلاصه این بنده خدا بعد از کلی دوندگی بر میگرده خوابگاه و اسم رمزو از مسئول خوابگاه دریافت میکنه
    اسم رمز “من دیشب رفتم جنوب، واسه همین الان دارم میرم حموم”
    بنده خدا تا چند وقت کارش دریافت اسم رمز حمام از سرپرست خوابگاه بود!

  158. جای کیانا اینجا فقط خالیه کسیم چیزی نمیگه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    6 ساله بودم مامانم 2تا جوجه برام خرید یکی زرد یکی صورتی . من از بچگی از رنگ زرد بدم میومد. دو روز بعدش جوجه زرد رو از پاش بلند کردم میچرخوندمش بعد چند دیقه پای جوجه ی بدبخت کنده شد(دقیق یادم نیست چه جوری پاشو کندم) از ترسم جوجه رو وسط حیاط ول کردم رفتم تو اتاقم. لباسام و دستم خونی شده بود پای جوجه تو دستم مونده بود سریع پای جوجه رو تو کمد داداشم گذاشتم خودم رفتم لباسامو عوض کردم و دستامو شستم رفتم با عروسکام بازی کردم .مامانم رفت حیاط جنازه ی جوجه ی بیچاره رو دید اومد اتاق منو داداشم گفت چه بلایی سره جوجه ی بیچاره اوردید؟ داداشمم تازه اومده بود خونه به مامانم گفت مگه چی شده؟ منم دستو پامو گم کرده بودم بلند شدم به مامانم گفتم خودم دیدم شاهین پای جوجومو کند گذاشت تو کمدش! شاهین فقط به من یه نگاه انداخت مامانمم به هر دوتامون چپ چپ نگاه میکرد و با نیش خند از اتاق رفت بیرون! بعدش شاهین تا جاییی که تونست منو زد!

  159. وبلاگتون عالیه کلی خندیدم.

  160. سلاااااااااااااااااام کیانا جوووون
    خییییییلی بدجنس بودی شیطون
    حالم بد شد جوجه بیچاره

  161. فاطمه من منظورتونفهمیدم من قبل از اینکه ارسال کنم چندبارمیخونمش ولی مشکلی نمیبینم تونوشتم

  162. سونیا جان حتما میخواد بین کلماتت ی جای خالی بزاری آخه به هم چسبیدن خوندنش وقت میخواد

  163. اگه مشکل اینه ازاین به بعدفاصله میدم مرسی دیدارکه گفتی

  164. خواهش میکنم سونیاجون
    البته شاید منظور فاطمه چیز دیگه ای باشه

  165. سلام بچه ها من اومدم!!!!!!!!!!میخواین اعتراف کنم یا نه!!!!!!!!!
    میدونید واسه چی از شما می پرسم اخه اعترافم مربوط به شوهرم میشه میترسم هنوز از ماه عسل بر نگشته طلاقم بده!!!!!!حالا اعتراف کنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟

  166. اعتراف کن عزیزم
    باید جالب باشه
    نترس شوهرت طلاقت نمیده از کجا باید بفهمه !!!!!!!!!!!!!

  167. اون نفهمه!!!!!!!!نمی شناسیش دیدار جون از من و تو زرنگ تره عزیییییییزم!!!!!!!؟؟؟حالا چی می گی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگم یا نه؟؟؟؟

  168. بگوووووووووووو نیوشا میشنویم

  169. فعلا مهمون دارم بعد که رفتند براتون میگم!!!!!!!!!!!
    اخه 2 الی3 روز میمونن!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باشه؟؟؟؟؟؟؟؟

  170. سلام…..
    من تازه واردم….من و بین خودتون به زور جا کنین..
    اعتراف زیاد دارم…از بچگی شروع میکنم…..اونایی رومیگم که خنده دار تره….
    خواهر بزرگه ام عادت داره وقتی می خوابه دهنش بازه ….حتی به بچه اش هم سرایت کرده..
    منم اومد نشستم بالا سرش …..هی بستم …هی باز شد ….بستم …باز .شد …
    اومدم به مامانم گفتم مامان ببینش داره لج بازی میکنه …ادبش میکنما ….مامانم اصلا از ماجرا بی خبر گفت برو برو…..ادبش کن …ادبش کن
    منم گرفتم سیخ جارو ورداشتم به تعداد زیاد …کردم تو حلقش …..
    ههههه….

