مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ
مدل لباس, مدل مانتو

سریال ماه پیکر تصاویر و داستان قسمت آخر سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر | تصاویر و داستان قسمت اخر سریال ماه پیکر

سریال ترکی ماه پیکر داستان قسمت آخر سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر Kösem Sultan اخیرا ساخته و در حال پخش می باشد که این سریال داستان زندگی ماه پیکر یکی از زنان تاریخ ترکیه می باشد . در زیر بیوگرافی ماه پیکر و همچنین داستان سریال ماه پیکر را مشاهده میفرمایید .

کوسم سلطان kosem sultan

ماه پیکر کیست ؟

ماه پیکر یا کوسم سلطان (به ترکی استانبولی: Kösem Sultan ) متولد حدود ۱۵۹۰ – درگذشته در ۳ سپتامبر ۱۶۵۱

نام کامل به ترکی استانبولی: Devletlu İsmetlu Mahpeyker Kösem Valide Sultan Aliyyetü’ş-Şân Hazretleri

همچنین معروف به ماه‌پیکر سلطان همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم، مراد چهارم، شاهزاده سلیمان، شاهزاده قاسم، عایشه سلطان، فاطمه سلطان، گوهرخان سلطان و خان‌زاده سلطان بود. وی خاصگی سلطان احمد یکم بود.

کوسم سلطان مانند خرم سلطان یکی از زنان بسیار با نفوذ عثمانی بود و به برادر احمد یکم، مصطفی یکم، کمک می‌کند به سلطنت برسد و زمانی که پسرانش مراد چهارم و ابراهیم یکم به سلطنت رسیدند چندین دوره والده سلطان بود.

کاروانسرای والده‌خان را در زمان سلطان مراد چهارم والده کوسم سلطان ساخته است. هدف کوسم سلطان این بوده که درآمد این کاروانسرا وقف مسجد چینی‌لی بشود که در اسکودار خود ساخته بود. در کتاب حدیقه الجوامع اثر ایوان سرایی حسین افندی نوشته شده که مسجد چینی‌لی که آن را والده‌خان ساخته است، درآمدش براساس وقف کاروانسرای والده‌خان بوده است.

 

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر :

گفته شده این سریال ادامه سریال حریم سلطان می باشد که در مجموعه فیلم قرن باشکوه  ( The Magnificent Century ) ساخته شده و از خاندان سلاطین ترکیه برداشته شده است . در این فیلم برن سات در نقش کوسم سلطان ( به ترکی : Kösem Sultan ) همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم ایفای نقش می کنه .

برن سات قراره نقش کوسم سلطان رو در سنین ۱۶ تا ۲۰ سالگی اجرا کنه و احتمالا در فصل اول این سریال حضور خواهد داشت . یه نکته در مورد کوسم سلطان هست که جالبه بدونین ! سلطان احمد یکم ، کوسم سلطان رو خیلی دوست داشته و بسیار بهش عشق می ورزیده .

خلاصه داستان جدیدترین قسمت های این سریال را می توانید هر روز در این مطلب دنبال کنید. این مطلب هر روز به روز می شود.

هفت قسمت پخش شده اخیر سریال ماه پیکر

می توانید خلاصه داستان ها در وبلاگتان کپی کنید!

قسمت چهارم سریال ماه پیکر 2 قسمت 108 ماه پیکر 

سلطان مراد با عصبانیت وارد عرشه کشتی میشه وروبروی فاریا می ایسته ومیگه درسته که تو یه قاتلی!؟فاریا درمونده میگه پس بلاخره فهمیدید
مراد=چون که قاتل بودنتو از من مخفی کردی پس همه حرفایی که گفتیم دروغه!
فاریا سریع جبهه میگیره ومیگه=من دروغ نگفتم اره اونو کشتم چون اون بیشرف میخواست بهم تجاوز کنه منم از خودم دفاع کردم!از اون یه چیزی برداشته بودم یه نامه مخفی که از شما پنهون شده…فاریا وارد کشتی میشه و نامه از صندوق درمیاره وبه مراد میده اما چون به یه زبون دیگه نوشته شده بود سلطان مراد نتونست اونو بخونه وسلاح دارم پیشنهاد داد که نامه به کسی بدن که بتونه این نامه ترجمه کنه!سلطان مراد روبه فاریا میگه اگه از من چیزی پنهون کرده باشی یا دروغ بگی تورو به اونا نمیدم وخودم جونتو میگیرم!
سلاح دار ومراد نامه پیش هزارفن احمد میبرن تا اون براشون ترجمه کنه!اما هزارفن میگه که کمی زمان میخوادتا بتونه اون ترجمه کنه و سلاح دارم بهش میگه که اینا اسرار دولت هستن و نباید دسته کسی بیوفته و از اونجا خارج میشن!سلطان مراد به یه شخصی دستور تعقیب کوسم سلطان داده بوده…اون شخص پیش سلطان مراد میاد ومیگه که کوسم سلطان دیداری با سپاهیان داشته و اما چون نمیتونسته وارد اون مکان بشه پس دوتا از سپاهی هارو تعقیب کرده و شنیده که اونا میگفتن کوسم سلطان بهشون قول داده که مقام هاشون بده واگه اینکارو نکنه سپاهی ها مراد از تخت پایین میارن وکاری میکنن که بایزید به تخت سلطنت بشینه!مراد با عصبانیت از جا بلند میشه وداد میزنه=به همه گفتم که بدون اجازه من هیچ کاری نکنید!اما معلوم بود که همچین کاری میکنند!اون مرد برای اطمینان به سلطان مراد میگه که در نیت خوبه والیده هیچ شکی ندارم مثله همیشه میخوان شمارو حفظ کنن
سلطان مراد تشر میزنه با زیرپا گذاشتن دستوراتم به حرفام گوش میدن؟بایزید میخوان به تخت بیارن..جرعت نگا!سلاح دار برای اینکه بتون مراد اروم میکنه میگه=شاهزاده بازید به این خیانت کارا راه نمیدن ایشون همیشه به شما صادق هستند
مراد=سلاح دار من به خانوادم شکی ندارم امل الان فهمیدم که اگه میخوام یه شاه واقعی باشم نباید حکم هرکس اجرا بشه!خودتون اماده کنید امشب به شکار میریم.به بایزید هم بگید اونم میاد!
سلطان مراد وشاهزاده بایزید بین مردم میرن و روبه گروهی از مردم که نشسته بودن و غذا میخوردن گفتن جادی عثمان کدومتونه!؟
جادی عثمان داد میزنه کی میپرسه!؟و سلطان مراد کلاه شنلشو برداره که جادی با تعجب میگه سلطان مراد که همون لحظه…
همه افرادی که کنار جادی عثمان بودن شمشیراشون از غلاف بیرون میکشن وبه سلطان مراد نگاه میکنن…
فاریا رو به نونو خاتون میگه روزهاست که تو کشتی هستیم میرم بیرون از پشتم در ببندید وبعداز پوشیدن شنل وبرداشتن شمشیرش از کشتی خارج میشه…
سلطان مراد داد میزنه شنیدم اگر من خواسته هاتون ندم منو از تخت پایین میارید وبرادرم بایزید به جای من بروتخت مینشونید!
بایزید نگا گنگی بهشون مینداره که جادی عثمان میگه ما از پادشاهمون راضیم اما خواسته هامونم جای خودشو داره سلطان مراد چشم هاشو تاب میده ومیگه معلومه که گوشهاتون مشکل داره من اون درخواست خیلی وقته رد کردم…سلطان مراد شنلشو در میاره وبطرفشون حرکت میکنه که یکی از سپاهی ها با شمشیر به طرفش حمله میکنه اما محافظای سلطان به همراه سلاح دار از بالا با تبر وتیر اونارو میکشن…جادی عثمان حالا که تنها مونده با شمشیر بطرف مراد حمله میکنه اما سلطان مراد کاری میکنه که جادی عثمان زانوبزنه و شمشیرشو زیر گلوی جادی عثمان میذاره ورو به بایزید که ترسیده میگه=اون روز یادته داداشم!؟داداشه خدابیامرزمون با سلطان چیکار کرد یادته!؟دستشو بست و تو کوچه ها گردندوندش اون روز اونو وحشیانه کشتن…مکثی میکنه و با شمشیر گردنه جادی عثمان میزنه…شمشیر همونجا رها میکنه ونزدیک بایزید میشه=فقط بامن نمیتونن اینکارو میکنن.
دستاشو دوطرف کتف بایزید وحشت زده میزاره وادامه میده=بایزید داداشم ما خاندان آل عثمانیم وهیچکس نمیتونه همچین کاری باهامون بکنه من نمیزارم وبایزید بغل میکنه وهمه از اونجا خارج میشن..
هزار فن هرچقدر میگرده تو کتابا هیچ چیزی پیدا نمیکنه که به وسیله اون بتونه نوشته های نامه ترجمه کنه تکیه اولیا بهش میگه شاید یه کم عقلی مثله تو اون نوشته…تکیه اولیا از جا بلند میشه ومیره بالای طنابا ومسخره بازی در میاره اما حواسش نی و پاش به معجون میخوره واون روی اون نامه مخفی میریزه هردو وحشت زده از جا بلند میشن وتکیه اولیا داد میزنه سلطان مراد کله هردومونو میزنه!
پرنسس فاریا به کلیسا میره وبعد از روشن کردن شمع روبروی مجسمه حضرت مسیح زانو میزنه ومیگه=خدای بزرگ کمکم کن تا خانوادمو از شر اون شیطان نجات بدم و سلطان مراد بفهمه که من حقیقت میگم و ازما مراقبت کنه آمین!
سلطان مراد که متوجه وجود فاریا در شهر شده بود پشت سر فاریا وارد کلیسا میشه وبه حرفاش گوش میده وقتی که حرفای پرنسس فاریا تموم میشه برمیگرده که متوجه وجود سلطان مراد میشه! ومیپرسه=چطور منو پیداکردین!؟
مراد=من تورو پیدا نکردم تو اینکارو کردی با اون همه محافظ تونستی فرار کنی..تورو تو دست نگه داشتن سخته هردو بطرف هم حرکت میکنن
فاریا=هیچ شکی نداشته باشید من روزهاست که تو کشتی هستم خیلی دلم تنگ شده بودخواستم کمی بگردم که اومدم اینجا دعا کردم،اصلا فکر نمیکردم که اینجا باشما روبرو بشم…
ولبخندی به سلطان مراد میزنه وسلطان مرادم با لحن خاصی میگه=چون پرنسسمون دلش تنگ شده پس بگردیم! وهردو از کلیسا خارج میشن!و سوار اسب هاشون به جنگل میرن…
بعد از کمی اسب سواری وگشت زدن سلطان مراد از اسبش پایین میاد وپرنسس فاریاروهم بغل میکنه و از اسب پایین میاره😍❤️
مراد=توشمشیر زنی ماهری وتو اسب سواری هم زرنگ!
فاریا تک خنده ای میکنه=شماهم خوبین!
هردو به هم خیره میشن و سلاح دارهم با نیمچه لبخندی نگاهشون میکنه!
سلطان مراد به همراه عایشه وپسرشون احمد در اتاق نشستن که مراد احمدو بغل گرفته وبعد از اینکه باهاش درمورد علاقه اش به اسبا حرف میزنه رو به عایشه میگه=توچطوری عایشه!؟چیزی شده!
عایشه=بخاطرتو نگران شدم دیشب به قصر نیومدی خیلی ترسیدم اما شکر حالت خوبه!
مراد موهای احمد نوازش میکنه وبه عایشه بی توجهه که عایشه میگه=کجا بودی!؟
مراد نگا عمیقی بهش میندازه ومیگه=با کارهای دولت مشغول بودم..
عایشه همراه احمد از اتاق مراد خارج میشه وبعد از سپردن احمد به خدمتکارا بطرف اتاق سلاح دار حرکت میکنه و وارد اتاق میشه…سلاح دار از روی صندلی بلند میشه وروبروی عایشع می ایسته=سلطانم چیزی شده!؟
عایشه=سلاح دار حال عالی جناب دو جور هست شب از قصر میره وهیچکس نمیدونه اون کجاست جزتو!
سلاحدار=چیز خاصی نیست که نگرانش باشید..کارهای دولت..
عایشه=شب چه کار دولتی وجود داره!؟یا با این پرنسسی که جدید اومده،با اون بوده!؟فاریا
سلاحدار=شما نگران نباشید سلطانم جای شما تو چشم عالی جناب یه چیز دیگه اس!
عایشه=یعنی با اون بود
سلاحدار سکوت میکنه که عایشه از اتاق خارج میشه!
دروازه باز میشه و تعداد زیادی از سپاهی ها وارد شهر میشن..
کوسم سلطان رو به حاج اقا میگه که شنیدم بازار به دریای خون تبدیل شده حاج اقا=عالی جناب اون کسایی که دیروز باهاشون حرف زدید کشتن!گفتن که همه جلوی واده جمع بشن ویه نامه ای هست که باید اون بخونم!
کوسم=چه دستوراتیه!؟
حاج اقا=والا خبری ندارم!
محمد پاشا برای مراد خبر میاره که سپاهی ها در میدان آت جمع شدن ومیخوان که مقام هاشون داده بشه!
بایرم پاشا=معلومه که بطرف قصر میان امرتون چیه سرورم!؟
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پاشاها این دستورمه فورا به پیرهای سپاهی وبه آقاهای جدید وعلما خبر بدین!همه در بابوساله جمع بشن میخوام بررسی کنم اهالی هم بیان اوناهم باید شاهد باشن..
سلطان مراد درحال نماز خوندن هستش وبا خودش تکرار میکنه من سلطان مراد از سلطان احمد هستم واز والده کوسم سلطان زاییده شدم دربچگی از دردهای این دنیا دیده وسیر شده وبه تخت رفته وبه سلطنت رسیده همون مراد من مراد بخاطر حرص وزور والیده اش محکوم شده شجاعت فهمیدگی و…رو نیست فتح کرده دراین راه اقتدار اونایی که دوسشون داره رو قربانی کرده به خودش وظیفه داده که مرادی که به سختی مقاومت کرد مرادی که سختی وظلم رو کنار زده من مراد اگر میخوام یه شاه خوب باشم اولا باید حقم باشه اندازه سوزن به دستوراتم مشترک بودن رو قبول نخواهم کرد…کوسم سلطان در اتاقی که برگزیده ها هستن در صدر مجلس روی صندلی نشسته و اتیکه وگوران سلطان به همراه بقیه برگزیده ها دورشو گرفتن.حاج اقا روبروی همشون نامه ای که سلطان مراد بهش داده برای همه میخونه=با نایب سلطنت بودنم دولت آلیه رو با فداکاری بزرگ تا 10ساله به دست نیاوردم موفقیت بزرگ به والیدم کوسم سلطان بعد از روزی که بر تخت رفتم وکارهاییی که بعد از اون کردم شخصا وبه اسم زیرنظرهام تشکر میکنم اما بخاطر حادثه های اخری مجبور به تغییر نظام شده ام بعداز این به نایب بودن والیده کوسم سلطان خاتمه میدم…
سلطان مراد لباس مخصوصشو پوشیده و بطرف حیاط قصر میره وروی صندلی میشینه همه افرادی که در حیاط هستن تعظیم کوتاهی میکنند وسلطان مراد در دلش میگه=من مراد کسی که قلب وروحش مثل دریای کیزیل به دو قسمت تقسیم شده مرادی که موسی رو از دست داده عهد کردم هرکس که به من وخاندانم اون همه ظلم وستم رو جایز ببینه همه زورگویان جیگرشونو دربیارم وخونشونو بنوشم وبا زمین یکسانشون کنم…

