انشا با موضوع خورشید (6 انشا در مورد طلوع و غروب خورشید برای پایه های مختلف)

انشا درباره خورشید زیبا

در این مطلب سایت تاپ ناز 6 انشا زیبا با موضوع خورشید به زبان ساده، کوتاه و بلند برای پایه ها و مقاطع تحصیلی مختلف را آماده کرده ایم.

انشا با زبان ساده درباره خورشید

وقت تابیدن است، چشم ها را باز می کنم و خمیازه ای می کشم و بعد آرام آرام حرکت می کنم تا کوه هایی که مقابلم ایستاده اند را کنار بزنم و خود را به زمین برسانم.

چند دقیقه ای می گذرد تا سد بلند کوه ها و قله های تیزشان را کنار بزنم و پرتوهایم را بر زمین برسانم و بعد در وسط آسمان قرار گرفته و اطرافم را نگاه می کنم.

ابر های سپید در کنارم به بازیگوشی مشغولند و پرندگان کوچک و بزرگ به پرواز درآمده و پهنای آسمان را سیر می کنند.

چشم می چرخانم و پایین را نگاه می کنم، بیابان ها، جنگل ها، دشت ها، شهرها، کشور ها و اقیانوس ها زیر پایم گسترده شدند و کره ی آبی زمین زیبا تر از همیشه به نظر می رسد.

کش و قوسی به خود می دهم تا خواب شبانه از سرم بپرد و بعد می تابم و هر ذره از من خود را به نقطه ای دست نیافتنی در زمین می رساند، مثلا یکی مهمان دانه ی گیاهی در زیر خاک می شود و او را به جوانه زدن دعوت می کند،

یکی روی برگی می تابد و او را به سبزی دعوت می کند یکی به زیر دریاها می رود و نوری می شود برای ماهی های کوچک تا بدانند که کجا هستند و به کجا می روند و دیگری نوری می شود در چشم های درخشان آدمی تا او بتواند دنیا را بنگرد.

ساعت ها طی می شود و زمان می گذرد و بالاخره به پایان روز نزدیک می شوم این بار باید بساط خود را جمع کرده و دوباره پشت کوهای بلند و تاریکی شب پنهان شوم.

این بار رخت طلایی خویش را ذره ذره جمع کرده و آسمان را ترک می کنم و جای خود را به تاریکی شب با دامان پر ستاره و مهتابی می دهم.


انشا پرمحتوا و دلنشین درباره خورشید

سپیده دم که سیاهی شب رخت بربسته است وقت خداحافظی مهتاب و ستارگان بی شمار با زمین می رسد و آن ها کم کم جای خود را به خورشید درخشان می دهند.

خورشید سرخ رنگ و سوزان با آن رنگ نارنجی، طلایی و قرمز خویش به آهستگی از پشت کوه ها پدیدار شده و رخت طلایی اش را بر زمین پهن می کند و پس از آن که خود را به زحمت به وسط آسمان می رساند همه چیز رنگ می گیرد و برق می زند.

با طلوع خورشید افسون روز قامت سیاه و وهم انگیز درختان، خانه ها، سنگ ها و هر چه در زمین است را رنگ بخشیده و جلا می دهد و حال که آن ها رنگ زیبای خویش را باز یافته اند منظره ی بی نظیر شان چشم ها را نواش می کند.

خورشید طلوع می کند و پرتو های طلایی آن چشم های خفته را از خواب بیدار کرده و نوید روز را می دهد، پرندگان با دیدن خورشید شروع به آواز خواندن می کنند و حیوانات از خواب برخاسته و به جنب و جوش مشغول شده و انسان ها نیز خانه های خود را ترک کرده و به کار و تلاش مشغول می شوند.

ذرات خورشید خود را از تمام روزنه های کوچک به گیاهان، دانه ها و گل ها می رسانند و آن ها را به رشد کردن، جوانه زدن و شکفتن دعوت می کنند و آن ها نیز در پاسخ این دعوت برای تماشای خورشید و ذرات نورش به رقابت پرداخته و سعی می کنند هر یک از دیگری پیشی گیرند.

با طلوع خورشید، این ستاره ی سوزان، گرما و نور مهمان زمین و موجوداتش می شوند و پس از آن که هر یک سهم خویش را از این نعمت الهی به دست آوردند انگار زمین حیاتی دوباره آغاز می کند و جریان زندگی در تمام رگ های زمین روان می شود.