  171. سلام الی به گروه ما خوش اومدی!!!!!!!!
    بچه ها شما هم موافقید الی عضو گروه مابشه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟حتما جواب بدین!!!!!!!!!!!1

  172. سلام به همه بچه ها
    یه بار رفته بودم خونه یی یه بنده خدایی واسه نصب آنتن بهعد که کارم تموم شد بنده خدا واسم چایی آورد توی پله ها داشتم چایی مو میخوردم که صاحبخونه اومد پایین گفت اوستا شرمنده / وسط حرفش فکر کردم میخواد بگه ببخشید منم سریع گفتم شما شرمنده

  173. سلام
    یادمه بچه بودم تو روستا زندگی میکردیم یه گوساله داشتیم که مریض بود
    پدرم میخواست از شر گوساله مریض خلاص بشه یه بنده خدای آمده بود که گوساله رو بخره منم اونجا حضور داشتم
    بابام هی از گوساله تعریف و توصیف میکرد من پریدم و سط حرفش گفتم نه بابا مگه خبر نداری گوساله مریضه امروز و فردا میمیره بابام یه نگاهی تهدید آمیزی بهم کرد هیچی نگفت
    بعد ازینکه خریدار رفت آقا چشمتون روز بد نبینه

  174. سلام میلاد جان
    اگه منظورت با منه که
    ممنون خوش باشید

  175. اره رسول جان هم با شما م هم با الی جون ، با یه تیر دونشان
    رسول جان ،من 4سال کارم، برق کاری بو د ، ولی رشته تحصیلی من نقشه کشی صنعتی بود هردوتا رو دوست داشتم ، ولی نقشه کشی رو تا دانشگاه اعدامه دادم ، بعد………………..

    تونصب انتن حرف اولو میزدم ، تا دستگاه صاف نمیگرفت ، ول نمیکردم ، هر چند دست مزدش پایین بود ، ولی کیف میکردم ، به سختی تصویر صاف تحویل میدادم

  176. بچه که بودیم تابستونا میرفتیم روستا
    یه روز بغیر از برادرام و پسر دایی و دختر داییم هیشکی خونمون نبود
    تا اینکه ظهر شد دختر داییم گفت که من میخوام نهار درست کنم
    من هم که به خیال خودم خواستم لجبازی کنم گفتم نه دست پخت تو خیلی خوب نیست امروز همه نهار مهمون من اونم قبول کرد
    خلاصه من برای اینکه کلاس بزارم رفتم ازتوی یه کتاب آشپزی تیکه پاره یه غذای خارجی مانند پیدا کردم که تا حالا اسمشم به گوشم نخورده بود خلاصه همه مواد رو کمم طبق دستور پختش میریختم تا اینکه رسیدم به جایی که نوشته بود “حالا برگه ی زردالو رو اضافه میکنیم”
    من که نمیدونستم منظورش از برگه زرد آلو چیه فکر کردم اشتباه چاپیه و منظورش همون برگ زردآلو بوده خلاصه رفتم یه مشت برگه زرد الو اونم تازه ی تازه از تو باغ کندم ریختم توش نمی دونین چی شده بود وقتی که بوش میکردی اولش سرت گیج میرفت بعد حالت تهو بهت دست میداد خلاصه بعدش که همه فهمیدن چقدر مسخرم کردن

  177. اولایی که فهمیده بودم زمین گرده ، توی فضا قرار داره، واطرافشم هیچی نیست و همچنین و ما روی این زمین گرد داریم زندگی میکنم
    پیش خودم فکر میکرم اگه یکی شروع کنه به کندن یه چاه عمیق بطوری که از اون طرفش دربیاد باتوجه به اینکه ما توی فضا هستیم آیا اونی که چا رو کنده میفته پایین یا نه