 

قسمت پنجم سریال ماه پیکر 2 قسمت 109 ماه پیکر

کوشم بخاطر برکناریش از نایب السطنت عصبی میشه به اتاقش میره و همه چیزو میشکونه…
همه سربازها جمع میشن و مراد میاد میشینه رو تخت که شیخ السلام براش قرآن رو میاره که مراد دستش میگیره و میگه این قرآن کریمی است که از حجاز مصر فرستاده شده پروردگارم در سوره نسا می فرمایند که ای کسانی که ایمان آوردید از خدا اطاعت کنید از پیامبران و بزرگانی که هم نوع شما هستن اطاعت کنید و بازم می فرمایند اگه یه فقیرحبشه ای هم روی شما امر کنه تاوقتی که شمارو به کتاب خدا اعزام میکنه ازش اطاعت کنید ای عمت محمد شما از اونایی نیستین که باور کردین؟!پس چراازم اطاعت نمی کنید بندگان ینی چری چرا ازظلم و ستم دفاع میکنید چرا درمقابل شورش چشم پوشی میکنید
همون لحظه کمانکش داد میزنه شما نماینده ی خدا رو زمین هستین ما با پادشاهمون مخالفتی نداریم دوستش دوست ما دشمنش دشمن ما ما از پادشاهمون اطاعت میکنیم
مراد=سپاهیان من بخاطر مخالفت هایتان دولت و سلطنت دچار ضعف شد اموال اهالی رو دزدیدن اهالی رو داغون کردن تعدادتون به چهل هزار نفر رسید اما همه مقام هایی که خواستین همشون هرپانصد مقام شدنی نیست حقوق رو میخواید چیکار؟! ازرعایت هادزدی میکنید وقتی که رعایتی نباشه مخارج رو از کجابیاریم چطوری حقوق سه ماهتون رو بدیم
راهزن=مادر مقابل پادشاهمون اسم یاغی روقبول نمی کنیم کسانی که با بی ادبی روی پادشاهمون فشارآوردن مورد رضایت ما نیستن ماقادر به زندانی کردن اونا نیستیم
کوشم با عجله میاد و از توی برج نگاه میکنه…
مراد=پس باید راهزن هاتون رو جدا کنید و تحویل بدید
راهزن ها جدا میشن که مراد میگه ای عمت محمد درحضورت شهادت شما بندگان ینی چری سپاهی علمام بیان کردن به من که وفادار پادشاهشون هستن اما این کافی نیست جلو چشم همه ،باید هرکسی دست بزاره روی کتاب مقدس و جلوی همه قسم بخوره
رئیس هردسته میان و دست میزارن رو قرآن و قسم وفاداری میخورن…
مراد از تخت سلطنتی بلند میشه و داد میزنه من که پادشاه دنیا خلیفه ی روی زمین سلطان مراد خان دوره ی فتوحات رو از نو شروع میکنم ظلم و ستم رو به اتمام میرسونم نظام عالم رو تاسیس میکنم و به اداره کردن این دولت بزرگ با عدالت رو واسه پخش کردن پرچم اسلام در کل دنیا می جنگم درحضورخدای بزرگ درشهادت شما بندگان قسم میخورم ولله به لله قسم میخورم!!!
همون لحظه کل سربازها علما و غیره تظیم میکنن!
فاریا روی کشتی نشتن که به نونو خاتون میگه بابام هم چندین سال پیش سرکاتولیک های مجارستان فرار کرد چقدرعجیبه مگه نه مادام!؟من و بابام یه سرنوشت رو تجربه میکنیم!
نونو=باباتون گرال پادشاه خیلی جسوری بود برگشت و در راه باورهاشون جنگید طبق همین کاری که شما می کنید
فاریا=هیچ شکی نداشته باش که میجنگم مردم خودم رو از دست اون عموی ظالمم نجات میدم
نونو=پرنسس تنها راه این سلطان مراد هست نمیدونم دیشب چه اتفاقی اوفتاد اما
همون لحظه سلاحدار میاد و میگه اومدن ببینم نیازی دارید یانه که فاریا میگه نه نیازی نداریم تونستید راز اون نامه ای که بهتون دادم رو بفهمید
سلاحدار=شما اینو ازخودش بپرسید چون امشب برای دیدن شما میان…
حاجی میاد به مطبخ و به آتش کالفا میگه کوشم سلطان هرچی توی اتاق بود رو بهم ریخته
آتش=ای وای آینه سنگی رو هم شکست؟!
حاجی=پودرش کرده زود باش دخترا رو بردار برو تمیز کن!
آتش=خدای من این چندمین آینه هست چندمین آینه؟!هزارتا
سینان پاشا میاد پیش خیانت کارا:
رئیس خیانت کارا=سلطان مراد به همه گفته قسم وفاداری بخورن و نایب السطنه والده خودش رو به اتمام رسونده اگه هرچه زودتر وارد عمل نشیم ماربزرگ میشه و مارو نیش میزنه!
سینان=سلطان مراد میخواد یه پادشاه واقعی باشه اما تاوقتی که کوشم سلطان زنده هست این غیر ممکنه اگه طرف پسرش هم باشه قدرتش رو به کسی نمیده
راهب لورزنو=یعنی مادر و پسر باهم دشمن میجنگن !خوب پرنسس فاریا چی میشه به کنسول بزرگ چی حساب پس بدیم؟!
سینان=اگه پرنسس فاریا رو پس ندیم فقط یه راه چاره میمونه راهب لورنزو مرگ!
کوشم با عصبانیت میاد دم اتاق مراد که مراد داره با آقا یحیی حرف میزنه و به خدمتکار میگه به والدم بگو بعدا بیاد کوششم با عصبانیت درو باز میکنه میاد داخل (درس مثل قدیما که میرفت اتاق احمد بدونه اجازه😂)
آقایحیی از اتاق بیرون میره که کوشم میگخ سی ساله که من زیر این گنبدم یه روزخدا هم نشده که دشمن به دولت خاندانم حمله نکنن و تله نزارن همه کارهایی که حتی قل شیطان هم بهش قد نمیده کردن اما اولین باره اولین باره که دارن منو با فرزندم امتحان میکنن
مراد=اونقدر منو نمیبینید که اونقدرمنو باور ندارید که نایبی شمارو به اتمام میرسونم حتی فکرمیکنید این کار دشمنان شماست!
کوشم=البته که اینجوریه فکرت رو منحرف میکنن تحریک میکنن میخوان تو رو دشمن من کننن چطورمیتونی!؟چطورمیتونی با والده ی خودت اینکارو بکنی؟!
مراد=به شما هشدار دادم گفتم بی خبرازمن هیچکاری نکنید اماشما بایاغی ها مشورت کردید دوباره بهشون قول دادین که مقام بدین اراده منو نادیده گرفتین
کوشم=پس دلیلش اینه من به عنوان نایب السطنت رفتم مشورت کنم خواستم خاندان و دولت خودمو حفظ کنم
مراد=باسرخم کردن درمقابل یاغی ها!
کوشم=منو جلوی کسی سرخم نمیکنم و نخواهم کرد توی طبیعت من نیست اینو تو بهتراز هرکسی میدونی! نیت من این بود خواسته ی سیاسیشون رو بدم و تو اولین فرصت سرشون رو ببرم
مراد=نیازی نیست سرخیلی هاشون رو شخصا بریدم
کوشم=کاشکی مال من روهم میگرفتی باور کن کمتر عذاب میکشیدم جلوهم مقام نایب ریاستی منو به اتمام رسوندی انگار که من مجرم هستم حیف به والده خودت این رو روا دیدی؟
مراد نزدیک کوشم میشه میخواد دستاشو بگیره که کوشم میره عقب که مراد میگه والدم قضیه شخصی نیست موضوع مورد بحثمون آینده دولته
کوشم=آینده دولت!؟ من این سلطنت رو ازبابای مرحومت به دست گرفتم دقیقا پانزده سال اول همه ی این بارهارو تنهایی به پشت گرفتم میدونی واسه محافظت از تو وبرادرت هات چندبار مردم!؟ میدونی چندبارسوختم!؟اگه من نبودم نه خاندانی باقی میموند نه دولتی الان اومدی جلوم و ازآینده دولت صحبت میکنی برای من اون دولتی که تو میگویی من هستم من!
مراد=اون دوره تمام شد والده نایب السلطنه شما تمام شد چه قبول کنید که قبول نکنید این یه حقیقته شما به عنوان والده سلطان فقط حرم رو اداره خواهید کرد نه بیش تر از اینو دولت دیگه مال صاحب واقعیه خودشه!
مراد داد میزن آقاها که خدمتکارا درو باز میکنن کوشن داره میره بیرون که برمیگرده به مراد میگه میدونی بزرگترین رویای من چی بود بزرگ شدن تو بود قوی شدنت بود گرفتن بار دولت ازرو دوش من بود وقتش که رسید حاضرکه شدی میخواستم خودم کنار بکشم اما الان..
مراد=هردومون میدونیم اونموقع هیچوقت نمی اومد هرگزتسلیم نمیشدید یه بار از شربت اقتدار خوردید مزش روچشیدید
کوشم=اون شربت برای کسی که ندونه چطوری باید خورد سم پسرم خیلی هاخوردن راه خودشون رو گم کردن کی دربه درشد کی ظالم شد!ستایش خداکه من از اوناش نشدم انشالله توهم اونجوری نشی!