انشا با موضوع خورشید

انشا زیبا و ادبی درباره خورشید

همه ما می دانیم که خورشید از طرف شرق طلوع و در طول روز آسمان را طی می کند و در مغرب غروب می کند. اما، واقعیت آن است که خورشید در آسمان حرکت نمی کند، بلکه به نظر می رسد که حرکت می کند. در واقع، این زمین است که می گردد. زمین کره ای است که روزانه از غرب به شرق می گردد و ما را هم با خود می برد، به طوری که از دید ما چنین به نظر می آید که خورشید از طرف مشرق به طرف مغرب در حال حرکت است. سعی کنید زمانی این آزمایش را در پارکی انجام دهید. داخل یک چرخ و فلک بایستید و به یک شی در فاصله دور نگاه کنید، مثلاً به یک برج. بعد از مدت کوتاهی به نظر می رسد که شما ثابت هستید و شی حرکت می کند. در آسمان، خورشید نقش شی را دارد و زمین هم نقش چرخ و فلک را.

از آنجایی که زمین یک جسم جامد است، آن قسمت از آسمان که در زیر پای ما قرار دارد توسط پیکر بزرگ زمین پنهان شده است. در واقع، در هر لحظه زمانی ما می توانیم فقط نیمی از تمامی آسمان را ببینیم. همچنان که زمین می گردد، خورشید نیز به دور آسمان کشیده می شود تا زمانی که در زیر افق غربی ناپدید شود. خورشید همچنان ناپدید خواهد ماند تا زمانی که زمین به قدری بچرخد که خورشید از زیر افق شرقی پدیدار شود. مدت زمانی که طول می کشد تا خورشید طلوع کند و آسمان را طی کند و دوباره طلوع کند «روز خورشیدی» نامیده می شود.


انشا زیبا و جالب در مورد خورشید

سپیده دم هر روز خورشید خود را به خط افق رسانده و کم کم پدیدار می شود و انوار طلایی اش را با مهر بر سر هر چه در زمین است می گستراند.

او به دریا می تابد و رنگ آبی دریا را جلوه ای سرخ گون می بخشد، به جنگل می تابد و برگ سبز درختان را درخشان می کند، بر روی شبنم های کوچک روی سبزه های دشت می تابد و بازتاب زیبایی اش را در تمام آن ها نظاره گر می شود و هر چه هست را گرما و نور می بخشد.

هر روز نور خورشید خود را به دانه ها و جوانه های کوچک گیاهان می رساند و آن ها را به رشد و تکامل دعوت می کند و غنچه های بسته ی گل ها را شکوفا می کند.

خورشید بر آب های زمین می تابد و قطره های کوچک دریا ها و اقیانوس را به آسمان و ابر شدن فرا می خواند و بر میوه ها می تابد و آن ها را خوش طعم و لذیذ می کند.

خورشید گاهی کم تر می تابد و گاهی بیش تر، در برخی نقاط زمین شدید تر نور به زمین می رساند و برخی اوقات گرمایش طاقت فرسا می شود و در برخی نقاط دیگر نور و گرمای کم تری دارد و باعث قدرت نمایی یخ و سرما می شود.

فاصله ی خورشید از ما، نه کم و نه زیاد است و همین باعث می شود تا خورشید هزاران بار در خود بسوزد و نور حیات بخشش به زمین و ساکنان این کره ی خاکی زندگی ببخشد.

بدون خورشید تاریکی و سرما همه جا را فرا می گیرد و حیات پایان می پذیرد در نبود خورشید کم کم گیاهان و موجودات دیگر می میرند و به جهان دیگری سفر می کنند پس ما و تمام موجودات زمین باید قدر دان نور این سیاره ی سوزان و درخشان باشیم.


انشا به زبان عادی و ادبی در مورد طلوع خورشید شماره چهارم

طلوع آفتاب یکی از زیباترین صحنه های طبیعت است. و به همه موجودات و گیاهان حیات تازه می بخشد. به زبان ساده به معنای پایان شب تاریک و آغاز یک روز تازه است.