  178. یادش بخیر دوران دبیرستا ن سرم رو با ماشین کوتاه میکردم
    یه دفعه برادرم سرم رو قشنگ که کوتاه کرد گفتم خوب دیگه دستت درد نکنه حالا ماشین رو بده خودم یه صفایی به ریشو سبیلمم بدم
    هیچی شماره ماشین رو صفر کردم همینجوری که داشتم اون چنتا تار ریشو میزدم یهو دیدم که جلوی سرم 5-6 تا شاخ مو رو کوتاه نکرده اومدم خودم کوتاش کنم ولی چون یادم نبود که شماره ی ماشین رو صفر کردم یکهو به اندازه یه بند انگشت از جلوی سرم رو اشتباهی با شماره صفر زدم خیلی ضایه شده بود یا میبایست تمام سرم رو با همون شماره صفر بزنم یا اینکه یه چند روزی مدرسه نرم … یکدفعه بفکرم زد اونجایی رو که خراب کرم رو پانسمان کنم و به هم کلاسیام بگم که سرم شکسته
    خلاصه فرداش اول بایکم جوهر خودکار اون قسمت سرم رو قشنگ قرمز کردم بعدم پانسمانش کردم رفتم مدرسه

  179. علی جان خیلی خیلی باحال بوووووود

  180. سلام میلاد جان ؟
    ببخشید میتونم بپرسم بچه کجایی؟؟ (اهل کجایی)

  181. یادمه یه روز رفته بودم نونوایی موقع برگشت دیدم یکی از دوستام که خیلی باهاش شیشم از سر کوچه داره از پشت سرم میاد پشت دیوار قایم شدم وقتی خوب که بهم نزدیک شد نگاه نکردم ببینم خودشه یانه یه لگد محکم بهش زدم
    دیدم اون نیست یکی دیگس

  182. گیلان، صومعه سرا، در حال حاضر ساکن کیش

  183. یه دفعه داشتیم دوچرخه سوار ی مکردیم بادوستام ،دوستام بلد نبودن یه دوچرخه روکنترول کنن منم مغرورشدم گفتم من بلدم ،بعدبابچه یه مسابقه گذاشتیم ازبس از دوچرخه سواری اوناخندیدم باکله رفتم تودیواربه جااینکه ازدردگریه کنم ازخنده رودهام پیچ پیچی شد بعدازکلی خنده تازه فهمیدم درد دارم …

  184. میلاد چه طوری اونجا میتونی زندگی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ادم می پزه؟؟؟؟؟ واییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی خیلی گرمهههههههه!!!!!!درست نمی گم میلاد جان

  185. یه بار رفته بودم کیش فروشگاه پردیس1 می خواستم از پردیس 1 بروم پردیس 2 بین این دو تا فروشگاه یه صفحه ی برقی بود که باهاش از این پردیس به اون پردیس می رفتند من اشتباهی روی صفحه ی برعکس رفتم هرچی راه میرفتم میدیدم نمیرسم بعد دیدم خالم صدام میزنه میگه اشتباه رفتی وگرنه من همینجوری میرفتم.

  186. وای نامردی بوده شما که به خانواده ات گفتی به بقیه هم میگفتی

  187. اره نیوشا جان ، گرمه ولی زیر کولریم،
    فرناز جان کلی خندیدم ، من رفته بودم دفتر داشتم میومدم، یه بنده خدای رو دیدم ، برعکس داشت میومد ، سنش زیاد بود میومد، نمیتونست ، دوباره میومد، تا اینکه…….

  188. یکی ازهمکارام۳ماهه بارداره دیروز سرکار یه کفش پاشنه بلندپوشیده بودکه وقتی که راه میرفت تق تق صدا میکرد،یکی ازهمکاران مذکربهش گفت بابااین کفشو عوض کن هی صدامیده میره رومخمون ،منم خواستم بگم اشکالی نداره یواش یواش بایدکفش پاشنه تخت بپوشین دیگه چون سختتون میشه،خیلی شیک گفتم خانم…دیگه یواش یواش بایدبرین روتخت‏!‏‏!‏ سکوت چندثانیه ای وبعدانفجار خنده ی همکاران گرامی.‏)‏‏)‏‏)‏ خودمم غش کردم‏(‏‏(‏‏(‏‏)آبرو واسم نموند