 

قسمت ششم سریال ماه پیکر 2 قسمت 110 ماه پیکر :

کوشم توی باغچش به حاجی میگه پسرم منو خورد کرد به من خیانت کرد کاری که دشمنان هیچ وقت نتونستن بکنن…
مراد میاد پیش هزارفن و اولیا برای نامه که هزارفن بخاطر اینکه رو نامه شراب ریخته نامه رو جلوی نور خورشید آویزون کرده تا خشک بشه که به مراد میگه سلطانم باید یکم دیگه روش کار کنم که نگاش به نامه میوفته که وقتی بهش نور میخوره نوشته های مخفی پیدا میشن که هزارفن میگه وای پادشاهم پیدا کردم … فاریا و نونو خاتون توی بازارن که عایشه با کالسکه میاد تا فاریا رو ببینه و از دور یواشکی نگاش میکنه سینان پاشا هم اونجاس که داره فاریا رو تعقیب میکنه
که کالسکه سلطنتی رو میبینه درشو باز میکنه و میبینه عایشه توشه…که عایشه میگه سینان پاشا به هیچ عنوان کسی نباید خبردار بشه که منو دیدی سینان میگه میتونید به من اعتماد کنید نگرانی شمارو درک میکنم پرنسس فاریا قابل اعتماد نیست قاتل برادرزادش هست.
هزارفن نوشته رو درمیاره و نامه رو میخونه:این نامه پاپ اروپا شخصا به پادشاهان نوشته شده دعوای بین خودشون رو تموم میکنه و درمقابل عثمانیا به تفاهم میرسن و دعوت میکنه همه زیر صلیب جمع بشن و سرباز عیسی بشن . تو استانبول یه گروه مخفیانه دارن این گروه کلی عضو داره حتی جوری که بعضیاشون مثل توپال پاشا توی رده وزیر بودن متاسفانه فقط اسم توپال پاشا هست سروروم پرنسس فاریا حق داشته.
عایشه میاد پیش کوشم و دارن شام میخورن که میگه نمیدونم چطوری میتونیم از این شر خلاص بشیم که کوشم میگه چه شری که عایشه میگه این پرنسسه فاریا در اصل یه قاتله قاتل برادرزادشه!
فاریا به حموم میره و لباس جدید میپوشه که مراد میاد به کشتی پیشش:
مراد=حق داشتی پرنسس همین قد بدونی کافیه!
فاریا=خوب پس حداقل میدونی که دیگه من دورغ گو نیستم من به وظیفه خودم عمل کردم الان نوبت شماعه که عمل کنید
مراد=یادم نمیاد قولی داده باشم
مراد داره میره که فاریا میدوه دنبالش دستشو میگیره میگه چطوری؟گفته بودی اگه حرفام درست بود کمکم میکنی اگه نبودجونمو میگیری
مراد=آره درمورد اینا صحبت کردیم اما من قولی نداده بودم اصلا بخاطر همین اومدم اینجا پرنسس قول من قوله نگران نباش عموت ایشوان مجازات میشه
فاریا=مطمئن باشید مجازات میشه شخصا اینکارو من میکنم اگه بهم یه ارتش بدی😂
مراد=ارتش!!!مراد همینجوری میخنده
فاریا=چرا حرفای منو جدی نگرفتید!چون یه زنم جرا میخندید من از اون پرنسس های شکستنی نیستم اگه ارتش داشته باشم کسی نمیتونه شکستم بده!
مراد=هیچ شکی ندارم اما
همون لحظه صداهای عجیب از بیرون میاد که مرادمخفی میشه فاریا هم خودشو میزنه به خواب
خائنین کل کشتی رو نفت میریزن وارد کشتی میشن که مراد حمله میکنه بهشون فاریا هم دست به کار میشه
که از دور تیر آتیشی به کشتی میزنن کل کشتبی آتیش میگیره مراد رو یمخوان بکشن که کمانکش نجاتش میده و مرادو کمانکش و فاریا و نونو خودشون رو میندازن توی آب …
یه نامه از خدمتکار برای صلاحدار میاد که توش عاتیکه باهاش قرار گذاشنه صلاحدار میاد پیش آتیکه که آتیکه دست صلاحدارو میگیره و میگه چند روزه خواب ندارم نمیدونم معنیه این احساسات چیه دست صلاحدارو میزاره روی قلبش و میگه ببین چطور میزنه انگار توی درونم جا نمیشه
سلاحدار=اون احساسات خطرناکه میتونه آدمو به پرتگاه عمیق ببره
همون لحظه یکی از سربازا میاد میگه آقا صلاحدار توی بندر به پادشاهمون حمله کردن سلاحدار سریع میره…
سلاحدار به بندر میاد و وقتی میشنوه کماندار سلطان مرادو نجات داده یکم حسادت میکنه همه به قصر میرن فاریا بیهوشه و طبیب ها بالت سرشن که کوشم میاد پیش مراد میگه اینا کی هستن مراد چطور قصد جونت رو میکنن!؟
مراد=قصد جون من رو نه قصد جون فاریا رو کردن!
کوشم=حالا که اینجوریه چطور پرنسس رومیاری اینجا!؟ اگه اونم توبازی باشه چی؟!
مراد=شاید اونجوری باشه شایدم نباشه اما من ترجیح میدم باورش کنم والده!
کوشم=باشه ولی بازم باید تدابیر لازم رو انجام بدیم توی قصر یوسکودار بمونه…

 

قسمت هفتم 7 و هشتم 8 سریال ماه پیکر 2 قسمت 111 و 112 ماه پیکر :