فرد باید از صبح زود بیدار شود تا از منظره طلوع خورشید لذت ببرد. نه تنها این ، باید از یک تپه یا نقطه بلند دیگر صعود کرد. قبل از بیرون آمدن خورشید ، آسمان دور تا دور بنفش می شود. پرندگان شروع به خواندن می کنند و گلها بو می گیرند. به زودی خورشید از پشت تپه ها بیرون می آید. در ابتدا شکلی منحنی دارد ، اما به زودی یک دایره کامل تشکیل می دهد که از اطراف آفتاب را ساطع می کند. وقتی خورشید بالا می رود ، دایره کوچکتر اما جمع و جور می شود و به سختی می توان با چشم غیرمسلح به آن نگاه کرد.

تماشای طلوع خورشید و جذب امواج مغناطیسی آن هیجان و نشاط و قدرت عجیبی را به همراه دارد. ایده های جدید به وجود می آیند. شاعران با تماشای روزانه طلوع و غروب خورشید ، فلسفه کاملی از زندگی را بدست آوردند.

طلوع آفتاب ارزش درمانی دارد و بسیاری از بیماری ها با اثرات آن بهبود می یابند. پرتوهای نرم طلوع خورشید به ویژه برای چشم مفید هستند و استخوان های ما را تقویت می کنند. به دلیل عادت دیدن روزانه طلوع خورشید است افرادی که به امر علاقه دارند همیشه سالم هستند. طلوع خورشید یک ورق طلایی به طبیعت پهن می کند و به همراه رایحه خنک جوانه ها ، شکوفه ها و گل ها است. این سیستم ما را متناسب می کند و زیبایی فیزیکی را افزایش می دهد.

طلوع آفتاب نیز موضوع شعر بوده است. اگر شاعران زیادی جذب نشده اند ، به این دلیل است که شاعران به طور کلی تنبل و دیر بلند می شوند. فقط آن دسته از افراد می توانند از زیبایی طلوع آفتاب که طلوع سحر خیز باشند و می توانند از این منظره زیبا لذت ببرند.


انشا با موضوع خورشید

از زبان خورشید انشایی بنویسید

من خورشید هستم و سال هاست که می تابم، تولدم یادم نیست، چون شمعی برای تولد خود نیافتم می تابم تا راه را برای گمراهان روشن کنم می تابم تا زندگی را به همه هدیه کنم،

می تابم تا گرما ببخشم و سردی را از دلها دور کنم عدالت را در من ببینید، زمانی که بر همه می تابم همیشه بر همه یکسان تابیده ام و تابیدن را دوست داشته ام درست است که ذره ذره از وجود من کاسته خواهد شد،

ولی هنگامی که میبینم که با تابیدن من دیگران رشد می کنن و با کوچک شدن من ، آنها قد می کشند و به من نزدیکتر می شوند، شوق تابیدن در من بیشتر میشود و وجودم گرمتر!!

ای کاش می توانستم تمام دلهای یخ زده را گرم کنم و آنها را با نور حقیقت خود بیدار کنم ولی افسوس!! همه را دوست دارم ولی.. ولی ای گل آفتابگردان، تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام، من خود را در تو میبینم،

هیچگاه رو از من برنتابیدی و همیشه با لبخند مرا نگاه کردی، از طلوع تا غروب با من هستی و هیچ زمانی خیانت نکردی و شب هنگام، مرا به چشمک ستاره ای نفروخته ای.

گلها چه می دانند که در جایی دیگر گل آفتابگردانی با چشم هایی سرخ شده از بی خوابی شب، انتظار طلوع مرا می کشد! همیشه غروب من طلوعی دیگر را نوید میدهد!

و انسان!!!! خودخواهی و حسادت ، آزمندی و طمع در او تجلی پیدا کرده و چشمانش را با سیاهی دل خود، بر نور من بسته! همه چیز را برای خود میخواهد و همواره ظلم و ستم روا داشته آنقدر بی عدالتی و ظلم ، که من خود را در پشت ماه پنهان می کنم، تا کسی اشکهای مرا نبیند.

ای کاش این بار که طلوع میکنم، همه جا سبز باشد و سیاهی شب، بردل هیچ کس باقی نمانده باشد، و تو چه می دانی عاشقی یعنی چه!! و تو ای گل زیبای من ، دوستت دارم که همواره به من لبخند میزنی! راستی اینرا به تو گفته بودم که چقدر شبیه من هستی؟؟

مطالب مشابه را ببینید!