  189. یادمه وقتی بچه بودم چندتاجوجه داشتم که ازشون خوشم نمیومد یه فیلم دیدم که آدمارو اعدام میکنن،بعدچند روزتصمیم گرفتم این بلاروبه سرشون بیارم یکی یکی اعدامشون کردمو گذاشتم زیر خاک تاکسی نفهمه هنوز که هنوزه هیچکس نمیدونه ،تازه چند روزپیش مامانم دوباره یادشون افتاد ,بچه هابهشون بگم یانه -گزینه ۱بگو،گزینه۲نگو ،لطفا نظرخودتون روکامنت بزارید،به شرکت کنندگان محترم به قیدقرعه جوایزی اهدامیگردد

  190. بله میلاد جان خودمم اون روز به جای اینکه شرمنده بشم از روی صفحه که اومد کنار حالا بخند کی نخند اصلا نمی توانستم راه برم

  191. یه بار رفته بودیم خانه ی زندایی مامانم که خیلی تعارفیه پشت سر هم میوه و شیرینی تعارف می کرد خاله ی منم که میخواست با کمال ادب به این تعارفات جواب بده گفت باشه زندایی شما خودتونم بخورین چیز قابل داری نیست که.

  192. بچه که بودم چون بابام دبیر بود و من خودم عاشق خواندن بودم تقریبا زودتر از بقیه بچه ها می توانستم بخوانم یه بارهمه ی معلوماتم را جمع کردم که یک کلمه را بخوانم اون کلمه nazere keyfi بود من با تمام اعتماد به نفس گفتم بابا nazere kifi چه کار میکنه؟؟؟ هنوزم که هنوزه بابام ازم میپرسه فرناز راستی nazer kifi چه کار میکرد.

  193. سلام
    بچه که بودم خانواده ی ما وعموم اینا رفته بودیم جنگل ,کنار جنگل یه زمین تخت بود که توش کلی حلزون بوذ حلزونا توی لاکشون بودن من و دختر عموم که 1 سال ازم بزرگتره ,,هنوز حلزون ندیده بودیم ,به خاطره اون خونه های خوشگلی که پشتشون داشتند,موقع رفتن,کلی حلزون توی دامن پیرهنامون ریختیم ,بی خبر از اینکه اینا یه روزی از خونشون میان بیرون,خلاصه رفتیم توی ماشین نشستیم,توی راه بودیم که یهو صدای جیغ دختر عموم بلند شدنگاش که کردم دیدم تمام حلزونا از لاکشون در اومدنو دارن تودامنش حرکت میکنند,منم که از ترس مرده بودم چشامو محکم بستمو دامن پیرهنمو که بسته بودم با قدرت بیشتری این بار نگه داشته بودمو هی جیغ میزدم,مامانم بنده خدا میگفت خب بدار من اینا بریزم بیرون ,ولی گوشم بده کار نبودو هی جیغ میزدم,بعدشم مامانم یه چک درستو حسابی بهم زدو منم دهنمو بستمو گداشتم که اونا رو بریزه کف ماشین,ا

  194. کلاس اولی که بودم,یه روز توی مدرسه متوجه شدم یه چیزی داره تو کفشم ووول میخوره(فکرشو نمیکردم که یه جونوری چیزی داخلش باشه)هی با مداد جای که ووول میخوردو فشار میدادم,کفشمو به درودیوار میزدم,به میله ی نیمکت,خلاصه تا ظهر در گیر بودم,ظهرکه رفتم خونه مامانم تو حیاط بود,اینو که بهش گفتم بدون هیچ مقدمه چینی گفتش که حتما یه چیزی تو کفشته تااینو مامانم گفت 2هزاریم افتادو ,منم شروع کردم به جیغ و گریه و زدن کفشم به درو دیوار,مامانم میگفت بزار خب اونو از کفشت بیرون بیارم دیگه,ولی من نمیزاشتم,دوباره مجبور شد به زور متوصل بشه,وقتی که کفشو ازپام در اورد من شروع کردم به جیغ زدن و تکوندن پام,که نکنه اون سوسکه نابکار روپام باشه