عاتیکه میاد پیش کوشم که کوشم بهش میگه برای شب بخاطر پرنسس مهمونی ترتیب دادم برو به عمارت و پرنسس رو بیار که عاتکیه میگه پرنسس مانند قهرمانی درکنار برادرم شمشیر کشید بلخره براردم کسی که لایقش بود رو پیده کرد که کوشم با عصبانیت به عاتیکه نگاه میکنه عاتیکه هم میگه عفو کنید و میره
همون موقعه گوهران میاد پیش کوشم و بهش میگه:
والدم میخوام به قصرم برم چندین ساله که من در آنجا زندگی میکنم و زندگی خوشی داشتیم حتی با پاشا هم خداحافظی نکردم حداقل اجازه بدید خونمو ببینم
کوشم دستشو میزاره رو صورت گوران و بهش میگه باشه برو
کوشم به اتاق سلاحدار میره و بهش میگه:مصطفی خیلی وقته پیش سرورم هستی و یکی از نزدیکانشی چرا دیشب سرورم را تنها گذاشتی اگر نمیتونی وظیفه ات را انجام دهی با تو چیکار کنم!؟
سلاحدار=سلطانم ببخشید دیگر تکرار نمیشود
کوشم=سلاحدارآقاباید حد وحدودت رو رعایت کنی یادت نره که دور آتش میچرخی!
سلطان مراد میره پیش پرنسس فاریا که پرنسس فریا خوابه فاریا از خواب بیدار میشه:
فاریا=ببخشید متوجه امدنتون نشدم دیشب اگر به خاطر من چیزیتون میشد هرگز خودم را نمیبخشیدم از شما ارتش خواسته بودم ولی جوابی ندادید
مراد=میخواهی از عمویت انتقام بگیری؟!
فاریا=آنجا کشور من است و من باید بالاسر ارتشم باشم
مراد=غیر ممکنه این قضیه تموم شد
کوشم داره میره به عمارت استر خاتون مسئول خزانه دار کوشم که دم کالسکه کماندار رو میبینه میگه چی شده؟!
کماندار میگه از این به بعد به عنوان کدخدا همراه شماهستم فرمان پادشاهمونه
کوشم=بگو میخوام فال گوش وایستم
مراد میره پیش عایشه:
عایشه=دیشب خیلی ناراحت شدم خدا رو شکر که پیشمی اون پرنسس ارزششو داشت؟!
مراد:الان که پیشتم عایشه تو وفرزندانم رو تنها نمیزارم گذشت تموم شد
گوران توی قصرشه و داره به وسایلاش نگاه میکنه که یه نامه رو پیدا میکنه بازش میکنه که سند خونس
همون موقعه سلاحدار میاد در عمارت گوران که گوران از قصر میاد بیرون میگه تو اینجا چیکار میکنی که سلاحدار میگه باید روی خونه تحقیق بشه سلطانم گوران با عجله میره که آتش کالفا به سلاحدار میگه آقا التماس میکنم راضیش کنید یه نامه پیدا کردمیخواد بره به یه عمارتی که سلاحدار سریع میره دنبالش
مراد میره به جلسه دیوان بایرم پاشاه میاد داخل
مراد:کجایی بایرم پاشاه چطور میتونی دیر بیای به دیوان
بایرم:ببخشید بنا به دستورتان سپاهانی رفتیم که قاطی شورش بودن همه فرار کرده بودن و فقط تونستیم بزرگ پاغی ها و چامور رادوان رو گرفتیم
مراد :بیاریدش چطور رادوان همه خیانت کارا به حقشون رسیدن حالا نوبت توست
رادوان:میتونید جانم را بگیرید ولی نمیتونید آتش شورش رو خاموش کنید اینهایی که میخواهن جانتان را بگیرن خیلی به شما نزدیک هستن
مراد:به چه جرعتی به من این حرف رو میزنی؟! این سگ رو ببرید …سر رادوان آقارو میزنن…
گوهران سلطان میره به خونه ای که سندشو پیدا کرده خاتون میاد بیرون :گوهران=تو کی هستی؟
خاتون =به خدا من هیچ گناهی ندارم مرحوم پاشا منو گرفت و این خونه رو گرفت…
که گوران میگه این رسوایی چند مدته ادامه داره که همون لحظه بچه ی 8ساله ی خاتون میاد بیرون…
ابراهیم و قاسم میرن هوا خوری:
ابراهیم=چه هوای خوبیه…قاسم=از این هوا استفاده کن برادر شاید اخرین روزهای عمرمون باشه
ابراهیم:یعنی چی؟ قاسم=سرورمان از وقتی که کوشم سلطان رو یک تهدید میدونه مارو هم مثل عمو مصطفی زندانی میکنه..
سلطان مراد میاد و میگه چی شده؟!
ابراهیم :شما میخواهید ما رو زندانی کنید؟!
مراد:کی همچین حرفی زده؟
ابراهیم:سرورم قاسم مقصر نیست ما داشتیم شوخی میکردیم..
مراد:برو اقامتگاهت…ابراهیم میره که مراد به قاسم میگه تو به ابراهیم چی گفتی ها!؟فک میکنی شمارو توقفس حبث میکنم
قاسم :خیر سرورم ما داشتیم شوخی میکردیم
مراد: فاسم برادر بی غم و آزاد من به عنوان برادرت میتونم بگم این کارت خوب بود ولی به عنوان سرورت انتظار همچین چیزی رو نداشته باش!! می تونی بری…
کوشم میره پیش گوهران:
کوشم=گوهرانم چه شده؟!
گوهران=والده ام پاشا به من خیانت کرده حتی یک زن و بچه داشته…
مراد میره پیش فاریا:
مراد=پرنسس باید چند هفته اینجا بمانی قضیه ی حل شدن اردل چند هفته زمان میبره!
فاریا=چطور بمانم میخوام بروم و مادرم را نجات بدم
مراد=تو اسیر من هستی و به من پناه اوردی بایدبمانی
فاریا=یعنی چی که اسیرم خوب حالا چی میشه مثل بقیه کنیزا منو تو حرم سراتون نگه میدارید!جاریتون میشم!؟
مراد=پرنسس فاریا این موضوع سیاسی هست و به هیچ عنوان چیز دیگه ای نیست!
بایزید داره تمرین تیراندازی میکنه که سینان پاشا براش نامه ای میاره و میگه والدتون حالش خوب نیست حالا که کوشم سلطان از نایب السطنت دراومده با پادشاهمون صحبت کنید شاید پادشاهمون قبول کنه که برای دیدنش برید
فاریا میادپیش کوشم سلطان:
کوشم:پسرم منصرف شده چی تو سرش زمزمه کردی
فاریا :سلطانم من از هیچی خبر ندارم آتیکه سلطان گفت که میمونم
کوشم:سریعا به قصر میری و بعد از چند مدت تو رو میفرستم کشورت…
صلاحدار و سلطان مراد میان به کلیسا و راهب لورنزو رو میگرن که مراد میگه نیت تو بهم ریختن دولت من بوده که راهب میگه این تهمته وه مراد میگه معلوم میشه…
راهب لورنزو رو همینجور شکنجه میدن که میگه صب کنید میگم ولی شرطی داره
بایزید و سلطان مراد بالای پشت بوم برجی هستن و دارن حرف میزنن که بایزید میگه از والدم نامه دریافت کردم وضعیتش خوب نیست اگه اجازه بدین برم ببینمش
مراد=رفتنت غیرممکنه بایزید نمیتونم اجازه بدم اما والدت میتونه بیاد اینجا …بایزید خوشحال میشه و محکم مرادو بغل میکن…همون لحظه سلاحدار میاد ومیگه سلطانم راهب میخواد باشما صحبت کنه..
عایشه مخفیانه میاد پیش سینان پاشا:
عایشه=پرنسس فاریا به مقصد یسکودار داره راهی میشه به نمایندهاشون خبر بدین قبل از رسیدن به کشتی اون خاتون روبگیرن
سینان=سلطانم این خیلی خطرناکه اگه سرورمون متوجه بشه توی دردسر بزرگی میوفتیم
سینان=کوشم سلطان از وضعیت خبر داره؟!
عایشه=قطعا خبر داره پاشا مگه میشه من بی خبر از والده سلطان کاری رو انجام بدم!
راهب لورنزو رو میاد پیش مراد:
راهب=جناب پاداشه عثمانی یه امپراطوریه بزرگه اماطرف مقابل شما هم میتونه یه امپراطوریه بزرگ باشه حتی توی رم هم میتونید حکمرانی کنید کل دنیا کل اروپا میتونه بدون خون ریزی بدون جنگ باید دستتو بی شک قدرتمندترین حکمران تاریخ میشید البته اگه مسیحیت رو قبول کنین
مراد=راهب لورنزو من اشتباه شنیدم خلیفه ی اسلام سلطان مراد رو به مسیحیت دعوت میکنی؟
همون لحظه مراد از لباس راهب میگیره و از پرتگاه پرتش میکنه پایین…
پرنسس فاریا داره میره که کوشمو از بالا نگاه میکنه که حاجی میگه سلطانم نمیدونم کار درستی کردیم یانه ولی سرورمون دعوا میکنن که کوشم میگه من والده سلطانم مسئول حرمسرام برای صلاح حرمسرا اینکارو کردم…

 

قسمت نهم 9 و دهم 10 سریال ماه پیکر 2 قسمت 113 و 114 ماه پیکر :