  195. خداوند بندگان خطا کارش راببخشه
    یادمه وقتی که حدودا 10 یا 12 ساله بودم پسر همسایه مون چون خیلی کوچیک بود (حدودا 5 یا 6 ساله ) و همبازی هم نداشت بنابر این گه گداری میامد خونه ی ما تا با برادر کوچیکی من که چند سالی ازش بزرگ تر بود بازی کنه
    آقا جا تون خالی یه روز که من اصلا حوصله هیچکی رو نداشتم و برادرم هم خونه نبود که باهاش بازی کنه این شاخ شمشاد که اسمشم امیر حسینه اومده بود خونه ما
    نمی دونم چی شد که ما دوتایی رفته بودیم توی حیاط کنار شیر آب نشسته بودیم اتفاقا شیلنگ اب هم برای آب دادن باغچه به این شیر وصل بود ؛ضمنا بگم که شیر اب روی حیاط ما از این شیرهای گازی بود (شیری که به شیلنگ گاز وصل میشه یعنی با چرخش 90درجه ای کاملا باز میشه)
    من هوس کردم از این شیلنگ آب بخورم ؛ خلاصه جلوی این بچه هی ادا در آوردم تا که اونم هوس کنه و ازم خواهش کنه که براش آب بدم بخوره ولی چون یکم خجالتی بود حرفی نزد و این لج من رو بیشتر کرد
    یه دفعه بهش برگشتم گفتم امیر حسین اب میخوای ؟ بدبخت هم از خدا خواست و ok داد من که یه فکر شیطانی به سرم زده بود گفتم ببین باید این شیلنگ رو بزاری تو دهنت منم کم کم شرو بازش میکنم تا بتونی آب بخوری
    اون بیچاره هم که به من اعتماد داشت شیلنگ رو کرد توهنش
    من اولش مثلا شیرو براش باز کردم . ولی در اصل مچ دستم رو یکم حرکت داده بودم ،حالا نگو بدبخت هی داشت زور میزد و به شلنگ خیره شده بود. ولی آبی در بین نبود در همین هین که هواسش نبود من از خدا بیخبر شیرو تا ته بازکردم …
    باور نمیکنین برای یه لحظه چشماش داشت از حدقه میزد بیرون ،آب با فشار از جفت سوراخ های دماغش داشت فواره میکشید بیرون اما جالبیش اینجا بود که بیچاره هنوز گیج و دستپاچه بود و عقلش نمی رسید که شیلنگ رو بکشه از تو دهنش بیرون
    من هم که از یه طرف داشتم از خنده ریسه میرفتم قیافه ای حق بجانب به خودم گرفتم و با منت بهش گفتم:
    امیر حسین ، بچه مگه بلد نیستی از شیلنگ آب بخوری که داری اینجوری خودت رو خفه میکنی ؟
    اون بیچاره هم که هنوز داشت سرفه میکرد و از تو دماغ و دهنش اب میومد
    با یه حالت تعجب خاصی گفت علی فکر کنم شیرتون خرابه ها
    نتیجه : من در اون سن واقعا کار احمقانه ای کردم چون شوخی شوخی داشتم بچه ی مردم رو به دیار باقی میفرستادم(واقعا از کارم شرمنده ام )

  196. مهدیس جون پس هم میگم هم نمیگم اینجوری خوب میشه دیگه ولی سولمازجون دیگه میدونه ولی خواهرخودمه به کسی نمیگه

  197. اره خوب میشه قودقودقوووووووووووووووووووودا

  198. معلومه که میشه فقط یکم گیج میشن

  199. پیششششششششششششششششا پیش عیدتون مبارک>
    نماز روزه ها قبول

  200. سلام وبلاگتون بمب خنده است راستی خبری از مهدی نیست یعنی به این زودی از اقا میلاد کم اوردن هه هه هه راستی اقا میلاد جریان این 4 شماره اخر اسمتون چیه

  201. هستی جان چند بار گفتم ، بدت نیاد ، خسته شدم گفتم، ما دو تا دوست بودیم ، هر وتا اسممون میلاد، همیشه با هم بودیم ، بخاطر یه چیزای ، از چند تاشماره تو یه جای، 4تا شماره برداشتیم شد> milad 0852 , milad 0001
    الان 2ساله میلادم عمرشو داده به شما>

    نه هستی جون بچه هاجای دیگه سرشون گرمه تو قسمته، خاطرات جالب از دهه شصتی ها، برو اونجا

  202. عیییییییییییییییییییییییییییییییییییییید مبارک

  203. اقا میلاد من رفتم اونجا ولی از حرفاشون چیزی سردر نیاوردم میشه بگین جریان چیه خیلی نوشته هاشون عجیب غریب بود.

  204. هستی جون ، منم زیاد از جمع شون خوشم نیومد ، زیادم توجه نمیکنم به نوشته هاشون ، ولی دوستای خوبی هستن، اول صحبت خاطرات گذشته بود ، بعد دیگه……..

  205. سلام هستی خانوم. کم کم عادت میکنی. فقط مطمئن باش تو هیچ سایت دیگه ای جمعی با این صمیمیت پیدا نمیکنی. توی اون صفحه دهه شصتی ها هم که ازش چیزی سر در نیاوردی همش یه جورایی تقصیر من بود که یه چند روزی از لحاظ روحی بهم ریخته بودم ولی انقدر بچه ها بهم حال دادن که واقعآ مدیونشونم.

  206. سلام بچه ها من بالاخره مرخص شدم.

  207. سلام امیر جون ، خوبی عزیز ، ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  208. سلام بچه ها
    اقا مهدی و میلاد خان خودتون رو برا کل کل کردن با همدیگه اماده کنید که جمعه دربی ه ولی من نمیتونم ببینمش اخه جمعه میخوایم بریم مسافرت مجبورم از رادیو بازی رو دنبال کنم تازه یادم نره پرسپولیسو عشقه راستی امیر جان خوش اومدی. خدایی اعترافای تو از همه باحال تر بود

  209. مرسی میلاد جان بهترم خدارو شکر ولی دست و پام شکسته.

  210. ممنون هستی جان.راستی میدونستین اف سی کیسه تهران قراره جمعه سوراخ سوراخ شه؟(اولین کرکری مال خودمه پرسپولیسی ها کجایین؟)

  211. خوووووووووووووووووووووووووووووووش اومدی امیر

  212. امیر نیومده کوری خونی رو شروع کردی؟ بعد بازی حالتو میپرسم عزیزم. بازم خوشحالم که سر حالی.

  213. این که چیزی نیست بیست و نهم که قرار بود بازی باشه تازه بهوش اومده بودم همه حالمو میپرسیدن من بهشون میگفتم بازی چیشد بعد که فهمیدم بازی افتاده واسه جمعه کلی خوشحال شدم که از دست ندادمش

  214. امیر جون پس حالت خیلی خراب بوده!

  215. ای،اگه شما هم با دوتا وسیله سواری تصادف میکردی همین جوری میشدی

  216. میلاد هیچ وقت آرزو نمیکنم بچه ای مثل تو داشته باشم.بیچاره مادرت باید به عنوان مادر نمونه انتخاب بشه.راستی……..آّّّّّّّّّبببببببببببببببببببببیییتته

  217. مرمر جان اگه منظورت با منه، خدا را شکر میکنم ، که مادرم تونیستی ،

    بیچاره مادرت ، که تورو به دنیا اورد

    از خداتم بخدا، پسری مثل من داشته باشی، کوچولو

  218. ادمین چه خبره؟ چرا کسی اینجا نیست ؟

    یه چندتا موضوع جنجالی بزار ، یه خورده کلکل کنیم

  219. سلام من برگشتم ولی مثل اینکه در نبود من همچین بحث داغی نداشتین

  220. سلام
    مرسی بچه ها کلی خندیدم مخصوصا واسه فاطمه
    منم وقتی که بچه بودم یه جوجه رنگی داشتم یه شب خیلی جیک جیک میکرد برداشتم گذاشتمش رو شیکمم که ساکت شه بعد بزارمش سر جاش اقا نگو من خوابم برده صبح که بیدار شدم دیدم بیچاره تخت شده با تشکم یکی شده
    هنوز هم که هنوزه جیگرم کباب میشه واسش