فاریا راهی میشه بره قصر اسکودار
آتیکه میره پیش کوشم:
آتیکه=والده ام شنیدم پرنسس فاریا رفتهاما سرورمان نمیخواست
کوشم:برو بیرون ودیگه هم هرگزبه حضورم بدون خبرنیا!
سلطان مراد سوار اسبه که براش نامه ای از طرف آتیکه میارن که مراد نامه رومیخونه و متوجه میشه فاریا داره میره سریع میره دنبالش
فاریا توی راه با کالسکه که به کالسکه حمله میکنن چند نفر…
به خونه ی دستر خاتون حمله کردن و دستر نجات یافت و رفت پیش کوشم:
کوشم=چه شده است دستر؟!
دستر=والده ام به خونه ام سپاهی ها حمله کردن
کوشم=چی میخواستن؟!
دستر=گفت به کوشم سلطان بگو سلطان مراد هم مثل سلطان عثمان میبندیم دور شهر میگردونیم تا کشته بشه و به جاش شاهزاده بایزید رو به تخت میبریم!
ادم های پاپا به فاریا حمله کردن
فاریا یکیشون رو میزنه و فرار میکنه د و فرار ولی دوباره میگیرنش که سینان به فاریا میگه پرنسس سریع با من بیاید سینان فاریا رو به یکی از خونه های شهر میبره که فاریا د پاشو میبنده زخمی شده
مراد به کالسکه میرسه ولی میبینه حمله شده و با عجله حرکت میکنه که میرسه به افراد پاپا و میکشتشون
از اونور فاریا درگیر پاشه که سینان از پشت طناب بر میداره فاریا رو بکشه که همون لحظه مراد میاد داخل درباز میکنه که سینان طنابو سریع قایم میکنه:
مراد=فاریا حالت خوبه؟!
فاریا=به کمک سینان پاشاه خوب هستم اون منو نجات داد
مراد=کارت عالیه بود چه خواسته ای داری؟
سینان پاشاه=سلامتی شما برایم مهم تر است
کوشم خلیل پاشاه رو صدا میکنه:
خلیل پاشاه=سلطانم منو احضار کردین؟
کوشم=خلیل پاشاه به خونه ی دستر حمله کردن من و پسرمو تحدید کردن اون سگ ها چطور تو پایتختن!
خلیل پاشاه=ما و پاشاهامون روشون فشار میاریم ولی مخفی میشن..
کوشم :=این غذر نیست خلیل پاشا تو هر سوراخی رفتن همشون رو سریع میگیری میاری خلیل پاشا وگرنه اولین نفر سر تو زده میشه!
همون لحظه بایزید میاد پیش کوشم:
کوشم=خیلی وقته رفتید کنجکاو شدم چه کار میکردید؟
‌بایزید=با برادر پادشاهم میگشتیم خبری اومد که از هم جدا شدیم
کوشم=چه خبری؟
بایزید=معلوماتی ندارم گفتن به قصر بروم با اجازتون
بایزید میره که کوشم میگه بهش دقت کنین بایزید، منتخب عاصی هاست!
خلیل پاشاه=نگران نباشید سلطانم به پادشاهمون صادقانه به خائن ها فرصت نمیده
کوشم=باشه ما بازم تدبیرمونو ادامه بدیم به هیچ کس بعید نیست
آفتاب داره با خودش میگه خدایا فقط یکبارصورت سلطان مرادو ببینم همون لحظه سلطان مراد از حرم خاتون ها رد میشه که دهن آفتاب باز میمونه…😂
مراد میره پیش کوشم:
مراد=همین امروز با هم صحبت کردیم قرار بود پرنسس نره تا پشتمو برگردوندم شما فرستادینش کسی که تحت حمایت منه تسلیم دشمن میکنید
کوشم=همچین چیزی ممکنه؟من فقط فرستادمش قصر اسکدر
مراد=راشو زده بودن میدونستن از چه راهی میره ذاتا که نمیخواستینش میخواستین از این راه از شرش خلاص بشید
کوشم=دمقابلت کی هست من والدتم! والده کوشم سلطان نه دیروز نه امروزچیزی برعلیه دولت نکردم و نمیکنم!
مراد=درسته نمیکنید چون فک میکنید چون همه کاراتون فکر میکنید به نفعه دولته !
کوشم=باچه خشمی بهم نگاه میکنی چقدرالکی ناراحتم میکنی! متاسفم برات نمیدونم چیکار کردم که تو رو به این اوضاع انداخته
مراد =والده ام!
کوشم=باشه باشه اگه راحت میشی بگم رو سرتمام فرزندانم قسم میخورم کسی که پرنسس رو به اونا معرفی کرد من نیستم!
مراد=باشه چرا فرستادیش اسکودار چرا تصمیم منو هیچ فرض کردی؟!
کوشم=به عنوان والده سلطان وظیفه ام رو انجام دادم،قواعد قصر این است
مراد=از این به بعد قواعد عوض میشود و فاریا میماند
و شما کسی که اینکارو کرده پیدا میکنی و میکشیش وگرنه وبالش گردن شماست!
کوشم=فاریا عقل از سرت ورداشته دشمناتو فراموش کردی امروز به خونه ی استر حمله کردن…
فاریا روبه قصر میارن که عایشه میبینه و عصبی میشه که خدمتکارش میگه اشتباه کردیم سلطانم حقیقت به زودی مشخص مبشه که حاجی آقا میفمه که عایشه نقشه کشیده برای فاریا!
عاتیکه و فاریا پیش هم هستن:
فاریا=به شما منت دارم اگر شما نمیگفتیم الان اینجانبودم
عاتیکه=تو هم مقاومت کردی؟!چجوری مبارزه کردی به من هم یاد میدی؟
فاریا=با کمال میال،البته اگر زنده بمانم
عاتیکه=نترس سرورم هر کسی که اینکارو کرده پیدا میکنه و به حسابش میرسه!
عایشه میره پیش سینان پاشاه:
عایشه=چه شده مگر قرار نبود فاریا دیگر برنگردد
سینان پاشاه=ما میخواستیم ولی یکی به سرورمان خبر داده است
عایشه=وای خدای من!
سینان پاشاه=نگران نباشید سلطانم کوشم سلطان کمکتان میکند خودش این نقشه رو کشید مگه نه؟وای سلطانم کار کوشم سلطان نیست شما چیکار کردید؟!
عایشه=ففط کاری رو کردم که ازذهن همه میگذشت اوت یه قاتله جاسوسه تومگه ایناروبهم نگفتی
عایشه=اگر افشا شدی هرگز اسم منو نمیاری
سینان پاشاه=حاشا سلطانم شما هم منو نباید لو بدید سال ها ازتون حفاظت کردم اگه مجبور شدید اسم یک نفر دیگه رو جای من بدید!
سلاحدار کماندار وبقیه پاشا هارو به اتاقش دعوت میکنه و میگه:به خونه ی استر حمله کردن و منو والده ام را تهدید کردن محمد پاشا چطور این وضعیت شد؟
محمد ٌ به من هم یاد میدی؟
فاریا=با کمال میال،البته اگر زنده بمانم
عاتیکه=نترس سرورم هر کسی که اینکارو کرده پیدا میکنه و به حسابش میرسه!
عایشه میره پیش سینان پاشاه:
عایشه=چه شده مگر قرار نبود فاریا دیگر برنگردد
سینان پاشاه=ما میخواستیم ولی یکی به سرورمان خبر داده است
عایشه=وای خدای من!
سینان پاشاه=نگران نباشید سلطانم کوشم سلطان کمکتان میکند خودش این نقشه رو کشید مگه نه؟وای سلطانم کار کوشم سلطان نیست شما چیکار کردید؟!
عایشه=ففط کاری رو کردم که ازذهن همه میگذشت اوت یه قاتله جاسوسه تومگه ایناروبهم نگفتی
عایشه=اگر افشا شدی هرگز اسم منو نمیاری
سینان پاشاه=حاشا سلطانم شما هم منو نباید لو بدید سال ها ازتون حفاظت کردم اگه مجبور شدید اسم یک نفر دیگه رو جای من بدید!
سلاحدار کماندار وبقیه پاشا هارو به اتاقش دعوت میکنه و میگه:به خونه ی استر حمله کردن و منو والده ام را تهدید کردن محمد پاشا چطور این وضعیت شد؟
محمد پاشاه=من همه جایی که بودن رو تحقیق کردم
مراد=نتوانسته ای وظیف ات رو انجام بدی به هر کسی شک کردی میکشیش!
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی آقا=والده سلطانم ،پرنسس تو قصر مروادیه هست سلطانم
کوشم=همه فکر میکنن من این کارو کردم حتی پسرم
باید زودتر کسی که این کارو کرده پیدا کنم
حاجی اقا=من به یکی شک دارم سلطانم…
حاجی آقا میره دنبال عایشه سلطان:
حاجی آقا=والده سلطان شما رو میخواهن!
عایشه=خیر باشه این وقت شبعایشه پسرشو بیدار میکنه میگه میخوایم بریم پیش والده..
مراد میره پیش فاریا:
مراد:بهتری؟درد نداری؟ فاریا:زیر سایه شما بهترم
اون سنگ ستاره ام که من را از بدی ها حفظ میکرد دیگه نیست هنگام فرار کنده
مراد=دیگر در امانی کسی نمیتونه بهت دست بزنه
فاریا=از بچگی عادت داشتم همش زخمی بودم و مادرم از این کارها خوشش نمیومد
الان نمیدونم کجاست چیکار میکنه؟
مراد=کافیه جاشو بگی سریع افرادم رو میغرستم تا مسئله تموم بشه براش جا آماده کنن
فاریا=من اگه بالاسرش بودم خیلی….
مراد=هیچ وقت این فکرو نکن من بهت لشکر نمیدم
فاریا=چون سربازای شما از خاتون فرمان نمیگیرن
فاریا=باشه میگم ولی اگه بتونن زود برسن
عایشه به همراه پسرش احمد میره پیش کوشم که حاجی میگه شاهزاده پیش ما میمونه!عایشه وارد اتاق میشه:
عایشه=سلطانم با من کاری داشتید؟
کوشم=یک سوال میپرسم راستشو میگی؟تو فاریا رو تسلیم دشمنان کردی؟
عایشه=خیر سلطانم این موضوع چه ربطی به من داره؟
کوشم=خیلی زود معلوم میشه کی این کارو کرده پس الان به من بگو تا کمکت کنم
عایشه=من فقط به خاطر سرورمان…
کوشم محکم عایشه رو سیلی میزنه!
عایشه=سلطانم لطفا به سرورمان نگویید بفهمد منو زنده نمیگزارد به من رحم نمیکنید به فرزندانم رحم کنید به احمدم رحم کنید
که کوشم داد میزنه توی کی هستی حتی به ذهنمم نیومد کار تو باشه به چه جراعتی!!!
احمد میاد داخل ومامانشو میبینه داره گریه میکنه به پای کوشم اوفتاده میگه مامان؟ کوشم به احمد نگاه میکنه ودلش میسوزه
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی اقا=والده سلطانم رد یکی از عاصی ها روگرفتیم
کوشم=کی بود؟ حاجی آقا:بزرگ عاصی ها
عاتیکه میره پیش گوهران:
عاتیکه=برادرم با ساز پرنسس میرقصه هر چی میگه گوش میده گوهران چیکار میکنی!
گوهران=بدش به من عاتیکه دخالت نکن
آتیکه= اینا شفا نیستن جز خوابوندن کار دیگه ای نمیکنن
گوهران=زجر میکشم عاتیکه چجوری بدون اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده به زندگیم ادامه بدم
عاتیکه=میتونی وقت بچگیام حیرونت بودم با ظرافتت همه رو جادو می کردی جوری که همه بنده هامون پشتت پروانه می شدن بچه بودی دوست داشتم شکل تو باشم خیلی خوشگل بودی
گوهران=حالا که شدی فقط سرنوشتت بهتر از من میشه
عاتیکه=گوهران این چه حرفیه انگار همه چی تموم شدی انشاالله دوباره ازدواج میکنی
گوهران :از من گذشته انشاالله تو خوشبخت بشی..
عایشه تو اتاق سلطان مراد هست که یک گردنبند میبینه و میگه جقدر خشکله…
گومرو آقا سردسته ی عاصی ها وارد خونش میشه که کوشم و پسرشو میبینه توی خونه و تعجب میکنه که پسر گومرو آقا میره که گومرو آقا میگه خواهش میکنم به پسرم کاری نداشته باشید سلطانم اون بی گناه است عفو میخوام
کوشم=خبری از عفو نیست! تویه آشغال پستی که به خاندان عثمانی خیانت کردی بی شک به سزای اعمالت میرسی واما پسرت اگه میخوای زنده بمونه باید جای بقیه خائن هارو به من بگی!
گومرو آقا هیچ حدفی نمیزنه که کوشم دستور قتلشو میده همونجا تو خونش کمانکش میکشتش و کوشم میگه خرج مخارج اون پسر معصوم رو از خزانه شخصیه من بدید…
سینان پیش بایزیده که بایزید میگه بردارم تصمیمش رو گرفته باهمه دشمانش مقابله میکنه همین دیروز یه راهب رو از برج پرت کرد پایین!
سینان=راهبب!!اون غافل حرفی هم زد؟!
همون لحظه یکی از نگهبانا میاد میگه پادشاهمون شمارو خواستن
سلطان مراد داره کشتی میگیره که سینان پاشا میاد :
مراد=میون یه مشت خائن گیر کردیم پاشا معلوم نیست کی دوسته کی دشمن لاکن تواز اونانیستی مگه نه؟!
سینان=شکی به من نداشته باشید سرورم
مراد=البته که ندارم تو نقطه اعتمادمنی حتی مخفی ترین اوراق هم از دست تو رد میشه ذاتا برای همین صدات کردم!یه فرمان مینویسی سریع و مخفیانه میری بوسنی پیش اباذر پاشا درمورد پرنسس فاریا!
کوشم میاد پیش فاریا=
کوشم=بلا به درو چیزایی که به سرت اومد همه رو ناراحت کرد زیرا جونت امانت ماست
فاریا=امیدوارم هرکسی کرده زودتر پیدا بشه وبه سزای اعمالش میرسه
کوشم=خیلی دشمن پیدا کردی دشمنای قوی فاتل کاردینال بودنم جزای خودش رو داره!
فاریا=من راضیم سلطانم
کوشم=تصمیم گرفتم برای امنیتت یه مدت اینجا بمونی بعدش صحیح و سالم برمیگردی کشورت توهم تنها آرزوت اینه مگه نه؟
فاریا=بله تنها آرزوم اینه!

 

قسمت یازدهم 11 و دوازدهم 12 سریال ماه پیکر 2 قسمت 115 و 116 ماه پیکر :

خاتون میخواد سلیمو به باغ ببره:
گوهران=مواظب باش الیف هوا سرده شیرم سرما نخوره
الیف=اطاعت میشه سلطانم ولی عاتکیه سلطان اسرار داشتن بیاین
سلیم=توهم بیا مامان من تنهایی میترسم
گوهران=چه ترسی پسرم ؟
سلیم=من میخواهم به قصر بروم
گوهران=سلیمم،پاره ی تنم زینهار اینجا میمانیم اینجا هم خانه و آشیانه ی ما هست اینجا کسی به تواسیب نمیرسونه منم باهات به باغ میام …
کوشم میره که تو راه به یک خاتون بر میخوره که کادودستشه…کوشم:این چیه؟
خاتون=سرورمان برای پرنسس فرستادن
کوشم=تا حالا ندیده و نشنیده بودم که برای طه خاتون کادو بفرسته
خاتون=میوه ممنوعه شیرینه…سلطانم
مراد میره پیشه سلاحدار:
مراد=حال شاهزادم چطوره؟
سلاحدار=حالشون خوب نیست به زور به کلاس رفت
سلطان
مراد میره کلاس احمد:
احمد=بابا من از اینجا بدم میاد منو ببر
مراد=احمد باید درست را بخوانی
احمد=سلاحدار یاد گرفتنم این معلم همش میخواد یک چیزی رو هی تکرار کنم
مراد =بریم ناهار بخوریم؟
احمد=آخ جون مامانم بیاد؟دیشب خیلی گریه کرد
مراد=چرا؟والده سلطانم کتکش زد و گفت چگونه میتونی!
عایشه و عاتیکه و بقیه توی باغن:
عاتیکه=عایشه چرا احمد رو نیاوردی با سلیم بازی میکرد
عایشه=کلاس داشت سلطانم تموم بشه نارین میاردش
عاتیکه=گفتم بیاین هوا بخوریم و صحبت کنیم اما دهن هردوتونو با چاقو وا نمیشه
گوران=من به اسرار شما امدم
همون لحظه فاریا میاد:
که عایشه گردن بندی که تو اتاق مراد دیده بودو توی گردن فاریا میبینه و عصبی میشه!
عاتیه=خوش اومدی پرنسس با خواهرم گوران اشنا شو
فاریا=خوشبختم …عاتیکه=از کی درس ها رو شروع کنیم
فاریا=هر وقت مایل باشید
گوران=چه درسی؟
عاتیکه=فاریا در شمشیر مهارت داره گفتن به من هم یاد بده
گوران=این چیه والده ام از این کارا خوشش نمیاد
عایشه=یه خاتون چیکاربه شمشیرو و مبارزه داره،!البته اگر برای اعمال مخفیانه خصوصا تربیت نشده باشه
فاریا=این که اومدم اینجا یک راز نیست همه میدونن اعمال مخفیانه ندارم
همون لحظه سلاحدار میادش میگه ببخشید سلطانم سرورمان عایشه سلطان را میخواهن ببینند!
همون لحظه عایشه میره که گوران میگه سلیم پسرم کجاست و سلیم غیبش زده همه داد میزنن دنبال سلیم میگردن…
گوران=سلاحدار سلیم رو پیدا کن!
عایشه میاد پیش مراد:
مراد=میدونم خبرفاریا رو تو گزارش دادی!
عایشه=سرورم من اینکارو نکردم همش دروغه!
مراد=پسرتم دروغ میگه!؟کی بهت تهمت بزنه!،
عایشه به پای مراد میوفته و میگه مرا ببخشید خواهش میکنم من به خاطر شما این کارو کردم فاریا قاتله
مراد =همینجا جانت را میگیرم خائن اصلی کسیه که اراده ی منو زیرپاش بزاره
همون لحظه کوشم میاد به اتاق مراد:
کوشم=اینجا چه خبره؟
مراد=به شما گفتم قاتل رو پیدا کنید ولی شما مخفی کردین
کوشم=لاله زار ،سلطان عایشه رو تا اتاقش همراهی کن
مراد =اتاقش نه تموم شد به قصر قدیمی میره مراد به تهدید به عایشه میگه دعا کن بچهات هستن وگرنه همینجا جونت رو میگرفتم!
سلیم میره به اسطبل اسب پیش یکی از اسبا که اسبا مدام لگد میزنه…که همون لحظه سلاحدار میاد و سلیم رو نجات میده!که گورانم پشت سرش میرسه و سلیمو بغل میکنه …
سلاحدار وگوران با هم صحبت میکنن:
گوران= پاشا من رو هم مثل بقیه گول زد ناراحتم کرد شما هم همینطور من در حق شما نا حقی کردم در حالی که شما هیچ تقصیری نداشتید خواستم حرصشو سریکی دربیارم اون شما شدید
سلاحدار=درسته ناراحت شدم ولی واسه خودم نه واسه شما این هاحقتون نبود
همون لحظه عاتیکه میاد:
عاتیکه=گوران؟اینجا چه میکنی؟سلیم کجاست؟
گوران=سلیم پیدا شد فرستادمش به قصر به کمک سلاحدار پیدا شد و من داشتم تشکر میکردم
گوران میره که عاتیکه به سلاحدار میگه سلاحدار گوران چه صحبتی کرد ؟چیز بدی که نگفت تورو مقصر این اتفاقات میدونه؟
سلاحدار=خیر سلطانم فقط تشکر کردش
عاتیکه=عالیه شکست عشقی آدمو بد میسوزونه خدا نصیب دشمناشم نکنه!
عایشه رو دارن میبرن که توی حرم فاریا رو میبینه و حمله میکنه بهش:
عایشه=تو از کجا در اومدی؟به خاطر تو اخراج شدم به خاطر اینکه قاتل رو به خائن ها تحویل دادم اخراج شدم خودم با دستام خفت میکنم!
مراد توی تراس عصبانیه که کوشم نزدیک مراد میشه:
کوشم=پسرم با عایشه کاری نداشته باش ببخشش اون مادر فرزاندانته
مراد=هرگز نمیبخشم!
کوشم=فاریا که سالمه این موضوع رو تموم کن اگه عایشه نباشه نوه هایم بی مادر میشن یک موضوع مهم تر هم هست کسانی که به خونه ی استر حمله کردن پیدا کردم
مراد=کجان؟چطور فهمیدین؟
کوشم=فکر میکنی من چجوری این همه سال دولت را اداره کردم…
عایشه میره پیش سلاحدار:
سلاحدار=سلطانم
عایشه=سرورم من را به خاطر اون قاتل به قصر قدیمی بردن سلاحدار باید کمکم کنی!
سلاحدار=سلطانم همه کار میکنم لاکن سرورمان گوش نمیدهند اشتباهاتتون بزرگه
عایشه=سلاحدار کمکم کن الان بهت نیاز دارم الان نمیتونی بهم پشت کنی!
سلاحدار =باید بگید چیکار کردید تا کمکتان کنم چطور به اون خائن ها دست پیدا کردید؟!
عایشه=ثروت آقا که تو تبر زنی هست با الچی خان کمک خواستم دیگه نمیدونم بعدش به کی گفتن!
سینان میاد پیش خائنین و میگه به جنان اطلاعاتی دست پیدا کردم که انتقام راهب لورنزو رو میگیریم جای مادر مرنسس فاریا رو پیدا کردم…
سلاحدار میره پیشه مراد:
سلاحدار میخواد درباره عایشه حرف بزنه که مراد میگه اون بحث تموم شد تو خودتو آماده کن والدم جای سپاهی هارو پیدا کرد میریم سراغشون!
دوتا از سردسته های سپاهیا میان بیرون از کلبه که دستشویی کنن که از دور سلطان مراد رو میبینن ومخفی میشن و مراد با سلاحدار و بقیه به داخل کلبه میره و همه سپاهی هارو میکشه…
کوشم میاد پیش عایشه که عایشه میگه سلطانم اگه من به قصر قدیمی برم خودمو میکشم ترجیح میدم بدون مراد و فرزندانم زنده نمونم که کوشم دلش میسوزه و میگه باشه باشه سرورمون راضی شد اینجا بمونی!لاکن تو رو نبخشیده از این به بعد نمیخواد ببینتت…
سلاحدار میاد پیش استر خاتون رئیس خزانه ی کوشم که استر میگه چی شده سلاحدار که سلاحدار میگه طلاهایی که بوستانجی بهتون حمله کردن و ازتون بردن رو آوردم!
سلاحدار=خیلی به کوسم سلطانمون نزدیکی بهت اعتماد میکنه!
استر=درسته مگه مارو کی بهتر ازهمدیگه میتونه درک کنه؟!
استر نوشیدنی میریزه و نزدیک سلاحدار میشه و میگه تنهایی خیلی سخته مخصوصا برای یه زن باید سخت باشه البته برای تو که اوضاع روبه راهه نامت زبان زد شده انگار از هرگلی بهره بردی!
سلاحدار نوشیدنیو سر میکشه و لبشو میار نزدیک لب استر و میره سمت گوشش و بهس میگه فقط از گل های خوش بو و میزاره میره!
فاریا میاد پیش مراد و میگه اومدم بابت این گردنبند تشکر کنم و بخاطر اتفاقات متاسفم میدونم حضورم اینجا همه رو معذب کرده شایدم بهترین کار رفتنه
مراد=اینجا کسی که باید خجالت بکشه تو نیستی تقصیری نداری
فاریا=جونم دست امانته اما…
همون لحظه مراد فاریا رو بوس میکنه ومیگه نمیتونی جایی بری فاریا همینجا نزدیکم میمونی بدونم درامانی!
فاریا=چقدر نزدیکت؟!
مراد=تاجایی که اجازه بدم!
فاریا=چه خوبه که به هر حال اخلاقی مثل اجازه گرفتن ندارم!
فاریا از اتاق مراد میاد بیرون که کوشم میبینتش…کوشم وارد اتاق مراد میشه:
کوشم=نگرانت شدم شیرم خائن ها به جزاشون رسیدن دیگه؟!
مراد=به لطف شما والدم فقط یه چیزی هست که کنجکاوم میکنه نگفتین اونایی که به خونه ی استرخاتون حمله کردن چه تهدیدی کردن
کوشم=غافل ها میخواستم تورو از تخت بیارن پایین بعدشم مثل برادرت عثمان …دور ازجون زور هیچکی به اینکار نمیرسه بهت قول میدم تازمانی که من زنده ام تاج تخت مال توئه
مراد=تاج تخت ذاتا مال منه والده ام چه باشین چه نباشین!
فاریا و عاتیکه باهم تمرین شمشیر میکنن…
مراد توی اسب دوانیه قصر که سینان پاشا میادش و نامه ای به مراد میده و میگه از طرف پرنسس ایشفانه مراد نامه رو باز میکنه که توش نوشته:جناب سلطان مراد متاسفانه فهمیدیم که برادرزادم پرنسس فاریا از کشور فرار کرده و به شما پناه آورده اون فقط یه هدف داره بدست آوردن تاج تختم چطور میتونید ازکسی که حتی برای رسیدن به هدفش عموشو کشت حفاظت کنید! ماسال هاست طبق قراردادمون با دولت عثمانی فقط در امور خارجی مرتبطیم ولی چون فاریا بتلن مسئله ی داخلیه نیازی به توضیع دادن برای بقیه نیست برای همین با احترام عرض میکنم برادرزادم فاریا رو به کشور برگردونید
مراد برای ایشفانه نامه مینویسه:ای ایشفان بی ناموس وقتی صاحب تاج و تخت و کشوری که داری من هستم با جه جرعتی همچین حرفی میزنی عزلت میکنم دیگه پرنسس بودنت تموم شد شاید اگه از امرم پیروی نکنی طلب بخشش نکنی با دشمانم همکاری کنی شمشیر بیرون نیاد نه سنگ رو سنگ میمونه نه سر رو بدن وبدون تو رو نه پاپا میتونی نجات بده نه اون متحدهایی که پشتشون قایم شدی
ایشفان نامه رو میخونم و پرتش میکنه که همون لحظه مادر فاریا رو براش میارن که میگه ملکه کاترین همیشه برای برادرزادم زیاد بودی و دستشو میکشه به صورت کاترین که ملکه کاترین توف میکنه روش که ایشفان محکم کشیدش میزنه…
ایشفان نامه ای دیگه به مراد مینویسه:سلطان مراد اولا این رو براتون روشن کنم من پرنسس نیستم من شاه مجارستانم به کمک خداوند کشورم رو از دستای وحشیه شما نجات میدم کشورم معروف و قدرتمند خواهد شد ترجیح میدم بمیرم تا اینکه جلو یه بچه که تادیروز زیر دامن مامانش بود زانو بزنم!وطلب بخشش کنم!
مراد با عصبانیت میاد به دیوان و داد میزنه سرعا آمادگی های خودتون رو انجام بدید به سفر می ریم خودم شخصا کله ی اون خائن رو میگیرم!
فاریا توی باغچس پیشه خاتونا و دارن پارچه میبینن که پارچه فروشه فاریا رو میکشه کنار و گردنبند مامانش رو بهش میده که فاریا خنجر میزاره گردن پارچه فروش و میگه تو اینو از کجا آوردی!؟
پارچه فروش=مادرت در دست ایشفانه و جونش دردستای شماست!
همون لحظه نامه ای میده به فاریا و میگه میخوای مادرت نمیره باید اینو انجام بدی!
کوشم به خانه ی استر میره که کمانکشم باهاشه کمانکش دردم در میمونه که کوشم وارد خان میشه تمام وزرا اونجا هستن که میگن پادشاهمون تصمیم به سفر گرفته اون ایشفان معلون توهین زیای کرده!
کوشم=ایشفان خیلی وقته که لایقه مرگه اما نگرانیه من حضور شخصیه پادشاهمونه باید پسرم رو از سفر منصرف کنید!
پاشا=سلطانم اما چطور قانعش کنیم؟!
کوشم=پس شما برای چی اینجایین پاشاها قانعش کنید! زیرا این روزا من هرچی میگم برعکس عمل میکنه
کمانکش بیرون خونه استر داره قدم میزنه که اسب های سلطنتیه پاشاهارو میبینه و متوجه میشه
فاریا با نونو به اتاقش برمیگرده و گردنبند مادرش توی دستشه و گریه میکنه که نونو میگه خواسته هاشون رو انجام میدین که فاریا=نمیتونم سلطان مراد ازم حمایت کرد مخافظتم کرد بعداز این همه لطفش چطور اینکارو کنم
نونو=شمارو به چیزی مجبور نمیکنم اما تنها راه نجات مادرتون همینه!
که فاریا نگاهش به بسته ی مشکیه توی اتاقش میوفته
کوشم از خانه استر بیرون میاد و سوار کالسکه میشه که کمانکش رو توی کالسکه میبینه:
کوشم=این چه جرعتیه اینجا چیکار میکنی؟!
کمانکش=ببخشید نخواستم حرفایی که میخوامم بزنم رو کسی بشنوه میدونم اون تو با پاشا ها حرف میزدید
کوشم=باید برات گزارش بدم!؟چیکار میخوای بکنی من به پسرم شکایت میکنی
کمانکش=شماچیکار میکنین سلطانم؟!اونجوری ادامه میدین؟! وقتی شما پسرتون رو به عنوان پادشاه قبول ندارید بقیه چطور داشته باشن
کوشم=داری بهم کمک فکری میدی همین الان پیاده شو!
فاریا لباسهای مشکی میپوشه و صورتشم میپوشونه
کوشم به اتاق قاسم میاد که قاسم میگم والدم امروز از داداشم حرفی شنیدم که تعجب کردم شما چطور اجازه دادین!؟
کوشم=آها سفرو میگی اون مساله
قاسم=نه والدم اون نه گلبهار سلطان رو میگم به زودی قراره بیاد قصر
فاریا از بالا طناب مینزاده و خودشو میکشه بالا وارد اتاق مراد میشه و یه خوک میزاره رو تخت خواب مراد
مراد داره به اتاقش میره که کوشم داد میزنه مراد صب کند:
کوشم=درسته که گابهار سلطان به قصر برمیگرده؟
مراد=برنمیگرده والدم فقط چند وقت مهمون میشه آخه مریضه
کوشم=انگار یادت رفت تو گذشته چه کارایی کرد! اون خاتون خواست تورو از تاج تخت پایین بیاره
مراد=همچین دلیلی وجود نداشت والده ام شما این تصمیم رو گفتین ومنم با توجه به کم سن بودنم تصدیقش کردم چیکار میکنی منو هیچ میشماری میخوای بری سفر گلبهار میاد حتی نظرم رو هم نمیپرسی
کوشم=به من اصلا اعتماد نداری مگه نه؟
مراد=حرمتم به شما باقیه والدم لاکن دیگه سایتون رو از روم بکشید کنار
کوشم=اگه بکشم چی میشه همه چی گل گلستان میشه ببین اگه من نباشم توهم نیستی
مراد=دقیقا به همین خاطر باید بکشین کنار والدم بخاطر این بالا سربودنتون خودتون رو بالتر از همه چی حتی من میدونید اما اینطور نیست سالهات قدرتتون رو از من میگیرید
فاریا کله خوک رو که میزاره داره فرار میکنه که میبینه طنابی که ازازش بالا اومده اوفتاده همون لحظه کوشم و مراد وارد اتاق میشن فاریاپشت دیوار قایم میشه

 

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

عکس های سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

 

 

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

عکس های سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر

عکس های سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر سریال ماه پیکر سریال ماه پیکر سریال ماه پیکر سریال ماه پیکر

“سریال ماه پیکر” عکس های سریال ماه پیکر و داستان سریال ماه پیکر

سریال ماه پیکر | تصاویر و داستان قسمت اخر سریال ماه پیکر 

سریال اکیا خلاصه داستان قسمت آخر اکیا

سریال جدایی ناپذیر | عکس بازیگران و خلاصه قسمت آخر سریال جدایی ناپذیر

پویراز کارایل | داستان قسمت آخر و عکس بازیگران سریال پویراز کارایل

سریال کافی | خلاصه داستان قسمت آخر و تمام قسمت های سریال کافی

سریال عشق اجاره ای قسمت آخر و داستان تمام قسمت های عشق اجاره ای

سریال دختران آفتاب قسمت آخر و داستان تمام قسمت های سریال دختران آفتاب

سریال گوزل خلاصه داستان قسمت آخر گوزل

خلاصه داستان قسمت آخر سریال دست سرنوشت

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترانه زندگی Hayat Sarkisi

عکس های بازیگران سریال پرواز

عکس بازیگران سریال هندی زبان عشق

سریال Icerde سریال در زندان قسمت آخر و عکس بازیگران سریال ترکی در زندان

سریال رویای فرمانروای بزرگ عکس بازیگران و داستان قسمت آخر سریال رویای فرمانروای بزرگ

عکس های برن سات در نقش ماه پیکر در سریال ماه پیکر

عکس های جذاب سریال ماه پیکر

دانلود آهنگ تیتراژ سریال ماه پیکر

بیوگرافی برن ساعات “ماه پیکر در سریال ماه پیکر” (تصاویر)

عکس های بازیگران زن “سریال ماه پیکر”

عکس برن ساعات بازیگر نقش ماه پیکر در مراسم عروسی اش

عکس های هولیا آوشار بازیگر نقش صفیه سلطان در سریال ماه پیکر

عکس های بازیگر نقش سلطان احمد در سریال ماه پیکر

عکس های کودکی و نوجوانی بازیگر ماه پیکر سریال ماه پیکر

عکس های حلیمه سلطان در سریال ماه پیکر

عکس های فاطما سلطان در سریال ماه پیکر و بیوگرافی فاطما سلطان

عکس های بازیگر نقش حندان سلطان یا والده سلطان در سریال سریال ماه پیکر

  • سریال شهرک جیم داستان و عکس بازیگران سریال شهرک جیم
  • سریال کافی | خلاصه داستان قسمت آخر و تمام قسمت های سریال کافی
  • 20 سریال برتر ترکی و پربیننده ترکی + تصاویر سریال های ترکی
  • سریال شهرکی ها | داستان و عکس بازیگران سریال شهرکی ها
  • سریال مرز خوشبختی سریال نوروزی شبکه 2 + عکس و داستان سریال مرز خوشبختی
  • مجردها - با یک کلیک همسر آینده خود را انتخاب کنید
  • عکس های دختران سوپر نینجای ایرانی! (فیلم)
  • سریال اکیا خلاصه داستان قسمت آخر اکیا و داستان تمام قسمت های سریال اکیا
  • عکس های دختر 17 ساله زیباترین سوپر مدل جهان
  • داستان تلخ تجاوز جنسی به دختر 13 ساله توسط شوهر خواهر!
  • عکس های زیباترین زنان دنیا در سواحل دبی
  • تجاوز جنسی به دختر جوان در ماشین در حال حرکت! +عکس
  • زیباترین مدل لباس مجلسی زنانه برند ترک (جذاب ترین لباس ها)
  • برای داشتن یک ازدواج موفق و پایدار چه باید کرد؟
  • طرز تهیه شامی جو پرک
  • این خواننده های معروف زن و مرد با هم دشمنی دارند! + تصاویر
  • سایت “ساختمان پلاسکو” سایتی برای همدردی با جان باختگان این حادثه
  • افراد سیاسی معروف ایرانی چه خودروهایی سوار می شوند؟ +تصاویر
  • روش ساخت یک خروس زنگی زیبا برای سفره هفت سین
  • سوره توحید معنی و تفسیر سوره توحید
  • شخصیت زنان و دختران متولد بهمن ماه
  • روغن ترمز، روغن هیدرولیک و روغن گیربکس چه زمانی تعویض شوند؟
  • افراد معروف متولد بهمن ماه
  • عکس نوشته های مخصوص دختران و پسران متولد بهمن ماه
  • طرز تهیه چیپس سبزیجات
  • کتک کاری و دعوای زنان نماینده در مجلس! + تصاویر
  • شخصیت مردان متولد بهمن ماه
  • دانلود آهنگ جدید بنیامین بهادری بنام نماز صبح
  • دانلود آهنگ تیتراژ فیلم شروع یک پایان با صدای احسان یزدی
  • دانلود آهنگ جدید بابک مافی بنام آخرین لحظه
  • دانلود آهنگ جدید احمد سعیدی به نام حست میکنم
  • فال روزانه فال امروز شما
  • حقایق جالب و خواندنی در مورد تهران
  • موقتا امکان ارسال دیدگاه وجود ندارد

  • سلام
    سریال کوسم سلطان از کدوم شبکه پخش میشه؟
    از شبکه جم پخش نمیشه به نظرتون؟
    خیلی دلم می خواد بدونم سرنوشت کوسم سلطان چی میشه
    بازی برن سات خیلی قویه

    • سریال ماه پیکر شنبه تا چهارشنبه ساعت23ازGEM SEREASو ساعت22از شبکهRIVER

  • سریال کوسم سلطان شبیه به حریم سلطانه بیینده هم زیاد داره

    • اصلا قابل قیاس با سریال سلیمان نیس اون ابهت و جذبه سلیمان و خرم سلطان ن تو احمد دیده میشه ن کوشم احترام ب سلطان ها بسیار کمرنگ و زبون ادمای کم رتبه بسیار دزاره تو فیلم سلیمان خرم جرات نداشت رو حرف سلیمان علنا حرفی بزنه اما اینجا کوشم راحت تو چشم پادشاه نگاه میکنه و هرچی میخاد میگه

  • خخخخخ آنقدر پادشاه مسخره بعد سلیمان امد که روشن نمیشه خوشش کنم تاریخ کشورمون روخخخخخخخخ

  • سلام

    من میدونم قسمت آخر فصل اول چی میشه عثمان و احمد به دست حلیمه سلطان هووی مادر سلطان احمد و خواهرش دلربا و درویش پاشا کشته میشن کوسمم برای انتقام از انها درویش پاشا اونو با همون طنابی می‌کشه که پسرش عثمانو کشت و حلیمه سلطانو به وسیله زهر میکشه و دلربا سلطانو به وسیله چاقو میکشه بعد از مرگ اونا یه مدت مصطفی بر تخت پادشاهی میشینه و بعد میمیره در تاریخ عثمانی میگن مصطفی از نظر روحی و عقلی شیرین عقله و بعد از مرگ او سلطان مراد تو سن ۱۱ سالگی بر تخت میشینه/به نظرم احمد زیادی احساساتی بود اگه تو همون قسمت اول میزد مصطفی رو میکشت هیچ کدوم از این مسائل پیش نمیومد و حلیمه سلطان این همه دسیسه چینی نمی‌کردم تا پسر ناقص العقلش به سلطنت برسه بی رحم نیستم ولی دارم حقیقتو میگم اون زمانها یا میکشتی یا اگه نمیکشتی هزارتا واست دسیسه چینی میکردن که آخر کوسم سلطان همشونو فرستاد به جهنم از همون اول باید اینطور میشد

    • من معذرت میخوام! دوستان عزیز من قبلا اسمهای فرزندان کوشم ماهپیکرسلطان جاهای دیگه خونده بودم اینجا هم نوشته، شاهزاده عثمان پسرماهپیکرسلطان نیست،پسره هووی کوشم،ماهپیکرسلطان هست،پسر ماهفیروزه سلطان که نقش ماهفیروزه رو:شادی خواهر نارین سریال مرحمت بازی میکنه!

    • مصطفی برادر احمد شیرین عقل یا ناقص نبوده خود کوشم بهش کمک میکنه ب تخت بشینه چون عثمان و احمد مرده بودند و بچه اول کوشم خیلی کم سن بوده بعد مرگ مصطفی بچه کوشم پادشاه میشه

    • این چ نظزیه ایه دیگ اولا مصطفی سالم بوده و ی بچه بی گناه ک خود کوشم گفت من از کشتن بچه های بی گناه بیزارم و تا زمانی ک زنده هستم نمیزارم بهشون صدمه ای وارد شه احمد هم پادشاه زیاد مقتدری نبوده و ب احساسات ربطی نداره بعد سلیمان سلسله عثمانی رو ب انحطاط رفت ب نظرت کوشم باید مث خرم میشد ی زن بی رحم و سنگدل ک حتی ب بچه های خودشم رحم نکرد؟ مثالش جهانگیر ک دیدید چطور مرد درضمن توطعه و دسیسه همیشه تو خاندان های پادشاهی بوده حلیمه میمرد مصطفی میمرد ب نظرت تموم میشد؟ صدنفر فعال دسیسه تو کاخ حاضر و اماده برای نابودی شاه و خانوادش کمین کردن مشکل مصطفی نبود و نخاهد بود

    • چیزی که واقعا تو تازیخ اتفاق افتاده اصلا اینی نیست که قرار نشون بدن همش تحریف و خیال پردازیه حقیقت اینه که سلطان احمد تو سن بیت و هفت سالگی سال 1617 در اثر تیفوس جوونمرگ میشه درست مثل پدرش و مادرش جوون میمیره بعد مرگ اون مصطفی به کمک کوشم سلطان ب حکومت میرسه ولی بعد یک سال عثمان دوم پسر ماه فیروزه و احمد که چهارده سالش بوده مصطفی رو میزنه کنار و خودش شاه میشه معلوم نیس موقع شاه شدن اون فیروزه کنارش بوده یا ن چون برخی تاریخ شناسان میگن احتمالا فیروزه در سال 1610 یا 1612 ب خاطر کاری ک با کوشم میکنه توسط سلطان مجازات میشه حالا یا زندانی میشه یا کشته ولی تا اون زمان ک پسرش شاه شده ب نظر نمیرسه زنده بوده باشه عثمان مصطفی رو زندانی میکنه و دستور تبعید کوشم و بچه هاشو میده به قصر بایزید بعد چهارسال ینی چری های شورشی عثمانو میکشن البته با دستور یکی از پاشاها بعد مرگ عثمان دوباره مصطفی ک ازاد شده بود شاه میشه اما یک سال بعد میمیره بعد مرگ مصطفی فزرند بزرگتر کوشم مراد چهارم شاه میشه و کوشم دوباره به قدرت برمیگرده و والده میشه بعد مرگ مراد چهارم تو سال 1640 پسر دیگش ابراهیم اول شاه میشه و پسر اون محمد چهارم میشه ولیعهد تا سال 1640 ک ابراهیم میمیره ماشالله کوشم سر همه بچه هاشو البته ب جز دختراش خورده همه پسراش قبل اون میمیرن اولی مهمت سوم بوده ک ب قتل میرسه سلیمان هم همینطور معلوم نیس قاسم چ بلایی سرش میاد ولی از بین 5 تا بچه پسرش دوتاشون شاه میشن فقط و اگ میخاین بدونید واقعا چی ب سر کوشم میاد باید بگم ک سوگلی ابراهیم اول و مادر محمد چهارم ک اسمش تورخان خدیجه بوده ی جورایی دستور میده ک کوشم رو بکشن البته کوشم و عروسش با هم نمیساختن درست همون بلایی ک کوشم تو فیلم البته سر صفیه و هاندان میاره تو واقعیت سر خودش میاد البته عده ای میگن معلوم نیس تورهان تو این قتل نقش داشته ولی از اونجایی ک کوشم نقشه کشیده بود ب جای پسر ابراهیم اول محمد چهارم یکی دیگه از نوه هاشو ک مادرش تحت کنترل کوشم بوده ب سلطنت برسونه بعد درگیری و اختلاف با عروسش تورهان خدیجه این احتمال قتل قویتره خلاصه کوشم خفه میشه حالا یا با موی خودش یا پارچه توسط ی خواجه سیاه یا غلامان کاخ بالاخره میمیره این چیزیه ک تو تاریخ اتفاق افتاده ن اون مزخرفاتی مثل کشته شدن احمد و عثمان ب دست حلیمه و دخترش دلربا و انتقام گرفتن کوشم از اونا نویسنده ها فیلم تاریخی رو با ی فانتزی تخیلی اشتباه گرفتن

  • من عاشق بازی برن ساعات هستم تو سریال ماه پیکر
    واقعا هم که ماه پیکر هست خخخ

  • و یچیزای دیگه با اینکه من عاشق هههمممههه هنر مندان عزیز و محترم هستم و برن سات (سمر،فاطیماگل)هم جزء هنر مندان محبوب من اما به نظرم به نوجوانی های اناستازیا ماهپیکرسلطان اصصصلللاااا نمیاد باید یه نفر مثل ایرماک و یا پرستار گالینا تو سریال مرحمت یا حتی کبری و سیبل:(همون ایرماک)فیلم مسائله شرافت! یا آیلین و کارولین روزی روزگاری یا شورا:(همون آیلین)فیلم سعیدوشورا و…. رو برای جونی و بزرگسالی ماهپیکرسلطان انتخاب میکردن، بیسان عشق ممنوع و سلین ملکه شب همون ماهدوران گلبهار سلطان و خرم سلطان حریم… هم خوب بودن برا بزرگسالی ماهپیکرسلطان

  • با سلام من نمیدونم چرا نقش اناستازیا رو چند قسمت اول سریال یک نفر دیگه بازی کرده بعد یهو نقشش رو به برن سات دادن .چرا از اول همین کارو نکردن

  • سلام من عاشق اين فيلمم حرف نداره . دوستان اگه ميخواين تو iran021 همه ى قسمت هايى كه ساخته شده هست با كيفيت بالا ببينين…. ممنون از اين ساخت اين فيلم .

  • اقا سری جدید کی بخش میشه . خیلی داره زود تموم میشه

  • مدل لباس, عکس, سریال, آهنگ

    داغترین ها

  • رازهایی در مورد ملانیا ترامپ همسر دونالد ترامپ که نمی دانستید
  • مدل لباس مجلسی دخترانه عربی مدل ۲۰۱۴
  • نظر همسر شهاب حسینی در مورد طرفدارانش
  • عکس های دختران زشت با خنده دارترین مدل ابرو
  • عکس همسر دکتر ظریف در بین ایرانیان خارج از کشور
  • آتش زدن صورت برای زیباتر شدن!! +عکس
  • فرزند باعث کاهش پیری زودرس می شود!
  • رضا صادقی هوادارانش را سوپرایز می کند
  • دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری بنام آتش عطش
  • زلزله ۷.۵ ریشتری در سراوان/ تصویر ماهواره ای مرکز زلزله
  • زندگی 9 ماهه بالای درخت برای انتقام از همسر
  • با این پیراهن دخترها را جذب کنید! +عکس
  • این دختر کاملا تبدیل به مجسمه شده است! +عکس
  • اس ام اس خنده دار و پیامک طنز جدید (14)
  • انصراف‌دهندگان از یارانه نگران نباشند
  • پوستر از فیلم جدید محمدرضا گلزار
  • سرویس طلا و جواهر جدید
  • فواید بسیار عالی و باور نکردنی بوسیدن همسر
  • دانلود آهنگ سعید مدرس بی دلیل خوشحالم
  • واکنش‌ مهدوی‌کیا به توهین‌ علیه مسی
  • مناسب ترین روش های زایمان
  • داستانی زیبا در مورد رفاقت
  • نگاهی به هتل های شگفت انگیز کاملا یخی
  • عکس های نیوشا ضیغمی (اسفند92)
  • اشک مازیار فلاحی در آخرین کنسرتش+تصاویر
  • بستن تبلیغ