  221. سلام ترمه جون
    خوش اومدی به جمعمون………

  222. سلام به همه بچه ها
    مرسی لیلا جون
    جمع با حالی دارید

  223. یه روز مامانم و دختر عمم و میرن سر کوچه سبزی بخرن وقتی مرده داشته سبزی هارو می کشیده مامانم یادش می افته که تره نگرفته یک ان هول میشه میگه تره اقا یه ذره حاجی بزار روش همگی منفجر شده بودن از خنده دختر عمم انقدر خندیده بوده که جیش می کنه تو خودش از خجالت تا خونه ما دوویده بود.

  224. سلام مطالبتون عالی بودنننننننننننن مرسی از همتون بچه ها

  225. جالب بود. كلي خنديدم

  226. یروز که مامانم ماشنوبره بود کارواش شبش رفتیم بیرون اخه ماشینش همیشه کثیف بود شکر خدا منم اون روز به هوای اینکه هنوز ماشی کثیفه شیش فکر کردم شیشه ی ماشین پایینه شیشه نوشابمو اومدم پرت کنم بیرون محکم زدم به شیشه ازشانس بده ما شیشه نوشابه نصفه بود ریخت رو موهامو صورتم بعدش برگشتم دیدم یه ماشین پره پسر به عقلم شک کرده …….

  227. دیروز خونه ی خالم بودیم که دیدم پسر خاله ی جیجرم دوست دختر تازه اش راهم اورده تا با ما اشنا بشه بعد هم باهم برن رستوران. خیییییلی دختر مزخرفی بود خیلی خشک و بی شعور .همین بود که یه نقشه ی شیطانی به ذهن منو پسرداییمرسید پسر خالم لباسشو اتو کرده بود وگذاشته بود روی صندلی ورفته بود حموم.منوپسر داییم باناخن گیر چند عدداز دکمه ها که در ناحیهی شکم بسته میشن رولای ناخن گیر گذاشتیم.پسر خاله ی محترم لباس تنگشو پوشیدوتاخاست بره خاله جان اسرار کرد بمون چایی بخور خلاصه ی ماجرا پسر خاله تااومد کنار دوست عزیزش بشینه دکمه ها باصدای بدی پرتاب شد روی میزوابروش جلوی اون دخترهی بوق رفت اخه میدونید اون بدن سازی رفته وبه همین خاطر لباس خیییییییلی تنگو جذب بودوبدتر این بود که جوری صحنه سازی شده بود که فقط دکمه های روی شکم در رفته بود

  228. وااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا چه وحشتناک بابا شما دیگه کی هستین

  229. بچه که بودم همیشه دوس داشتم بدونم مثل تو فیلما که تا با چچوب میزنن تو کمر یکی طرف بیهوش میشه واقعا همین جوریه یا نه خلاصه یه روز با داداشم دعوامون شد یکی زدمو سریع دویدم رفتم تو باغچه باغچه ماهم همچین درختاش زیادن در حدی که میشه پشتشون قایم شد داداشم امد دنبالم من پشت درختا بودم منو ندید ،دیدم یه چوب کلفت افتاده کنارم گفتم بذا از پشت بزنم تو کمرش ببینم غش میکنه یا نه خلاصه با تمام توانم و ناجوانمردانه از پشت زدم تو کمرش بیچاره داداشم جا به جا غش کرد کف باغچه پهن شد و من بیرحمانه اومدم تو خونه نشستم کارتونمو دیدم فقط میترسیدم اگه هوش بیاد منو بکشه بعد یه ساعتی دیدم اومد تو خونه میخنده خیلی میترسیدم منو بزنه بهش گفتم دردت گرفت گفت چی دردم گرفت فهمیدم اصن نفهمیده من زدمش ما هم به روی خودمون نیاوردیم

  230. عید بود من تو آشپزخونه بودم که مهمون اومد منم داشتم ظرف میشستم تا حالا اون مهمونارو ندیده بودم فقط میشنیدم که بابام میگه بهزاد جان عزیزم شیرینی بردار میوه بخور ….
    بابا که با اون لحن حرف میزد فک کردم بهزاد یه بچه کوچیکه یه دیس شیرینی پفکی برداشتم گفتم بچه ازینا خوشش میاد بلند سلام دادمو گفتم الان من واسه بهزاد جان عزیز دلم شیرینی پفکی میارم بعدش رفتم پیش مهمونا پسره سرشو بالا نکرد منم رفتم تو آشپزخونه انقد حول بودم زدم بشقابو شکوندم
    چند ماه بعد تو خونه بودم داشتم بلند بلند شعر میخوندم و از صدای خودم لذت میبردم گاهی هم وسطش مسخره بازیو این چیزا وسطش دیدم یکی میخنده آروم رفتم دیدم در خونمون باز بوده بهزاد اومده تو راهرو بعدش به روی خودم نیاوردم رفتم مامانمو صدا زدم خداروشکر از اون روز به بعد این پسررو ندیدم

  231. اعتراف مي كنم كه حدود 6 سالم بود كه از بابام 10 تومن از اون كاعذي ها كه عكس مرحوم مدرس رو داره پول گرفتم برم بقالي سر كوچه واس خودم چيزي بخرم رفتم پولو كه دادم بقالي گفت گوش نداره من هم حيرت زده به عكس نگاه گردم به يك قيافه حق به جانب عكس نشون دادم گفتيم اينكه گوش داره ……… يعني طرف از صندلي افتاد پايين…..

  232. اعتراف می کنم هیچ وقت عضو هیچ جمعی نبودم جمع شما اولین جمعیه که ازش خوشم می یاد مخصوصا امیر و میلاد و مهدیس امیدوارم منو توجمع دوست داشتنی تون بپذیرید

  233. اعتراف می کنم اول دبیرستان درس فیزیک رو نخونده بودم معلم هم گفته بود امتحان می گیره وقتی ورقه رو گذاشت جلوم دیدم اندازه 2 نمره هم بلد نیستم خلاصه امتحان تا اخر زنگ ادامه داشت وقتی زنگ خورد همه داشتن ورقه هاشون رو می دادن من طی یک عملیات انتحاری ورقه رو گذاشتم تو کیفم جلسه بعد با لحن خیلی ناراحتی گغت خانم شریعتی باعرض شرمندگی من ورقتون رو گم کردم اما مطمئنم که شما 20 می شدید اون موقع حس پیروزی داشتم اما الان عذاب وجدان دارم راستی منم پرسپولیسیم

  234. اعتراف میکنم یه شب ساعت دونصفه شب پتوموانداختم روی شونم وتوی خواب رفتم زنگ خونه ی همسایمونوزدم که بابچه هاش که دوقلوبودن بازی کنم وقتی همسایمون گفت کیه من هیچی نگفتم مامانم وبابام که صدای درحیاطوشنیدن اومدن ازتوکوچه جمم کردن ومن توی عالم خواب وبیداری صدای خنده ابجیامومیشنیدم جالب اینجاست صبح که بلندشدم یادم بوددیشب چکارکردم ولی فکرمیکردم خواب دیدم خلاصه ازاون به بعدتایه مدتی مامانم شباپاموبانخ به خودش میبست که دوباره آبروریزی نکنم

  235. سلام یه اعتراف جالب .
    مراسم جشن تولد پسر عموم بود من شدم فیلم بردار چشمتون روز بد نبینه از اول مراسم تا آخر مراسم اینقدر فکرم مشغول بود که کل مراسمو با دوربین آماده به کار گرفتم روشنش نکرده بودم خدا رحم کرد با دوتا دوربین گرفته بودن

  236. یه اعترافه جالب تر
    یه کار برام پیش اومد رفتم کردستان بعد…
    از فرودگاه کرمانشاه مستقیم رفتم ترمینال اتوبوسای کردستان سوار اتوبوس شدم اینقدر خسته بودم که خوابم برد می خواستم سقز پیاده شم ولی خستگی نذاشت وقتی از خواب پریدم رسیده بودم سنندج دوباره سوار اتوبوس شدم 3ساعت راه رو دوباره کوبیدم تا سقز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *